لطافتی در میان خشونت روزگار...

دست بالا می‌گیری تا تاکسی سوار شوی! منتظر می‌مانی که یک «مرد» جلوی پایت ترمز بزند و تو را به مقصد برساند. نگران هستی که نکند شلوغی‌های خیابان و فکر با هم آن چنان درآمیزد که دست به یک انتخاب اشتباه بزنی و با کسی که نباید همراه شوی! شش دانگ حواست را می‌دهی به خیابان و قیافه رانندگان و وضعیت سرنشینان را انداز برانداز می‌کنی تا انتخاب کنی.
حسابی حواست به این داستان‌هاست که یک پراید جلو پایت ترمز می‌زند.سرنشین عقبش یک آقاست و اول او را می‌بینی که خودش را جابه‌جا می‌کند تا سوار شوی.لحظه‌ای مکث و یک نگاه به راننده باعث می‌شود تصمیم بگیری در جلو را باز کنی و با راننده
هم جوار شوی.
خیلی هم کیف می‌کنی که جلو نشسته‌ای! احساس امنیت می‌کنی! شاید به تعداد کمتر از انگشتان دست سوار ماشینی شدم که راننده‌اش یک خانم است.
حواسم به رانندگی‌اش است و گهگاهی نگاهش می‌کنم. در طول راه ذهنم می‌رود که چرا این خانم راننده شده است. یعنی یک زن چه شرایطی باید داشته باشد یا تحمل کند که این موقع ظهر در میان آفتاب شدید میانه روز این سختی را به جان خریده و مدام کلاج و ترمز می‌کند تا شاید یک مسافر بیشتر سوار کند. حتی ذهنم می‌رود به سمت حرف‌های همیشگی که راننده بودن به درد زن نمی‌خورد!
راننده جوان است. البته کمی دچار احساسات هم می‌شوم. حرصم در می‌آید که یک زن باید برای مردها بوق بزند! ولی چاره چیست بیشتر مسافرها مردهایی هستند که این موقع روز به خانه برمی‌گردند.
یک دفعه حواسم می‌رود به سرنشین خودرو کناری که گردنش را چرخانده تا بتواند راننده جوان را ببیند. رسما دارد هیزی می‌کند! کمی جلوتر می‌بینم همان آقا جلو خودرو دست بلند می‌کند تا سوار شود. مسیرش آزادی است ولی آزادگی را نمی‌فهمد. معلوم است که آزاد است ولی آزاده نیست.
از رفتارش تعجب می‌کنم، چون دیدم یکی، دو ایستگاه بالاتر سوار خودرو قبلی شده است! و حالا پیاده شده با آن نگاه‌های معنی دارش. مسیرمان نمی‌خورد به او.
ذهنم درگیر می‌شود! به «مرد» فکر می‌کنم. به قصد و نیتش. هرچه بود زحمت بود برای راننده.
چه قدر دلم شور می‌افتد برای راننده! به خاطر وجود مردهایی که قرار است به راننده‌شان به جنس یک زن نگاه کنند، چقدر سنگین، چقدر سخت...
با خودم می‌گویم ببین چه مشکلاتی دارد که حاضر است ظرافتش را، محیط گرم خانه‌اش را فراموش کند و بشود وسیله‌ای برای رساندن آدم‌ها به مقصد، حتی برای آن‌هایی که قصدشان معلوم نیست.
برایم درد داشت، یک درد آشنای لطیف، از نوع علامت تأنیث دارش!وقتی زیادی جلو باشی همه چیز را بهتر می‌بینی. حتی اگر حواست نباشد، نگاه‌های معنی‌دار و هنوز متعجب را خوب درک می‌کنی و دلت برای کسی که فقط می‌خواهد نان حلال بخورد، می‌سوزد و می‌پرسی چرا نمی‌شود که حرمت حریم کسی را که دارد تلاش می‌کند برای لقمه‌ای نان حفظ کرد؟
به مقصد که می‌رسم به چشمان هم چشم می‌دوزیم و یکدیگر را به لبخندی میهمان می‌کنیم. نگاهش آن‌قدر مهربان هست که بفهمم او یک زن است با تمام لطافت‌هایش، گیر کرده در میان خشونت‌های روزگار...