من و ایده‌هایم

محمد کاملان
خبرنگار شهرآرا محله

شبیه بقیه هم‌سن و سال‌های دهه هشتادی‌اش نیست. اگر آن‌ها در فکر این هستند که فردا در گیم‌نت چطور از خجالت دوستشان دربیایند یا اینکه برای مستر لیگ PES کدام بازیکن را بخرند که امتیاز تیمشان برود بالا، حسین مغزش درگیر این مسئله است که فلان مشکلی را که برای مردم پیش آمده و به چشم دیده است، چطور حل کند. تا زمانی هم که راه حل درست و عملی برایش پیدا نکند، وِل کن ماجرا نیست. اگر الان دارید به این فکر می‌کنید که حسین واسعی از آن بچه‌ درس‌خوان‌هایی است که اگر معدلشان بشود 75/19 افسردگی می‌گیرند، باید بگوییم که اشتباه کرده‌اید. چون اصلاً بچه درس‌خوان نیست و معدلش معمولیِ معمولی است و اسمش حتی در بین شاگردهای برتر مدرسه هم نیست. مهم این است که علاقه‌اش و استعدادش را پیدا کرده و دور و بری‌هایش هم نه تنها سرکوبش نکردند‌، که آن را پرورش داده‌اند. همین‌ها باعث شده است که امروز حسین در علوم آزمایشگاهی کلی مقام داخلی و خارجی داشته باشد و البته کوله‌باری از ایده‌های عملی و کاربردی که خودش در مقیاس کوچک آن‌ها را تولید کرده و از سودآوری‌شان مطمئن است. اما از آنجا که در ایران دیوار اعتماد سست است و کسی برای حسین و امثال او تره هم خرد نمی‌کند و فرنگی‌ها را بیشتر تحویل می‌گیرند، ایده‌هایی که می‌توانند بخشی از نیاز جامعه را رفع کنند، دارند در گوشه ذهن او خاک می‌خورند.

 

بگذار گفت‌و‌گویمان را از اینجا شروع کنیم که حسینِ واسعی از کجا و چطور به شیمی و فیزیک و آزمایشگاه علاقه‌مند شده است؟ خودت کشفش کردی و پرورشش دادی، یا اینکه یک اتفاق باعث شد به این سمت وسو کشیده شوی؟
راستش من از بچگی عاشق کارهای عملی بودم. مثلاً ریاضی حل کردن را به هیچ عنوان دوست نداشتم، اما کارهای عملی حرفه‌ و فن و فیزیک و شیمی را دیوانه‌وار انجام می‌دادم و دوست داشتم. علاقه‌ام به آزمایشگاه شیمی و فیزیک در دوران راهنمایی خودش را نشان داد. به‌ویژه در کلاس ششم ابتدایی. فضای آزمایشگاه خیلی برایم جذاب بود و یک‌جورهایی گمشده‌ام را پیدا کرده‌ بودم.


آزمایشگاه شیمی و فیزیک چه جذابیتی می‌تواند برای یک دانش‌آموز13-12 ساله داشته باشد؟
شما مثلاً وارد یک آزمایشگاه می‌شوید و به شما 2 محلول بی‌رنگ می‌دهند. وقتی این دو را با هم ترکیب می‌کنید، چندین و چند مدل رنگ از دل آن بیرون می‌آید. وقتی من از نزدیک این اتفاقات و فعل و انفعالات شیمیایی را می‌دیدم، کلی ذوق می‌کردم. فکر می‌کردم که الان به یک کشف تازه رسیدم که قبل از من کسی به آن پی نبرده است. همه کارهایی که آن سال در آزمایشگاه انجام می‌دادیم از همین جنس آزمایش‌های ساده دمِ دستی بود. من همان سال در مسابقات آزمایشگاه دانش‌آموزی شرکت کردم و دوم شدم.


