لیلا خیامی - محرم که میشود، هر کسی یک جوری برای امامحسین(ع) و کاروان شجاع و وفادار کربلا عزاداری میکند. خیلی از خانمها در خانهشان روضه میگیرند. ما هم روضه داشتیم.
تا مامان گفت وقتش رسیده است وسایل را از انبار بیاوریم بیرون، فهمیدم ۱۰ روز روضهی ما شروع شده است. با خودم شروع کردم به برنامهریزی: «من سینی خرما را میچرخانم، زهرا هم قند بیاورد. در اتاق میچرخیم و به همه تعارف میکنیم.»
بعد هم انگار آسمان روی سرم خراب شده باشد، داد زدم: «وای، حالا چه کار کنم؟! روسری مشکی ندارم! روسری قبلیام گوشهاش به شاخهی درخت خانهی مامانبزرگ گیر کرد و سوراخ شد.»
مامان لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! تو کمککن وسایل را بیاوریم بیرون و برای شب مرتب کنیم، من هم قول میدهم با بقیهی پارچهی چادر مشکیام برایت یک روسری قشنگ بدوزم.»
لبخندی زدم و بلند شدم تا پشت سر مامان بروم پشتبام. انباری ما بالای پشتبام بود. انباریهای همهی اهالی ساختمان آن بالا بود. روی هریک شمارهای چسبانده بودند.
انباری ما شمارهی ۳ بود. تلق تولوق جابهجا کردن سینی و سماور که بلند شد، خانم همسایهی طبقهی چهارم هم آمد روی پشتبام تا کمکمان کند. روی پشتبام شیر آب بود.
همانجا وسایل را شستیم و تمیز کردیم. کار که تمام شد، همهچیز را بردیم پایین توی آپارتمان خودمان. بعدش مامان با خانم همسایه رفت خرید. رفت خرما و چای و قند و اینجور چیزها بخرد.
من هم تلفن را برداشتم و به دوستم، زهرا، زنگ زدم. زهرا آنقدر هیجانزده بود که مانند برق خودش را رساند. آنوقت، دوتایی مشغول مرتب و جمع و جور کردن خانه شدیم.
هر چیزی اضافی بود بردیم داخل اتاق من تا فضای بیشتری باز شود. خب، روضه داشتیم! روضههای محرم همیشه شلوغ میشود. همیشه همه اهالی محلهمان میآیند و جا کم است.
اتاق که خالی و مرتب شد، مامان و خانم همسایه هم برگشتند. خرماها توی دیس چیده شد. آهستهآهسته همهچیز داشت جور میشد. پایهی سماور بزرگ به لولهی گاز وصل و پر از آب شد.
وقتی همهی کارها تمام شد، نوبت من رسید. مادر مهربانانه به من لبخند زد و وقت خیاطی شد، وقت آنکه مامان به قولش عمل کند. همانطور که من و زهرا و خانم همسایه مشغول کارهای گردگیری بودیم، مامان هم مشغول دوختن روسری شد، البته نه یکی که دوتا، یکی برای من، یکی هم برای زهرا.
دور هریک هم یک نوار سبز قشنگ دوخت. عصر که شد، همهچیز برای شب اول محرم آماده بود. بابا رفت و پرچم بزرگ یاحسین(ع) را در کوچه بالای در آپارتمان نصب کرد. خودش هم رفت مسجد.
من و زهرا روسریهای جدیدمان را سرمان کردیم. از صبح تا حالا همهچیز عوض شده بود. خانه یک جور دیگر بود. همهجا بوی محرم گرفته بود. خانه شده بود مانند یک مسجد کوچک.
حالا وقت چی بود؟ وقت اینکه برویم و به همسایهها خبر بدهیم از امشب بیایند روضه. من و زهرا با روسریهای جدید روی سرمان دویدیم توی کوچه. خیلی کار داشتیم. باید به همه خبر میدادیم. خب، محرم بود! روضه داشتیم. روضههای محرم همیشه شلوغ میشود. همیشه کلی کار داری!