کد خبر: ۱۱۲۱۱
تاریخ : ۱۸ آذر ۱۳۹۸ - ۰۷:۰۶
امیرمنصور رحیمیان| یکی بود یکی نبود- اتفاقا این شروع تکراری به درد این نوشته میخورد، پس قدری تحمل داشته باشید و از نقدهای ادبی صرفنظر کنید- داستان ما در یک روز سرد پاییزی شروع میشود. هوا خاکستری بود و سقف آسمان تا روی دماغ آدمها پایین آمده بود. در این هوای ابری، سرد و دودزده، جایی مابین درهای بیشمار و غمگرفته، بین رنگهای سرد و تاریک، خطهای صاف و تیز شهر و آدمهای افسرده، یک در بود. درِ قصه ما، مثل بقیه درها چفتوبست محکمی داشت. رنگش به همان اندازه تاریک بود و گوشه کوچه، غمگین و ناراحت، محکم دیوار سنگی را بغل زده و نشسته بود. آدمها از جلویش با سرهای پایین افتاده و اخمو رد میشدند و حتی به فکرشان هم نمیرسید که پشت این در، هوا آفتابی است. نسیم خنکی میوزید و صدای خنده و بازی بچهها را زیر آفتاب پاییزی، درون دشتهای سرخ و زرد و نارنجی، پخش میکرد؛ بچههایی که میدویدند، میخندیدند، بازی میکردند و پشتسرشان، رد پررنگی از شادی باقی میگذاشتند. شاید کسی اصلا حدس نمیزد که ممکن است اتفاقی از این دست هم لابهلای این همه گرفتاری بیفتد، حتی خود در هم خبر نداشت که چنین چیزهایی دارد پشتش اتفاق میافتد، ولی بچهها برایشان مهم نبود که آدمگندهها، تقریبا از هیچچیز خبر ندارند. نه از فرم هیولاهای عجیبوغریب سر درمیآورند و نه از بازی قلممو روی کاغذ لذت میبرند. بچهها دنیای خودشان را روی کاغذهای کجوکوله با خطوط کجومعوج خلق میکنند و منتظر نمیشوند کسی ازشان تعریف یا انتقاد کند. اصلا حرف منتقدان هنری با اسمهای پرطمطراق و قیافههای هنری و ژستهای عجیبوغریبشان، برای استادان بازیگوش، پشیزی هم نمیارزد تااینکه یک روز همینطور ناگهانی و بیخبر یک نفر از همان آدمهای عجیبوغریب، با دکوپز منتقدها، داشت از جلوی در رد میشد که ناغافل، یک گوشهای از نسیم خورد به صورتش؛ نسیمی که بوی زرد و نارنجی پررنگی داشت و مزه پرتقال میداد. خواست ببیند که آن نسیم از کجا آمده. رفت و رفت تا رسید به در غمگین. وقتی که رد میشد، از دالان پیچدرپیچ پشت در، بوی آفتاب و چمن گیجش کرد. اصلا به خیالش هم نمیرسید که ممکن است اینطوری غافلگیر بشود. ناگهان خودش را لای براقترین و زندهترین رنگهای دنیا دید که روی کاغذهای بزرگ و بدون قاب، کجوکوج به درودیوار آویزان شده بودند. کارهایی که از فرط خوشحالی همهشان انگار داشتند بالا و پایین میپریدند، حتی توی یکی از کاغذها، یک پسر موفرفری داشت گریههای درشت آبیرنگی میکرد، ولی بهراحتی میشد دید که آن گریه هم برای ماشین اسباببازی قرمز پشت ویترین بوده و اصلا و ابدا برای چیز غمناک دیگری نبوده است. آن آدم گنده وقتی دید اینطوری شد اوضاع، خیلی ذوق کرد. هنر خالص، گران و باارزشی را دید و درحالیکه لبخندی روی صورتش نشسته بود، موذیانه چانهاش را خاراند، بالا را نگاه کرد و با خودش گفت:
-اگه یه امضای درستودرمون بخوره پای این کاغذا، کمترآدمی شک میکنه به اصل بودنشون!
ولی بعد پشیمان شد. از دیدن آنهمه قرمز و سبز و زرد، کنار آبی و نارنجی براق به وجد آمد و تا خانه آواز خواند؛ چون بالاخره از پشت خطهای صاف و بریده بریده نردهها، خطکشی خیابانها، خطوط صاف و تیز ساختمانها و خطهای مهندسیشده ماشینها، لای رنگهای چرک و تیره سیمان و لباس آدمبزرگها و بین این همه گناه و گرفتوگیر زندگی، هنر اصیل را دیده بود. حال هم به شما سفارش میکنم اگر تا حالا نرفتهاید، حتما سری به نگارخانه عسل در فلسطین ۱۲ بزنید. این نسیم نارنجی و زرد تا ۲۰ آذر، بیشتر در این شهر نمیوزد. از ما گفتن بود.