کسی متوجه استعدادت در آزمایشگاه فیزیک و شیمی شد یا اینکه همه این مقام و علاقه بی‌حد و حصر را گذاشتند پای یک اتفاق زودگذر؟
تقریباً همه فهمیدند که من در حوزه آزمایشگاه به ویژه شیمی، استعداد دارم و سعی کردند که یک‌جورهایی کمکم کنند. سال هشتم بودم اگر اشتباه نکنم، یک روز معلم آزمایشگاه مدرسه که خبر داشت من چقدر به آزمایشگاه علاقه دارم، گفت که مسابقه‌ای در منطقه4 آموزش و پرورش برگزار می‌شود. یادم هست باید از کارمان فیلم می‌‌گرفتیم و ارسال می‌کردیم. دوره افتادم در مدرسه به پرس‌و‌جو از معلم‌های شیمی و فیزیک برای اینکه آزمایشی منحصر به فرد طراحی کنم. ثمره آن پرس‌و‌جوها، شد سوخت موشک. آن موقع در پوست خودم نمی‌گنجیدم و فکر می‌کردم که چه کشف بزرگی انجام داده‌ام. آن روز که این اتفاق افتاد با خودم گفتم من به هیچ عنوان آزمایشگاه و آزمایش را رها نمی‌کنم. فیلم را که فرستادم برای مسابقه، نتیجه آمد که دوم شدم. البته این را هم باید بگویم که از یک‌جایی به بعد این علاقه و استعداد در من کشته شد و انگیزه‌ای برای کار نداشتم.


چرا انگیزه‌ای برای کار نداشتی؟
اول از همه اینکه آزمایشگا‌ه‌ دوره راهنمایی چیز خاصی نداشت و به همان کارهای ساده خلاصه می‌شد که جذابیتش را برای من از دست داده بود و از طرف دیگر مسابقه‌ای هم در حوزه فیزیک و شیمی و آزمایشگاه برگزار نمی‌شد که به من انگیزه‌ای برای کار کردن بدهد. برای همین تقریباً بی‌خیال آزمایشگاه شدم، اما علاقه‌اش در من هنوز بود. سال هفتم و هشتم که معلم‌ها ما را می‌بردند آزمایشگاه، من تقریباً از بزرگ‌ترین تا ریزترین وسایل آزمایشگاهی و کاربردشان را می‌شناختم. همین جلو بودن از بقیه برایم به شدت جذاب بود ولی بعد از آن ماجرای سوخت موشک و مسابقه‌ای که برگزار شد، دوباره انگیزه کارکردن پیدا کردم. ناگفته نماند که بعد از مقام‌آوری من، مدرسه هم پشت ما ایستاد و آزمایشگاه را در اختیارمان قرار داد و تا می‌توانستند این انگیزه را در وجود من بیشتر تقویت کردند. اگر نمایشگاهی بود، من را می‌فرستادند که برای مردم آزمایش شیمی انجام بدهم. یادم هست روز تعطیل با عشق و علاقه هرچه تمام‌تر می‌رفتم برای این‌کار. با چراغ سبز خودِ مدرسه به بچه‌هایی که می‌خواستند بروند جشنواره خوارزمی، شیمی درس می‌دادم و... . این‌قدر انگیزه پیدا کرده بودم که به جای فوتبال بازی کردن در حیاط مدرسه می‌رفتم آزمایشگاه!


مگر می‌شود یک پسر بچه دبیرستانی عاشق فوتبال بازی کردن و کَل‌کَل‌هایش نباشد و به جای آن برود آزمایشگاه؟ نکند اصلاً علاقه‌ای به فوتبال نداشتی؟
برعکس هم فوتبال بازی می‌کنم و هم اینکه دوستش دارم. اما آن زمان واقعاً ترجیح می‌دادم که به جای فوتبال بروم آزمایشگاه و چیزهای جدید کشف کنم. راستش کار خارق‌العاده‌ای هم انجام نمی‌دادیم. فقط همان آزمایش‌هایی که در کتاب بود و معلممان فرصت نداشت انجام بدهد، ما خودمان می‌رفتیم و آزمایش می‌کردیم یا اینکه در سایت‌های خارجی می‌گشتیم و فرمول‌های جدیدی برای آزمایش پیدا می‌کردیم. این‌طور آن حس کشف کردن که در وجودمان بود ارضا می‌شد.


