ارتعاش تار‌های صوتی پینوکیو ۳

علی موسی زاده| تا اینجای کار درباره زنده بودن دیالوگ، معضل دیالوگ های طولانی، سؤال جواب های مستقیم و مستمر، تفاوت دیالوگ دراماتیک و غیردراماتیک و نکات دیگر گفتیم. و اما تکنیک سوم: «کاری کنید که شخصیت ها حرف همدیگر را قطع کنند.» این تکنیک یکی دیگر از شیوه هایی است که به شما کمک می کند روح زندگی را در کالبد دیالوگ بدمید. اما سؤال اساسی و مهم این است: «یک شخصیت چه زمانی می تواند حرف آن یکی را قطع کند؟» جواب به این سؤال پیچیده تر از این حرف هاست! در صداوسیما قطع کردن حرف ها درواقع نوعی سوییچ شدن است. انگار کارگردان دکمه ای در اختیار دارد و هرزمان بخواهد حرف این یا آن یکی را قطع می کند. یکی از شخصیت ها توی مبل مخملی فرو رفته و مِن مِن کنان می گوید: «مممن نبودم به خدا! تا درو باز کردم خودش ...» حالا مکث می کند. ثانیه ای می گذرد و شخصیت دوم مثلا با ترکیبی از خشم و اضطراب توی حرف می پرد: «خودش چی؟!» در این سیستم هیچ چیزی با عنوان «قطع کردن حرف» اتفاق نیفتاده است. در بهترین حالت می توانیم به این شکل گفت وگو بگوییم «نوبتی حرف زدن».
تلقی عمومی از قطع کردن حرف ها این است که هرزمان صدای یکی از شخصیت ها بلندتر باشد می تواند حرف آن یکی را قطع کند! آیا شخصیت داستان نمی تواند با یک حرکت دست، حرف دیگری را قطع کند؟ با یک نگاه چپ چپ چطور؟ با زمزمه چند کلمه آرام؟ کافی است تخیل زنگارگرفته را کمی روغن کاری کنیم. جواب به همه این سؤال ها و سؤال های مشابه دیگر یک «بله، بله» محکم است. اما با این حساب برای قطع کردن حرف شخصیت ها چه تکنیک و قانونی می توان وضع کرد؟ این یکی از کلیدی ترین نکته های دیالوگ نویسی است که در هیچ کتابی پیدا نمی کنید: «یک نفر زمانی می تواند حرف دیگری را قطع کند که انرژی بیشتری ساطع کند.» تمام این قانون طلایی پیرامون «انرژی» می چرخد. این انرژی می تواند فیزیکی باشد: صدای بلند. می تواند روانی باشد: رئیس خون سردی که به صندلی چرمی تکیه داده و یک لحظه چشم هایش در حدقه به سمت گوینده مضطرب می چرخد. موقعیت کنشگر و واکنشگر در یک صحنه را تصور کنید: کسی که می خواهد برای جانش التماس کند درحالی که قاتل با لبخندی آرام دستش را به علامت خفه شو بالا می آورد.
مرد مو خاکستری گفت: «یه دقیقه به حرف من گوش بده، اولا - اینو جدی می گم - برو توی رختخواب و استراحت کن. برای خودت یه خواب آور حسابی درست کن و برو زیر...»
«خواب آور! شوخی می کنی؟ خدایا من توی این 2 ساعت ته یه بطری رو بالا آورده م. اون وقت تو از خواب آور حرف می زنی! من نمی تونم رو پام...» (دهانم زیبا و چشمانم سبز؛ جی. دی. سلینجر؛ برگردان فارسی احمد گلشیری)
در زمان حرف زدن خیلی از ما می توانیم بقیه جمله طرف مقابل را حدس بزنیم. خیلی وقت ها حوصله نمی کنیم حرفش را دنبال کنیم. گاهی می خواهیم نکته ای را مثل یک سوزن از جمله کسی بقاپیم و آن را توی حدقه چشمش فرو کنیم. موقع بحث از هم سبقت می گیریم و به چیزی بند می کنیم که توی حرف های دشمنمان به عنوان نقطه ضعف تشخیص داده ایم، و بسیاری از موقعیت های دیگر ... .
یک شخصیت حتی می تواند حرف خودش را هم قطع کند! نگرانی ها و دغدغه ها، خشمی که تلاش می کنیم سرکوب شود اما فواره می زند و ... در داستان «یک روز خوش برای موزماهی» مادر به دختر جوانش زنگ زده چون نگران حالش است که با یک آدم نامتعادل همسفر شده است:
- به پدرت گفتم احتمالا شب تلفن می کنی. اما، نه، مجبور بود ... حالت خوبه میوریل؟ راستشو به من بگو.
- حالم خوبه. خواهش می کنم این حرفو تکرار نکنین. (یک روز خوش برای موزماهی؛ جی. دی. سلینجر؛ برگردان فارسی احمد گلشیری)
جمله یک شخصیت بهتر است کجا قطع شود؟
در قسمت بعدی این مجموعه مباحت آموزشی، به جواب این سؤال می پردازیم و تکنیک هایی از برجسته ترین استادان داستان نویسی را جست وجو می کنیم. دیالوگْ جهان انرژی هاست. فراموش نکنید که دیالوگ هر شخصیت به تکه ای اورانیوم می ماند؛ تشعشع مرگباری دارد. فقط کافی است بدانید چه کار کنید تا انرژی دیالوگ در مسیر درست هدایت شود وگرنه «تصنع» و الگوهای پیش پاافتاده کاری می کنند که گفت وگوهای داستان درحد تشتک کج وکوله زنگ زده ای باقی بمانند.