بی‌خبر رفت جبهه...
استادی - حدود ساعت نه، نه و نیم شب بود که آقایی زنگ در خانه حاج‌خانم نیک‌نامی، مادرِ احمد، در محله حجاب قاسم‌آباد را زد: «سلام! میشه تشریف بیارید پایین.» نگرانی همه وجود مادرِ احمد را گرفت که نکند خدایی ناکرده برای کسی اتفاقی افتاده است. آخر دست خودش نبود، یک روز همین طور آمده بودند در خانه و خبر شهادت پسر و برادرش را داده بودند. مادرِ احمد پشت سر هم از مرد ناشناس سؤال می‌پرسید و جوابی نمی‌گرفت. تا اینکه آرام درِ گوشش گفت: «قرار است رهبر انقلاب را ملاقات کنی؟»
حاج‌خانم باورش نمی‌شد. فکر می‌کرد دستش انداخته‌اند یا دارند با او شوخی می‌کنند. حرف مرد را جدی نگرفت. اگر دلش هم می‌خواست، باز هم نمی‌توانست به حرف‌های آن مرد ناشناس اعتماد کند.
با خودش می‌گفت: «رهبر انقلاب با من چه کار دارند؟» حرف‌های مردِ ناشناس را باور نکرد تا اینکه وارد خانه همسایه شد و با مقام معظم رهبری چشم در چشم شد. کلِ دیدارشان ۲۰ دقیقه طول نکشید، اما برای مادرِ احمد انگار چند صد ساعت طول کشیده است. رهبری آمده بودند دیدار خانواده شهیدی که در طبقه همکف آپارتمان حاج‌خانم زندگی می‌کردند. عکس احمد را که روی دیوار می‌بینند، می‌پرسند: «خانواده شهید دیگری هم اینجا هست؟» همسایه حاج‌خانم می‌گوید: «بله. مادرِ شهید احمد طبقه بالا زندگی می‌کنند.» به مسئولان همراهشان می‌گویند که مادرِ احمد را هم صدا کنند.

احمد رفته جبهه!
احمد بزرگ شده محله رسالت و میدان بار نوغان بود. هرچه اصرار می‌کرد برود جبهه مادرش نمی‌گذاشت. یک روز که مادر از سرکار برگشت خانه، دید پسرِ شاخِ شمشادش نیست. سراغش را از رضا و حسین گرفت؛ آن‌ها هم بی‌خبر بودند. هراس افتاد به جانش که چه بلایی سرِ احمد آمده است.
همه شهر را زیر و رو کردند. از کلانتری و بیمارستان گرفته تا حرم و درمانگاه‌ها. هیچ اثری از احمد نبود. گفتند نکند بی‌خبر گذاشته و رفته جبهه؟ پُرسان پُرسان خودشان را رساندند به پادگان نیروی هوایی. فهمیدند که حدسشان درست بوده است. احمد رفته جبهه! آن هم با یک رضایت‌نامه خودنوشت از طرف مادر و شناسنامه علی اکبر برادر بزرگ‌تر.

در جنگ چه کار می‌کنی؟
نه نامه می‌نوشت و نه از خودش خبر می‌داد. دوست نداشت کسی بداند که در جبهه چه کار می‌کند و فرمانده گردان فلق لشکر ۲۱ امام رضاست. یک‌بار موقع حمله شیمیایی عراقی‌ها، ۴۰ روز در کُما بود، اما هیچ‌کس خبردار نشد.
بعد‌ها که آمد مشهد تعریف کرد در این مدت کجا بوده. دور و بری‌هایش حتی نمی‌دانستند که احمد پاسدار است. پیکر غرق خونش را که با لباس سپاه آوردند، تازه فهمیدند ماجرا از چه قرار بود. هرکسی که از او می‌پُرسید در جنگ چه کار می‌کنی؟ جواب می‌داد کارم آب و جارو کردن سنگر‌های رزمندگان است و برایشان شام و ناهار آماده می‌کنم. بقیه می‌شنیدند، ولی باور نمی‌کردند.
آخر نمی‌شد یک نفر کارش این باشد و هر بار که جبهه می‌رود، مجروح و با بدن پُر از ترکش برگردد یا دوست و رفیق‌های جبهه و هم‌رزم‌هایش به دلیل شجاعت‌هایش به او لقب احمدبیگ بدهند. این چیز‌ها با حرف‌هایی که احمد می‌زد، جور در نمی‌آمد. به ویژه صحبت‌هایی که در آخرین دیدار با مادر و برادرش داشت. چند هفته‌ای به کربلای ۵ مانده بود که آمد خانه.
حال و هوایش مثل دفعات قبل نبود. برادرش می‌گوید: «آخرین بار که می‌خواست برود برای همه ما لباس خرید، میوه و خوراک خانه را تأمین کرد و هرچه خانه نیاز داشت، انجام داد و بعد راهی جبهه شد و فروردین ماه بود که خبر شهادتش را به ما دادند.» البته خودش زودتر به مادرش خبر داده بود که این آخرین دیدارشان است و برگشتی در کار نیست. اگر هم برگردد در یک جعبه او را برمی‌گردانند.

۱۴ روز بی خبری
در عملیات کربلای ۵ گردانش در حال پیشروی به سمت خاک عراق بودند. خودش هم در پیشانی گردان و جلوتر از همه ایستاده بود و می‌جنگید، در نزدیکی‌های پاسگاه، زیر آتش سنگین عراقی‌ها، هردو پایش تیر می‌خورد و زمین‌گیر می‌شود. هرکار می‌کنند نمی‌توانند او را با خودشان برگردانند و احمد همانجا شهید می‌شود. خبر شهادت را برای مادرش آوردند، اما خبری از پیکر احمد نبود.
جنازه غرق خونش در نزدیکی‌های پاسگاه زید مانده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست برود آنجا و او را بیاورد. تا اینکه ۱۴ روز بعد سید هاشم موسوی و دوستانش رفتند منطقه عملیاتی و پیکرش را به عقب برگرداندند.