شعر کودک | زنبور

یک روز دیدم یک بچه‌زنبور
افتاده در حوض هی می‌زند زور

هی آب می‌رفت توی دهانش
بند آمده بود طفلک زبانش

مثل کف آب بر روی دریا
زنبور می‌رفت پایین و بالا

گفتم که باید کاری کنم زود
با هرچه دارم با هرچه که بود

یک برگ دیدم روی موزاییک
مانند قایق کج بود و باریک

شد قایقی خوب آن برگ زیبا
زنبور آمد از برگ بال

طیبه ثابت