انگیزه دوباره‌ای که برای کار گرفتی حتماً برایت به موتور محرکی تبدیل شد تا در مسابقات مختلف شرکت کنی و مقام بیاوری.
دقیقاً؛ سال نهم در مسابقات آزمایشگاهی استان خراسان رضوی جزو 5 نفر برتر شناخته شدم. در رویداد کارآفرینی دانش‌آموزی بین8 تیم برتر بودم. سال گذشته توانستم به مسابقات فیزیک سِن آلمان راه پیدا کنم. در مسابقات آزمایشگاه زیست و فیزیک استانی دوباره جزو 5 نفر برتر شناخته شدم. در مسابقات بین‌المللی سینایِ تهران هم حضور داشتم.


رویداد کارآفرینی دانش‌آموزی و برنده شدنت در آن، در بین همه مسابقاتی که شرکت کردی از همه سؤال‌ برانگیزتر است. شیمی و آزمایش و آزمایشگاه کجا، کارآفرینی کجا؟ ایده‌ای که با آن در این رویداد شرکت کردی ربطی هم به شیمی داشت یا نه؟
چندماه مانده بود به این رویداد که به ما گفتند بروید دنبال ایده‌ و فکری عملی که بشود آن را به تولید انبوه رساند و برای جمعی کارآفرینی کرد. من به ذهنم رسید که بیایم با استفاده از علم شیمی و آزمایشگاه، کارهایی که در این مدت آزمایش کردم انجام بدهم و از دلِ آن‌ها ایده‌ای بیرون بیاورم که قابلیت تولید انبوه داشته باشد. بعد از کلی تحقیق و این در و آن در زدن کاغذ هیجان متولد شد.


این کاغذ هیجان اصلاً چیست و قرار است چه کار کند که این‌قدر محکم می‌گویی می‌شود از طریقش کارآفرینی کرد؟
در شب چهارشنبه سوری دیدید بچه‌ها با ترقه‌ چه به روز خودشان می‌آوردند. من در آزمایشگاه و با یک فرایند نه چندان پیچیده روی ید کاغذی ساختم که وقتی آن را خم یا تا می‌کنید صدایی شبیه ترقه و نارنجک دستی تولید می‌کند، اما هیچ خطری ندارد. داورهای رویداد کارآفرینی خیلی خوششان آمد و برایشان جالب بود که یک دانش‌آموز دبیرستانی چنین چیزی تولید کرده است و در بین همه ایده‌هایی که آنجا مطرح شد، کاغذ هیجان بیشترین رأی را آورد. این را هم بگویم که کار من فقط در حد ایده باقی نماند و برای نشان دادن به داورها چند نمونه هم ساختم.


نتیجه‌اش چه شد؟ به کارآفرینی و تولید انبوه ختم شد؟
نه متأسفانه! با اینکه همه داورها و حضار از این ایده تعریف کردند و به قول معروف حظ بردند، اما تا امروز هیچ‌کس پا پیش نگذاشته تا این ایده را از من بخرد و آن را به تولید انبوه برساند. شاید یک دلیلش این باشد که هم سن وسال‌های من خطرپذیر هستند و آلات و ادوات خطرناک را بیشتر دوست دارند. مثلاً دوست دارند که چهارشنبه‌سوری‌ها ترقه بترکانند که صدا بدهد نه اینکه یک کاغذ را تا کنند تا صدا بدهد. راستش را بخواهید در ایران کسی به ایده‌پروری و ایده‌پردازی اهمیت نمی‌دهد. حالا من هرچقدر بالا و پایین بروم و سودآوری ایده‌ام را برایشان توضیح بدهم، باز هیچ‌کس حاضر نیست به من اعتماد کند.


نمونه مشابه ایرانی و خارجی دارد؟
فرمول شیمیایی این ماجرا هست و کشف شده است، اما نه در ایران و نه در خارج از کشور ندیده‌ام که کاغذ هیجان یا چیزی شبیه به آن ساخته شده باشد.


