کد خبر: ۱۱۳۵۵
تاریخ : ۱۹ آذر ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۲
سیده نعیمه زینبی
دبیر شهرآرا محله
نادانستن ما بر داناییمان درباره آنها چیره است. تصورمان از دنیایشان خیلی نمیتواند با واقعیت منطبق باشد. ما دوریم از آنها و آنچه در عمق ماجرا میگذرد. از دور آنها خطرناک هستند و از نزدیک آدمهای مستأصلی که ناچارند به خماری و گرسنگی و آوارگی! از نزدیک کسانی هستند شبیه به ما یا شاید خیلی بهتر از ما. اگر خوبی آدمها را به لباس و ظاهرشان نبینیم آنها فقط آدمهای نیازمند کمکی هستند که در چاه ناچاری گیر افتادهاند و باید یکی دست راهحل به دستشان بدهد و آنها را از منجلابی که در آن فرو افتادهاند نجات دهد. این ماجرای یک روز همراهی ماست با کسانی که خودشان گرفتاری را تجربه کردهاند و دست قضا تقدیریشان را به این سو کشانده است که حالا خودشان ناجی دیگران باشند. در این مسیر یکی از کارتن خوابها ما را به مأمن کسانی میبرد که در گوشه دنج اعتیادشان گیر افتادهاند و دور تسلسل دارند.
خودرو ولیان را خریدم
عاکف جزو کسانی است که پیش از این بیمارِ اعتیاد بودهاند و حالا به دنبال کسانی است که در این دام گرفتار هستند. در یک خانواده مرفه و مذهبی بوده است. همراه ۵ برادر و ۲ خواهر. خودش معتقد است زیادهخواهی او را به سمت مواد کشانده است. میگوید: «زمانی که بچه بودم هر روز در مسیری میایستادم تا آقای ولیان با خودرویی که شبیه کشتی بود از جلویم رد شود. وقتی انقلاب شد آن خودرو را خریدم. آن موقع پول دو تا خانه را دادم تا آن خودرو مال من باشد.» اعتیاد همه سرمایه را از او میگیرد. شش ماهه آخر اعتیادش نوع موادش را عوض میکند. روزی که خمار است و تریاک پیدا نمیکند جایش کراک مصرف میکند. یک بار مصرف مصادف میشود با اعتیادی که هنوز از آن با تأسف یاد میکند. دوران پاکی خودش میشود: ۱۳ سال و ۷ ماه و ۲۱ روز. او هنوز روال پاکیاش را رها نکرده است و در جلسههایی که دارند شرکت میکند. میگوید: «این جلسهها فقط برای پاکی از مواد نیست بلکه برای شناخت خود و پاکی روح است تا یاد بگیریم چطور یک معتاد میتواند به یک معتاد دیگر کمک کند.»
اعتیاد آدم را منزوی میکند
در ۱۸ ماهگی پاکیاش یک خواب باعث میشود که به سمت کمک به کارتنخوابها کشیده شود. آن موقع به مشهد میآید و در خیابان مجلسی با یک کارتن خواب آشنا میشود که خودش خانهای بزرگ دارد. اینکه کسی با وجود داشتن سرپناه باز هم به کارتنخوابی رو بیاورد برایمان عجیب است. عاکف میگوید: «اعتیاد آدم را منزوی میکند. اعتیاد همه چیز را میگیرد و تو را آواره گوشه خیابان میکند، ولی باز هم رهایت نمیکند. ما الان سعی میکنیم به اندازه خودمان کمک کنیم.» او میداند هیچکس در قبال کسی که اعتیاد او را به کارتنخوابی کشانده است مسئولیتی نمیپذیرد و در قبال کسانی که به او میگویند حالا که پاک شدهای به زندگی خودت بچسب، میگوید: «چه کسی باید به فکر این آدمها باشد؟» او نمیخواهد آدمهایی که جنس دردشان را میشناسد رها کند و به سراغ روزمرگیاش برود. حالا تعداد کسانی که با مدد او راه ترک را پیش گرفته و در مسیر پاکی قرار گرفتهاند، حدود ۱۰ هزار نفر است، کسانی که بعضیهایشان الان حدود ۳۵۰ نفر زیر دستشان کار میکنند. قرار است ما را پیش کسی ببرد که پیش از این به پایان خط رسیده و از انتهای خط به زندگی بازگشته است.
