حکایت شمع مخصوص و محفل پروانگان

در روزگاران قدیم، شخصی به پادشاه پروانگان، که پادشاهی بدبین بود و تا در مورد چیزی تحقیقات کافی نمی‌کرد قانع نمی‌شد، خبر داد که شمعی به بازار آمده است در نهایت گرمی و گیرایی و جذابیت و وقتی روشن می‌شود هیچ پروانه‌ای را یارای تاب آوردن در برابر او نیست و تا او را می‌بیند جذب او می‌شود و به سوی او می‌رود و پفی می‌سوزد و خاکستر می‌شود و هیچی به هیچی. وی افزود: این شمع را در محافل ادبی روشن می‌کنند تا پروانه‌ها را به خود جذب کند و دورش جمع شوند و بسوزند و شاعران در اثر تماشای این واقعه شعر‌های عاشقانه و سوزناک بسرایند.

پادشاه پروانگان وقتی اظهارات شخص را شنید، گفت: واقعا؟ شخص گفت: بلی. پادشاه پروانگان گفت: بسیار خوب. من مأموری گسیل می‌دارم تا برود و ببیند و خبر درست را به ما برساند، تا تصمیمات مقتضی را اتخاذ کنیم. سپس یکی از پروانگان کارکشته را که با شمع‌های بسیاری نشست و برخاست داشت، اما در نهایت جان سالم به در برده بود مأمور کرد تا به محافل ادبی سطح شهر برود و از شمع یادشده خبر بیاورد. 

پروانه کارکشته رفت و شب هنگام بازگشت. پادشاه پروانگان از او پرسید: آنچه یارو گفت حقیقت دارد؟ پروانه کارکشته گفت: بلی. پادشاه پروانگان پرسید: خودت دیدی؟ پروانه کارکشته گفت: بلی. پادشاه پروانگان گفت: عجب. سپس یکی دیگر از پروانگان کارکشته را مأمور کرد تا برود و پس از تحقیقات تکمیلی صحت خبر را تأیید کند. 

پروانه دوم، چون به محفل ادبی رسید و شمع یادشده را دید، از آنجا که به اندازه پروانه اول کارکشته نبود، عنان اختیار از کف بداد و به سوی شمع برفت و پفی بسوخت و خاکستر بشد. فردای آن روز پادشاه پروانگان سایر پروانگان را گرد آورد و گفت: خبر راست بود. پروانگان گفتند: ولی مأمور شما هنوز بازنگشته است. پادشاه پروانگان گریست و گفت: آن را که خبر شد خبری باز نیامد. آن پروانه در آتش شمع سوخته است و خاکستر شده است و همین نشان می‌دهد که آن خبر راست است. پس دستور داد کارشناسان برای تشکیل جلسه اضطراری جمع شوند. 

{$sepehr_key_60632}

پروانه کارکشته اول نزدیک پادشاه پروانگان رفت و در گوشش گفت: بنده هم روز قبل آن شمع را دیدم و از آنجا که کارکشته هستم خودم را کنترل کردم و به او نزدیک نشدم، اما خیل پروانگانی را که سوخته و جزغاله شده بودند و دورش ریخته بودند مشاهده کردم، آیا حتما باید تلفات می‌دادیم تا شما صحت خبر را تأیید و تصمیم مقتضی را اتخاذ می‌کردید؟ 

پادشاه پروانگان گفت: بلی. پروانه کارکشته گفت: چرا؟ پادشاه پروانگان گفت: برای شکل گیری حکایت به این قشنگی، با این نتیجه گیری شاعرانه. پروانه کارکشته نگاهی به پادشاه پروانگان کرد و خواست یک چیزی بگوید، اما در نهایت ترجیح داد پایان حکایت به این قشنگی را خراب نکند.