اینکه جدی‌ترین ایده‌پردازی‌ات که به درد جامعه می‌خورده است، برخلاف تصورت با بن‌بست روبه‌رو ‌شد و کسی حاضر نمی‌شود روی آن سرمایه‌گذاری کند، تو را دوباره در باتلاق بی‌انگیزگی نینداخت؟ اینکه ایده و ایده‌پردازی را ببوسی و بگذاری کنار و بروی دنبال درس و کنکورت؟
چیزی که من را بیشتر از هرچیز دیگری بی‌انگیزه کرد و به این نتیجه رساند که دیگر سراغ عملی کردن ایده‌هایم نروم، سنگ‌هایی بود که ادارات مختلف برای کار جدیدم جلو پایم انداختند و هیچ‌کس حاضر نشد از من حمایت کند. چیزی در حدود6-5 میلیون تومان از من دانش‌آموز می‌خواهند که آن را آنالیز و بعد ثبت کنند. ایده‌ای که خودشان می‌دانند عملی است.


کمی بیشتر درباره‌اش توضیح می‌دهی؟
ببینید؛ من چیزی به نام قرص شیر ساخته‌ام که ساختاری کاملاً طبیعی دارد و وقتی که فرد آن را می‌خورد، حداقل تا نصف روز و حتی یک روز دیگر میلی به خوردن غذا پیدا نمی‌کند و از طرف دیگر همه انرژی و توانی که بدنش برای آن روز نیاز دارد به دست می‌آورد. بدون اینکه لب به غذا زده باشد.


این قرص شیر واقعاً ساخته می‌شود؟
بله؛ من این ایده را که به مسابقات آزمایشگاهی سینا بردم، همه استادانی که آنجا بودند و خبره کار، تأییدش کردند و گفتند که عملیاتی است. اگر نبود که مقام چهارم را به ما نمی‌دادند.


اصلاً چطور از کاغذ هیجان که یک‌جورهایی اسباب‌بازی است، رسیدی به ایده بزرگی مثل قرص شیر که اگر آن‌طور که می‌گویی به بازار عرضه شود، سرآغاز یک تحول خواهد شد؟ سراغ ایده‌های ساده‌تری در سبک و سیاق همان کاغذ هیجان هم می‌توانستی بروی؟
شاید این حرف برای منِ 18-17ساله کمی بزرگ باشد و همه فکر کنند که دارم شعار می‌دهم. من موقع ایده‌پردازی و کار در آزمایشگاه همیشه به این فکر هستم که باید به مردم خدمت کنم و کاری که می‌خواهم بکنم باید باری از روی دوش مردم بردارم و از آن لذت ببرند و به درد زندگی‌شان بخورد وگرنه به هیچ دردی نمی‌خورد. داستان قرص شیر هم همین‌طور است. یکی از چیزهایی که دائم ذهن من را درگیر می‌کرد این بود که بعضی از آدم‌ها که واقعاً پولی ندارند برای سیر کردن شکمشان باید چه کار کنند؟ مدام این چیزها در ذهنم می‌‌چرخید و داشتم فکر می‌کردم که می‌شود با فعل و انفعالی شیمیایی کاری کرد که همه انرژی بدن تأمین شود، بدون‌ اینکه آدم میلی به غذا داشته باشد.