عاشق کارتنخوابها هستم
میگوید: «من عاشق کارتن خوابها هستم. اینها آدمهای بزرگی هستند که مسیرشان را گم کردهاند. باهوش هستند، ولی باید خودشان را پیدا کنند.» عاکف آداب و ترتیبی برای این مسیر قائل نیست. از آغوش کشیدن کارتنخوابها هراسی ندارد. حتی پیشآمده که کارتنخوابی را از بیمارستان بیرون کنند، ولی او به سراغش برود تا کمکش کند. او پزشکهایی را که در مسیر رهایی از اعتیاد کمک حال معتادان هستند رد نمیکند، ولی معتقد است: «کاری که با دل انجام میشود کجا و کاری که بابت گرفتن حق ویزیت انجام میشود کجا؟ پزشکان جسم را درست میکنند، ولی با روح و روان چه میکنند؟» آنچه او با گروهش سعی میکنند از کنار آن ساده نگذرند همین است که با محبت و گفتار درمانی افراد را جذب کنند.
آب کلهپاچه توزیع میکردیم
همین که به مردی در خیابان خلج میرسیم که تا کمر در سطل زباله خم شده است پای عاکف بیاختیار روی ترمز میرود و میایستد. یک پرس غذای گرم با یک آدرس و شماره به او میدهند. با تعجب میپرسم: «اینها سواد که ندارند؟» عاکف میگوید: «ما میان این کارتنخوابها کسانی را داریم که پزشک، لیسانس یا فوق لیسانس هستند. مهندسی سیالات خواندهاند.» افرادی که انزوا آنها را به خود میخواند تا از جامعه گریزان شوند. شبیه آن پسر بهشهری که در مشهد کارتنخوابی میکند و با گروه عاکف آشنا میشود و ترک میکند. وقتی بعد از مدتها با خانهشان تماس میگیرد تازه میفهمد ۳ سال است که پدرش فوت کرده است. او الان به کمک گروه ازدواج کرده است و زندگی عادی دارد: «ما از یک قابلمه کوچک شروع کردیم و حالا به اینجا رسیدهایم. چند تا کلهپزی بود که آب کلهپاچه را مجانی به ما میدادند. ما همانها را میان این افراد تقسیم میکردیم. الان همه پاتوقها من را میشناسند.»
تا به عجز نرسی ترک نمیکنی
به سراغ داوود میرویم که در یکی ازخیابانهای سیدی خواروبار فروشی دارد. او یکی از کسانی است که با کمک عاکف مسیر ترک را پیش گرفته و توانسته خودش را از منجلابی که میتوانست او را به تباهی محض بکشاند بیرون بیاورد. او ۹ سال و ۲ ماه و ۵ روز پاکی از مواد دارد. حدود یک سالی هم هست که سیگار را ترک کرده است. اعتراف میکند که ترک سیگار برایش خیلی سختتر از مواد بوده است. میگوید: «من آبرویم را گذاشتم پای مواد. زن من با یک مرد سالم ازدواج کرده بود نه یک معتاد. دخترم سه سالش بود که مواد زندگیام را به تباهی کشاند.»
وقتی همسرش تصمیم میگیرد که از او جدا شود با عاکف آشنا میشود و دوباره به مسیر پاکی باز میگردد. او میگوید: «اگر پولی را به تو بدهم میخواهی. اگر مچاله کنم، زیر پا بیندازم، لهش کنم باز هم آن را میخواهی. چون این پول ارزش خودش را از دست نداده است. من فهمیدم اگر اعتیاد مرا زیر پا انداخت و لهم کرد هنوز ارزش انسانیام سر جایش است. من آدم بدی نبودم، ولی در این مسیر افتادم.»
