ریاضی‌‌دوستی که تاریخ‌دان شد

محمد نظرزاده
تاریخ‌پژوه

بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت از یاد نمی‌روند؛ حتی اگر سال‌های سال هم از آرام‌گرفتنشان در دل خاک گذشته باشد؛ خاکی که همیشه از سرد بودنش حرف به میان می‌آید تا بهانه‌ای باشد برای فراموش کردن مردگان در ذهن بازمانده‌ها؛ اما هرچه هست، این استدلال سردی خاک روی بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت اثر نمی‌کند؛ همچون «سیدمحمد نظری‌هاشمی» که با گذشت 13سال از فوتش، همچنان یادش در ذهن خیلی‌ها به‌خصوص دانشجوهای تاریخ دانشگاه فردوسی و من که ساعت‌ها پای صحبت‌هایش نشسته‌ام، زنده است. استاد را اولین‌بار وقتی می‌خواستم از تاریخ بنویسم، دیدم و شناختم؛ درست در همان زمانی که از عشقش به تاریخ گفت: «پسرجان تاریخ چیز دیگری است. من هم یک روز ریاضی‌دوست بودم، اما امروز تاریخ‌دان شده‌ام». همین یک جمله او، توصیفی از کل زندگی‌اش بود. زندگی که بخش زیادی از آن پای معلمی و استادی تاریخ در دانشگاه‌های اصفهان و فردوسی گذشت تا بدون سانسور همان تاریخی را که با علاقه از آن حرف می‌زد، برای دانشجوهایش بگوید. سیزدهمین سالگرد فوت استاد (31تیر سال1398) بهانه‌ای شد تا دوباره به سراغ 7جلسه مصاحبه‌ام با او در آرشیو تاریخ‌ شفاهی سازمان پژوهش‌های آستان قدس بروم و یادی کنیم از تاریخ‌دانی که تاریخ را مو به مو نقل می‌کرد.


همسایه روس‌ها
همیشه تا پای صحبت از سن‌وسال و کودکی به میان می‌آمد، استاد دست می‌گذاشت روی شغل پدرش و روس‌هایی که در همسایگی آن‌ها زندگی می‌کردند: پدرم در کار خرید و فروش پشم بود؛ برای همین وضع مالی‌مان خوب بود. این خوب بودن یعنی در دورانی که روس‌ها به دلیل جنگ‌جهانی دوم در مشهد حضور داشتند و مردم هم از قحطی رنج می‌بردند، خانواده من راحت زندگی می‌کردند. البته بـه اسـتناد شجره‌نامه خانوادگی و به اعتبار القابی که جلو همه اسامی اجداد ذکر شده‌، ما‌ خانواده‌ای بلندتبار بودیم. به گفته مرحوم پدرم، اسلافش عموما در زمره اعیان و حاکمان محلی بودند؛ اما من احتمال می‌دهم این القـاب بـیشتر در ارتباط با شأن سیادت به اجدادم تعلق‌ گرفته‌ باشد. خودم هم به عنوان اولین فرزند از 9 فرزند همین خانواده بلندتبار با استناد به شناسنامه در سال 1320به دنیا آمدم؛ اما باتوجه به خاطراتی که از کودکی به یاد دارم، باید یکی، دو سال بزرگ‌تر از این تاریخ باشم. از چهارسالگی به مکتب رفتم و وقتی پدرم نامم را در دبستان نوشت، خواندن را بلد بودم. برای رفتن به مدرسه هر روز از کنار سربازهای روس رد می‌شدم؛ البته تعدادی از روس‌ها در همسایگی ما در پایین‌خیابان زندگی می‌کردند. خوب یادم هست هرشب که می‌خواستم سرم را روی بالش بگذارم، با آواز دسته‌جمعی آن‌ها به زبان روسی به خواب می‌رفتم. این را هم بگویم که چون اردوگاه روس‌ها در پایین‌خیابان بود، همیشه می‌دیدمشان. خوب یادم هست که داخل گودال کنار قبرستان پایین‌خیابان اسکان داشتند. گاهی می‌آمدند در شهر و بعضی از اجناسشان را معاوضه می‌کردند. مثلا در زمان قحطی، قند کم بود یا اصلا پیدا نمی‌شد، اما روس‌ها جیره قند خوبی داشتند. همین قند را می‌آوردند داخل بازار و جنس مورد نیازشان معاوضه می‌کردند. حضورشان در شهر تا آنجایی که من اطلاع دارم، مزاحم کسی نبود، ولی باعث ترس افراد بود. درست است که نظم شهر به هم نمی‌خورد، اما همواره اهالی شهر احساس می‌کردند شهر مال خودشان نیست. در یک کلام، چنین موضوعی برای همه سیاست‌مردان و همه دولت‌مردان جوامع مختلف هشداری باشد که برنامه‌ریزی‌های درازمدتی داشته باشند تا مملکت دچار چنین مصائبی نشود.