سؤال قبلی‌ام را می‌خواهم تکرار کنم. ایده‌ات نمونه مشابه خارجی و داخلی داشت یا نه؟ آخر چوپان‌های سمت جنوب خراسان نوعی کشک دارند که همراه خودشان به کوه و دشت می‌برند و روزی یک‌دانه از آن را می‌خورند و تمام! دیگر گرسنه نمی‌شوند و میلی به غذا ندارند. ایده قرص شیر تو خیلی شبیه به این ماجراست.
در کش و قوس فکر کردن به این ماجرا و پیدا کردن راه‌حلی برای آن بودم که خیلی اتفاقی و از طریق یکی از دوستانم با کشک بیرجندی آشنا شدم. این کشک دقیق همین چیزی است که شما می‌گویید و کارایی دارد که من می‌خواستم. به قول معروف با سر افتاده بودم در ظرف عسل. اما در این میان یک مشکلی داشتیم و این بود که باید انرژی این کشک را داخل خودش نگه می‌داشتیم. تا دلتان بخواهد آزمایش‌های مختلف انجام دادیم تا اینکه باز به سنت‌های قدیمی ایرانی برگشتیم و فهمیدیم که اگر این کشک را در ظرف چدنی بجوشانیم، انرژی‌اش داخل خودش می‌ماند و قرص شیری که ما می‌خواهیم از دل آن بیرون خواهد آمد. من همه جا را زیر و رو کردم و در هیچ‌جای دنیا چنین چیزی پیدا نکردم. قرص‌هایی اختراع شده است که آدم‌ها را سیر نگه می‌‌دارد، اما طبیعی نیست و همه‌چیزش از کلسیم گرفته تا بقیه مواد مورد نیاز را خودشان به آن اضافه می‌کنند و مثل کشک بیرجندی طبیعی نیست. تنها بلایی که من سر کشک بیرجندی آوردم این بود که در فضای آزمایشگاه و با فعل و انفعالاتی خاص، نگذاشتم که انرژی عجیب و غریب این ماده طبیعی از بین برود.


الان گیر کار کجاست؟ چرا قرص شیر که ایده بسیار جذاب و پول‌سازی برای یک سرمایه‌گذار است، در بازار نمی‌بینیم؟
قبلاً هم گفتم؛ کسی از من حمایت نمی‌کند و حاضر نیستند که روی ایده‌هایم سرمایه‌گذاری کنند. الان منِ دانش‌آموز سال سوم دبیرستان که هیچ درآمدی از خودم ندارم و پدرم هم یک کارمند ساده است، از کجا پول بیاورم و 6 میلیون تومان برای آنالیز و یک میلیون و اندی برای ثبت اختراع هزینه کنم؟ من روی این ایده در حد بازاریابی و فروشش هم فکر کرده‌ام و می‌دانم که اگر به مرحله تولید برسد، چه زمانی به سوددهی می‌رسد و راه‌اندازی خط تولیدش به چه میزان سرمایه نیاز دارد اما مثل کاغذ هیجان، هرچه خودم را به این‌در و آن در زدم که سرمایه‌گذار پیدا شود، فایده‌ای نداشت.


تا چه حد مطمئنی ایده قرص شیرت عملی شود؟ در نگاه اول که برای هرکسی ماجرا را توضیح بدهی، احتمالاً فکر می‌کنند که قرص شیر و گرسنه نشدن بیست و چهار ساعته یک آدم، بیشتر از یک پروژه آزمایشگاهی و کار عملی، تخیل یک نوجوان 17-16ساله است.
من ایمان دارم که قرص شیر پروژه‌ای عملی است چون برای همان آنالیزها و آزمایش‌های اولیه مقداری از آن را تولید کرده‌ام که هنوز هم هست. برای ثبتش هم باید روی 15 نفر آزمایش و نتیجه‌اش ثبت شود. من در گام اول به 8 نفر از دوستان و آشنایان از این قرص شیر دادم و به همان نتیجه‌ای که فکرش را می‌کردم رسیدم. انرژی بدنشان تأمین شد و میلی به غذا خوردن نداشتند. یکی از مسائلی که چند پزشک درباره این قرص شیر مطرح می‌کردند این بود که انرژی بدن یک فرد بالغ با کودک فرق دارد و نمی‌توان به همه به اندازه یکسان قرص شیر داد؟ این ایراد را هم برطرف کردم و با پژوهش و مشورت با پزشکان میزان مصرف گروه‌های مختلف سنی را درآوردیم که مثلاً یک پیرمرد 70ساله باید چه میزان از این قرص مصرف کند و کودک 12-10ساله چقدر؟ می‌خواهم بگویم که به همه جوانب کار فکر کردم و ایرادات و مشکلات احتمالی را هم گرفته‌ام.