او چند باری ترک میکند، ولی دوباره به مواد بازمیگردد تا اینکه با عاکف آشنا میشود. عاکف از سرگذشتی که بر خودش رفته برای او تعریف میکند. یک گفتوگوی کوتاه او را به فکر وا میدارد تا پس از ۳ ماه به دنبال ترک بیفتد. او معتقد است که تا به عجز درونی نرسی هیچ عامل بیرونی نمیتواند انگیزه ترک را در معتاد قوی کند. او برادرش را مثال میزند. کسی که زن و بچه و زندگیاش را روی مواد گذاشته، ولی دست از آن نمیکشد. مردی که تنها یک جای خواب در خانه پدری برایش مانده است، ولی باز هم به خود نیامده است. میگوید: «این زخمی است که باید تازه بماند. مدام حواسم هست تا حالا که آب زیر پوستم رفته است از ماجراهایی که داشتم فراموش نکنم.»
میان باغ بیبرگ!
در فروشگاه داوود، اعظم منتظر است. زنی که خودش آواره خیابانهاست و میخواهد ما را به مقرهای کارتنخوابی منطقه ببرد. زنی که گرسنگی او را به ستوه آورده است تا به زبان بیاورد که گرسنهام. هوای سرد و بارانی او را به لرز انداخته است. غذا را به سرعت میگیرد و قاشق به قاشقش را تند تند و نجویده قورت میدهد. در پارک و کارتنخوابی داشتن یک پرس غذای تمیز و گرم آرزو میشود. به انتهای خیابان شهید ریاضی میرویم. جایی که باغها و کوه تنها میزبانان ما هستند. اعظم میگوید: «من باغ را بلدم.» انگار گاهی گذر خودش به آنجا افتاده تا از شر خماری برهد. غذاها را برمی داریم و پشت سر اعظم به راه میافتیم. از کنار سرنگهایی که معلوم نیست با چه هدفی کنار جاده ریخته شده است میگذریم. از کنار زبالهها. درختان خشک و بی باری که انگار بودنشان هیچ هدفی ندارد جز مخفی کردن کسانی که راه به جایی نمیبرند. از اینجا که ما هستیم منطقه مسکونی فاصله زیادی با ما ندارد. فاصله بچهها و شیطنتهایشان با معتادانی که میان خماری و چرتهایشان زندگی را دود میکنند آنقدر کم است که هر آن ممکن است یکی از بچهها به این سمت بیاید و آنها را ببیند. شاید برای اهالی محله دیدن آنها عادی شده است دیگر. از پاخور باریکی که میان درختان باز شده نشان رفتوآمد معلوم است. گلهای لگدکوب دیگر به کفشهایمان نمیچسبد که آزارمان بدهد. بیشتر هولناکی فضاست که ما را مرعوب خویش میکند. یک سکوت ممتد در میان جایی که میدانی کسانی در حال مصرف هستند.
ما ۴ نفر هستیم!
به اتاقک کوچکی میان باغ میرسیم با یک در فلزی قرمز رنگ بدون شیشه. اعظم جلوتر میرود و زیر لب گاهی ترانهای زمزمه میکند. سوت میزند و محمد نامی را بلند صدا میزند: «محمد، آهای کسی اینجا هست؟» سگی به سمت ما پارس میکند. معلوم است که به یکی از پاتوقها نزدیک میشویم. پسری از میان شیشههای ریخته چهاردیواری آجری از میان میلهها به ما سلام میکند: «رفیقم رفته چیزی بگیرد در را از آن طرف قفل کرده است.» قفلی بزرگ روی در آویخته شده که مانع از ورود ما به درون اتاقک است. رفیقش برای تهیه جنس رفته است. اعظم پیش میرود و از دیگر پاتوقها میپرسد. صدایش میان فضای خالی اتاقک میپیچد. راست یا دروغش معلوم نیست، ولی برای ۴ نفر از لابهلای میلهها غذا میدهیم. با هر غذا یک دعوتنامه برای ترک است و چند شماره! صدای سوت اعظم که فریاد میزند: «بیا کارت دارم» باعث نمیشود معتاد دیگری که لابهلای درختان پنهان شده خودش را به ما نشان بدهد. او به همین راحتی اعتماد نمیکند که به ما نزدیک شود. همان طور که خودش را از نگاه زندگی مخفی کرده از برگشت به مسیر سلامت هم گریزان است.