با یک دوستی، جای ریاضی با تاریخ عوض شد
مدرسه‌های پهلوی و شرافت، محل تحصیل استاد در دوران کودکی بوده و در دبیرستان هم در کلاس‌های درس دبیرستان خسروی و امیرکبیر پا گذاشته است. با هوشی که داشت، جزو معدود مشهدی‌هایی می‌شود که در سال 1339 از دبیرستان امیرکبیر، آن هم در رشته ریاضی، دیپلم می‌گیرد. برای اینکه سربازی نرود، تصمیم می‌گیرد با دیپلم ریاضی معلمی کند. بعد از چند سال تدریس، راهی فرانسه می‌شود تا در دانشگاه ژوسیو ادامه تحصیل‌ دهد؛ اما دوستی با یک تاریخ‌دان در فرانسه، مسیر زندگی او را عوض می‌کند. به همین دلیل وقتی به ایران برمی‌گردد، تصمیم می‌گیرد تاریخ‌دان شود: در رشته تاریخ، کنکور دادم و قبول شدم و از مهر سال1353‌ بـه‌ صورت‌ آزمایشی‌ درگروه‌ تاریخ‌ دانـشگاه فـردوسی مـشهد شروع به تدریس کـردم. بعد از مدتی راهی دانشگاه اصفهان شدم و به عنوان عضو هیئت‌علمی گروه تاریخ، کار در آنجا آغاز شد. سال1371 دوباره به گروه تاریخ دانشگاه فردوسی منتقل شدم و بعد از 6 سال مدیرگروهی در اصفهان، 6 سال هم در این دانشگاه مدیرگروه بودم و سال1381 از همین محل بازنشسته شدم.


از تدریس ورزش تا تأسیس انجمن علمی تاریخ
بعد از آنکه به استخدام اداره فرهنگ (آموزش‌وپرورش فعلی) درآمدم، به دلیل آشنایی که با رشته‌های ورزشی داشتم، مسئولیت‌ تربیت‌‌بدنی‌ بخش را بر عهده من گذاشتند. بعد از چندسال هم استاد تاریخ شدم. در همه این سال‌ها در تمام کلاس‌ها فقط واقعیت‌ها را گفته‌ام و توصیه‌ام به دانشجوها این بوده است که تاریخ‌سازی یا تاریخ‌کشی نکنند. از این استاد 2 کتاب و افزون بر 40 مقاله علمی شامل تألیف و ترجمه با موضوع تاریخ ایران به یادگار مانده است.


اخلاقی که بعد از سکته عوض شد
قشنگ، از دانشجوهای استاد نظری‌هاشمی و همچنین همکار او در گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، او را با اخلاق نیکویش به یاد می‌آورد و می‌گوید: استاد همیشه می‌گفت داشتن 2 ویژگی قناعت و مطالعه برای وسعت دید انسان را بی‌نیاز می‌کند. خودش هم این ویژگی‌ها را داشت. خوب یادم هست که در درس تاریخ سخت‌گیر بود، اما بعد از آنکه سکته کرد، اخلاقش عوض شد و این سخت‌گیری کم شد. شاید خودش متوجه شده بود که در ایران بیشتر تحصیل‌کرده‌های تاریخ بیکار می‌مانند؛ پس سخت‌گیری فایده‌ ای ندارد.