با این اتفاقاتی که برای قرص شیر افتاده و پروژه‌ات متوقف شده است، احتمالاً دوباره بی‌انگیزه شدی و به قول معروف حال و حوصله ایده‌پردازی و عملی کردنشان را نداری؟
طبیعی است که آدم بی‌انگیزه و سرد شود. وقتی کلی ایده عملیاتی داری که هیچ‌کس تحویلش نمی‌گیرد و به جایی نمی‌رسد، معلوم است که بی‌انگیزگی سراغ آدم می‌آید و دیگر حوصله نداری که پیگیر ایده‌هایت باشی. البته نمی‌توانم و بلد نیستم که ایده‌پردازی نکنم، یا اینکه از کنار مشکلات به راحتی رد شوم. فقط کافی است که یک روز صبح مثلاً در خیابان متوجه مشکلی شوم، مغزم مدام درگیر می‌شود و شروع می‌کنم به فکر کردن درباره اینکه حالا این مشکل را چطور باید حل کنم. چند وقت پیش بود که در خیابان یک موتورسوار جلو من زمین خورد. تا خود شب مغزم درگیر بود که چطور می‌شود از این خطر برای موتورسوارها جلوگیری کرد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که می‌شود طبق گوش میان بافتی که تراز بدن را حفظ می‌کند و نمی‌گذارد که شما زمین بخورید، وسیله‌ای برای موتور طراحی شود که وقتی ترازش از حدی پایین‌تر آمد، چرخ‌های کمکی باز شوند و نگذارند که موتورسوار زمین بخورد.


هیچ‌وقت نمی‌ترسی کسی پیدا شود و ایده‌های تو را که یک زمانی بالاخره عملی خواهند شد، بدزدد؟
راستش یک‌بار ایده‌ام را دزدیدند و به نام خودشان ثبت کردند و الان مار گزیده شده‌ام. قرار بود در مسابقه‌ای آزمایشگاهی شرکت کنیم و یکی از استادانمان این پیش‌زمینه را به ما داد که پوست موز احتمالاً می‌تواند صافی سرب باشد. بعد از کلی تحقیق و آزمایش فهمیدیم که کاملاً درست است. می‌شد از ترکیب شیمیایی پوست موز استفاده کرد و برای کارخانه‌هایی که آب سرب‌دار دارند، یک صافی طراحی کرد که آب خاکستری به ما تحویل بدهد. ایده را روی کاغذ آوردیم و موقع ارسال به دبیرخانه مسابقه فهمیدیم که یک‌نفر ایده ما را دزدیده است و دقیق واو به واو مقاله‌مان را به نام خودش ثبت کرده است. آنجا تازه فهمیدیم که نباید ایده‌هایمان را جایی جار بزنیم که چنین اتفاقی نیفتد.


حسینِ واسعی الان غیر از حمایت‌هایی که از او نمی‌شود و فعلاً ایده‌های عملی‌اش دارند خاک می‌خورند، دیگر با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کند و چه خواسته‌هایی دارد؟
راستش را بگویم من به یک آزمایشگاه نیاز دارم که در آن روی ایده‌هایم کار کنم. همین الان آزمایشگاه مدرسه کاملاً در اختیارم است، اما جوابگوی کار من نیست. وسایلش هم کم است و هم اینکه قدیمی است و می‌تواند خطرساز باشد. برای همین باید بروم آزمایشگاه اجاره کنم که بابت هر بارش از من 150 هزار تومان می‌گیرند. بالاخره درآمدی که از خودم ندارم و تنها بچه خانواده هم نیستم و یک‌وقت‌هایی روی پدر و مادرم برای این قصه فشار می‌آید. روزی که رؤسای دانشگاه آزاد برای تقدیر از ما که افتخارآفرینان مدارسشان بودیم به مشهد آمدند، همین درخواست را مطرح کردم و نامه‌اش را هم نوشتم، اما تا امروز که خبری نشده است و بعید هم هست که آن نامه پیش رؤسا، محلی از اعراب داشته باشد. البته این را هم بگویم که من المپیادی هستم و کلی مقام داخلی و خارجی دارم و کاش می‌شد که اجازه بدهند بدون کنکور بروم دانشگاه و رشته علوم آزمایشگاهی که علاقه اول و آخرم هست، بخوانم.