مأمورید؟
جلوتر میرویم جایی که فروشنده و مصرفکننده کنار هم نشستهاند و نشئه میکنند. زیر سقف کوتاهی که سیاهی از ریخت انداخته اش. کنار پنجرههایی که ناگزیر از ریختن دیوارها به روی نور باز شدهاند. سقف سوخته آوار تمام دودهایی است که مثل بدبختی چسبناک آن را آلوده کرده و رهایش نمیکند. زیرپایشان آوار دیوارهای ریخته است. نه سقف درستی روی سرشان دارند و نه دری که غریبه را از آشنا تمیز دهد. تنها به یک زرورق و حلقههای دود که از آن بلند میشود، دلخوش هستند. شش نفری هستند که حضور ما ناراحتشان میکند. هیچکس دوست ندارد در حال کشیدن مواد دو چشم کنجکاو او را بپایند، ولی دود نقد را رها نمیکنند که بعد به دنبالش بدوند. پای بساطشان نشستهاند و همچنان دود بالا میدهند. یکیشان با همان رخوت افتاده به جانش میپرسد: «مأمور که نیستید؟» اعظم به کمکمان میآید و میگوید: «نه. تا وقتی من هستم غم نداشته باش.» یکی دیگر سر غیرت میآید و به عکاس میگوید: «اگر میخواهی عکس بگیری من بیرون بروم.» معلوم نیست که هوشیاری بعد نشئگی او را به واکنش وا میدارد یا غیرت سر آبروداری! بقیه، ولی به روی خودشان نمیآورند و ادامه میدهند. غذاها را بینشان تقسیم میکنیم.
دعا کنید سالم شوم
این صحنهها دیگر از پشت قاب تلویزیون نیست. جوانک کم سن و سال که معلوم نیست ۲۲ دارد یا نه میگوید: «دعا کنید منم سالم شوم. چهار پنج روزه میشود پاک شد؟» انگار هر وقت کسی به سراغشان میآید تلنگری به آنها میخورد و به خلاصی فکر میکنند، ولی کورسوی امیدشان آنقدر قوت ندارد که آنها را نجات بدهد. اعظم به یکیشان میگوید «تو را من که میشناسم نکش. آقا جان نکش.» دیگری میگوید: «عکس نگیر. ما را همین جوری همه معتادها میشناسند.» دنیای کوچک آنها خلاصه شده به معتادان و ساقیها! معنادار بودن ارتباط میان آنها به همان خرید و فروشهایی است که وقت خماری اگر پول باشد به راحتی و اگر نباشد به فلاکت اتفاق میافتد. پول که باشد حتی معتادها هم آقایی میکنند. سرشان را بالا میگیرند. پول را کف دست ساقی میگذارند و چند گرم وابستگیشان را میخرند تا خود را بسازند. برای آنها که جا ندارند همین پناههایی که اگر چه شیک و گرم نیستند، ولی امن هستند پاتوق میشود. عاکف کنار سید نشسته است و دارد از زندگی خودش میگوید. از تمام آن چیزهایی که مواد دود کرده و به هوا فرستاده است. عاکف چهره به چهره به پاکی دعوت میکند و برای هر کدام یک گوشه از روایت شخصی خودش را پهن میکند. امید دارد که شاید آنها هم به آن عجز رسیده باشند و فقط نیاز داشته باشند کسی دستشان را بگیرد. سید یکی از همینهاست. از یکی میپرسم: «چی مصرف میکنی؟ چند سال است؟» پدرش شهید شده و مادرش فوت شده است. میگوید: «تنهایی مرا به سمت مواد کشاند. همه کس من مادرم بود که وقتی رفت همه چیز را رها کردم.» او خانهای ندارد که بخواهد سقف امنش روی سرش باشد. گاهی خانه این رفیق است و گاهی خانه رفیقی دیگر. گاهی باید خرج موادشان را بدهد و گاهی پول شبخوابیاش را. اما گاهی هم جایی را ندارد و تنها پناهش همین سقف کوتاه سوخته است. میپرسم: «مواد که از تنهایی نجاتت نداد؟ داد؟» به خودش نگاه میکند که دلخوش کرده به چند گرم مواد و یک زرورق میان کسانی که دغدغهشان نشئگیشان است و میگوید: «تنهاترم کرد.»
