احساس شرم می‌کنم!

شنبه| در پیاده‌رو یکی از خیابان‌های اصلی شهر با شتاب می‌روم که از روبه‌رو خانمی جوان با پوششی نامتعارف ظاهر می‌شود؛ روسری‌اش را انداخته و تا من را از دور می‌بیند، جلو مانتو را بازتر می‌کند و به طرف من می‌آید. کاملا معلوم است که دنبال بهانه‌ای برای معرکه‌گیری است و حتى احتمال می‌دهم که کسی هم‌زمان از آن طرف خیابان مشغول فیلم‌برداری باشد. گاهی باید فقط چشم‌ها را بست! احساس می‌کنم اینجا وظیفه‌ای جز ندیدن ندارم؛ سرم را پایین می‌اندازم و آرام می‌گذرم!
یکشنبه| پیرمردی که داخل مترو خودکار می‌فروشد، اول روز چنان اطوار شیرینی دارد و نمکین حرف می‌زند که همه حواسم به اوست. مسافران لبخند می‌زنند و او با صفای خودش حال و هوای همه را عوض می‌کند؛ با صدای بلند مردم را به خریدن خودکار تشویق می‌کند و می‌گوید: وقتی شما از من خرید می‌کنید، من شاد می‌شوم و حال بسیار خوشی پیدا می‌کنم. اگر دست من بود، به امثال او پولی می‌دادم که هر روز صبح بیایند و شادابی و نشاط صبحگاهی مسافران را تأمین کنند.
دوشنبه| دوستی بزرگوار را بعد از چند سال می‌بینم. استاد دانشگاه است و در همان دیدار کوتاه و سرپایی وقتی از اوضاع جامعه و احوال جوانان و دین‌داری مردم صحبت می‌شود، می‌گوید: من تمام دوران تحصیلم در زمان طاغوت در مدارس جامعه تعلیمات اسلامی درس خواندم. در طول همه آن سال‌ها ما در مدرسه از مراسم مذهبی فقط برای اعیاد و جشن میلاد اهل‌بیت(ع) برنامه داشتیم و هیچ‌گاه هم نماز جماعت اجباری نبود و اگر کسی دلش می‌خواست مثلا در حیاط مدرسه بازی کند، او را به زور برای نماز نمی‌بردند.
سه‌شنبه| درحالی‌که به‌شدت عرق می‌ریزم و از گرما کلافه‌ام، به راننده تاکسی می‌گویم: هوای الان این‌قدر گرم است، وقتی به آخر مرداد برسیم چه می‌شود؟! پیرمرد با آرامش و متانتی خاص لبخند می‌زند و می‌گوید: خدا بزرگ است، ما در اوج گرمای مرداد و شهریور روزه گرفته‌ایم، الان که پشت سرهم آب و چای می‌خوریم! در مقابل متانت پیرمرد از بی‌تابی کودکانه خودم احساس شرم می‌کنم.
چهارشنبه| در تاریک و روشن کوچه مردی میان‌سال جلو می‌آید و می‌گوید مدت‌هاست منتظرم تا شما را ببینم و از شما عذرخواهی کنم. چند سال قبل به یک بقالی وارد شدم و سلام کردم و شما هم که در حال خرید بودید، جواب سلام من را دادید، ولی من با تندی گفتم: «با تو نبودم!» حالا می‌خواهم بابت آن بی‌ادبی‌ام از شما عذرخواهی کنم.
پنجشنبه| تشییع‌جنازه حسین آهی نازنین، حسین آهی عزیز، حسین آهی بزرگ. آه، آه، انگار پریروز بود که با هم در تشییع‌جنازه استاد مشفق کاشانی اشک ریختیم و انگار دیروز بود که پیامی صمیمانه داد با نصیحتی برادرانه و تازه از بیماری‌اش مطلع شدم و تا بخواهم به خودم بیایم، الان دریغاگوی او هستم. آیا کسی فردا زیر جنازه من آهی خواهد کشید؟