کاری کن مادرم ترک کند!
دیگر خجالت برایشان معنایی ندارد. اگر چه ممکن است نگرانی حضور ما از حالشان بکاهد: «کارتن خوابیم دیگر. زن و بچه داریم، ولی افتادهایم به کارتنخوابی. مگر کارتنخوابی چه هست؟» در دایره چهار نفرهشان عباس میگوید: «من متولد ۷۵ هستم.» همکاری خوبی در مصرف دارند. یکی زرورق را میگیرد و دیگری فندک را تا آن یکی دیگر دود را سر بکشد. دودی که او را از دنیای درد و خماری رها میکند و به نشئگی میرساند. میگوید: «من اینقدر خوشگل بودم. ولی الان مواد لاغرم کرده است. رفته توی پاچهام و هر کار میکنم نمیتوانم کنار بگذارم. خماری بدی دارد آبجی. هوا گرمه، ولی تو میلرزی. انگار سرما به جانت میافتد. باز یک دفعه عرق میکنی» یواشکی مرا کنار میکشد. جوری که بقیه موادکشهای محل نفهمند و درددل میکند: «ببین آبجی مادرم را نجات بده. او گناه دارد. اگر او ترک کند من هم ترک میکنم. بیا با او صحبت کن. تو که زبان گرمی داری شاید بتوانی راضیاش کنی تا مواد را کنار بگذارد»
لحنش به لابه آلوده میشود تا یک قراری بگذارم و مادرش را راضی به ترک کنم. آنقدر چهره معصوم و دهان گرمی دارد که فکر نمیکنی مواد فروش محلشان باشد. آدم فکر میکند که مواد فروش باید سیمای خشنی داشته باشد. دو تیله رنگی مهربان میان چشمانش با موهایی بور که غصه مواد مادرش را بیشتر از خودش میکشد: «توی خانه میگذارند بکشم، ولی من اینجا فروشندگی هم میکنم. جنس منطقه را من میدهم» یکیشان میخندد و عباس به او اخم میکند: «میخندی ...! شوخی نمیکنم. حالی که اینجا دور هم میکشیم خانه نمیدهد. اینجا میآیم و نمیگذارم بچهمحلم خمیازه خماری بکشد.»
برای چی ندارد آبجی!
همان جور که خودشان را میسازند پاسخ من را هم حاضر میکنند. عباس ادعا میکند خیلی سعی کرده تا ترک کند و دیگری میگوید: «سعی نکردی.» تراکتهایی که شماره عاکف و دیگران رویش نوشته شده هنوز خوانده نشده تبدیل به لولهایی میشود که با کمک آن دود را به درون سینه خود میبرند. خندهدار و گریهآور است. یک وضعیت غیرانسانی غیرمعمول برای آدمهایی که میتوانستند یک روزگار معمولی را بگذرانند. در پاسخ «چرا میکشی» یکیشان معلولیت شوهرخالهاش را بهانه میکند و دیگری ناچاری را! اما هیچ کدامشان نمیدانند چرا مواد را به عنوان آخرین راه برگزیدهاند طنابی که آنها را به آسمان نمیبرد بلکه به قعر بدبختی میکشاند: «خریت است دیگر. برای چی دارد آبجی!» جوابی است که دیگر جای سؤال نمیگذارد. خودشان هم میدانند کارشان به کجا میکشد، اما از آن دست نمیکشند. دیگری ۱۲ سال است مصرف میکند و حالا سر بساط نشسته است. میگوید فوق دیپلم دارد. لاغر و رنگ پریده است. زن و بچه هم دارد. اگر چه پولی که در میآورد نصیب آنها نمیشود و خرج موادش میشود. یکی دیگرشان تازه از زندان آزاد شده و به دنبال متادون میگردد. اما به جایش کریستال میخرد و حالا پای بساط قاطی بقیه رفقایش شده است. او پول تنها داراییاش را هم خرج کریستال کرده است و حالا آه در بساط ندارد. دیگری وسط دودهایی که بالا میکشد نمیتواند نفسش را راست کند. با صدایی که از ته حنجرهاش به زور خودش را به لبهایش میرساند، میگوید: «تازه فلان جا هم پر است!» هر چه نباشد آدرس ساقیها و پاتوقها را که باید بداند. یکیشان به شوخی میگوید: «بعضیها هم کریس را میخورند.» که عباس مانعش میشود: «دروغ نگو، نمیخورند!»
معتاد شدم، اما بیغیرت نه!
میان این کارتنخوابها و موادیها چهرهاش هنوز خط و خشهای اعتیاد را ندارد. چشمان سبز و درشت و مژههای بلند. صورت کشیده و پوست روشن. حضور ما ناآرامش کرده است. برخلاف بقیه که انگار نه انگار ما هستیم و مشغول مواد کشیدنشان هستند او نمینشیند. موادش را میگیرد و میخواهد برود. از او چند سؤال میپرسم که پاسخ درستی نمیدهد. انگار غیرتش اجازه نمیدهد بخواهد این حریم خصوصی را برای ما عیان کند. عصبانی میشود و میگوید: «اگر شما نمیروید من بروم.» بالاخره صدایم میزند و انگار با خودش کنار آمده است، میگوید: «چه میخواهی بدانی؟» از زندگیاش میگوید. از زن و بچهاش که دلش برایشان لک زده است. از اینکه لباس نظام میپوشیده و به دلیل بینظمی اخراجش کردهاند. از آوارگی و خانه به دوشی. اولین بار که دست به وسایل خانه میبرد تا خرج موادش را بدهد، زن و بچهاش را به روستا میفرستد: «هنوز آنقدر بیغیرت نشدهام. میترسم. مواد کاری با آدم میکند که از زنت به دلیل مواد بگذری. زنم دختر پاکی است. دلم نمیخواهد او را آلوده کنم» علاقه زیاد او به همسرش که حالا اشک را به چشمانش دعوت کرده باعث شده تا با التماس او را به خانه پدرش بفرستد. زن هنوز دل به شوهر دارد و گاهی زنگ میزند و احوالش را جویا میشود و میخواهد برگردد. ماجرای غریبی است. مرد عاشق معتادی که به دلیل ترس از بیآبرویی و بیغیرتی بانوی خانهاش را از منجلابی که خودش گرفتار است، نجات میدهد! مرد بغض دارد و گریه میکند، ولی چه کند که حالا این گوشه سرد گرفتار چند گرم مواد است. از پاتوقهای کارتنخوابی بیرون میآییم. تنها پرسشی که ذهنم را درگیر میکند این است: چه کسی مسئول است؟ مدتها بعد از آن هم میان آن پاتوقها هستم و نگران سید، مادر عباس، عباس و...