پول حرام خوردن ندارد

المیرا منشادی
خبرنگار شهرآرا محله

مثل هر روز داشت کارش را انجام می‌داد. زمین را جارو می‌زد و گاهی خم می‌شد و پلاستیکی را که شب قبل زائر یا مسافری روی زمین انداخته بود، با دست برمی‌داشت و درون گاری زباله نارنجی‌رنگش می‌انداخت. هوا هنوز گرگ و میش بود که به نزدیک هتلی در نزدیکی ضلع شمالی بازار رضا(ع) رسیده بود و چشمش به پلاستیکی سیاه افتاد.
همچون خیلی از پلاستیک‌های رهاشده روی زمین، خم شد که آن را بردارد، اما پلاستیک خیلی غیرعادی سنگین بود؛ آن‌قدر غیرعادی که او را وسوسه کرد که گره کور پلاستیک را باز و درون آن را نگاه کند. اول ترسیده بود. با خود فکر می‌کرد شاید بمب باشد! شاید درون پلاستیک، زباله‌های ویروسی باشد! بر ترسش غلبه و گره پلاستیک را باز کرد. چشم‌هایش اسکناس‌های ریز و درشتی که درون پلاستیک به او چشمک می‌زدند را باور نمی‌کرد...
داستان پول پیدا کردن پاکبانان منطقه‌ ثامن داستانی همیشگی است و هربار خواندنی‌تر و شنیدنی‌تر از دفعه قبل. این‌بار داستان، داستان پاکبانی است که مبلغ شایان توجهی پول ایرانی و عربی پیدا می‌کند و با وجود اینکه خودش این روزها لنگ هزار تومان است، بدون چشمداشت بلافاصله پول را تحویل کلانتری محل می‌دهد. این هفته داستان پول پیدا کردن محمدرضا برنا، پاکبان ضلع شمالی بازار امام رضا(ع)، فلکه آب، را از زبان خودش برایتان نقل می‌کنیم. کسی که سال 91 در روستایشان در سبزوار نتوانست کاری دست و پا کند و به مشهد آمد تا بختش را در این شهر آزمایش کند.


من هم خادم امام رضا(ع) هستم
34 ساله است و سواد آن‌چنانی ندارد. می‌گوید تربیت روستایی دارد اما منشش خیلی والاتر از آن چیزی است که می‌خواهد نشان دهد. «در روستا به دنیا آمدم و تربیت روستایی دارم. پدرم کارگر بود و در یک خانواده کارگری بزرگ شدم. تحصیلات ندارم اما بی‌سواد هم نیستم. سال 91 بعد از اینکه دیگر نتوانستم در روستایمان کاری پیدا کنم، به مشهد آمدم و لطف آقا امام رضا(ع) بود که توانستم در شهرداری منطقه ثامن کاری پیدا کنم و هر روز برای عرض ادب جلو گنبدش خم شوم و زیر پای زائرانش را تمیز کنم. همه این‌ها برای خادمی آقاست.»


گذشت از کیسه‌ای پر از تراول
اولین‌بار حلقه تمام‌نگین برلیان دختری جوان را پیدا کرده و پرسان‌پرسان حلقه دختر را به او رسانده است.‌ می‌گوید: «بدون چشمداشت این کار را کردم. مژدگانی برایم مهم نبود و فقط برق شادی نگاه دختر برایم کفایت می‌کرد و البته رضایت آقا امام رضا(ع).» یک‌بار دیگر هم مقدار اندکی پول پیدا کرده بود و به صاحبش بازگردانده بود، اما این‌بار حرف از مبلغی اندک نیست، حرف از یک پلاستیک پر از تراول‌های تا نخورده و پول‌های عراقی است که بدون ثانیه‌ای وسوسه‌ و تردید به کلانتری محل برده و تحویل داده است.
«حوالی ساعت 6 صبح بود. نزدیک هتل رضویه رسیده بودم و مشغول جارو کردن بودم. چشمم به پلاستیک سیاهی افتاد که روی زمین کنار دیوار بود. خم شدم که آن را بردارم؛ در دستم سنگینی کرد. نمی‌دانستم باید گرهش را باز کنم یا نه. راستش را بخواهید می‌ترسیدم، اما هرطور بود، خود را قانع کردم و پلاستیک را باز کردم. درون پلاستیک پر از تراول تا نخورده 100هزار تومانی و 50 هزار تومانی بود و مقداری پول عراقی که چون من نرخ خرید و فروش آن را نمی‌دانم، نمی‌توانم الان مبلغش را بگویم. پلاستیک را گره زدم و بدون تردید آن را به کلانتری تحویل دادم.»


پول‌لازمم اما پول مردم، برای مردم است
اجاره‌نشین است و زندگی آسانی ندارد. با حقوق بخور و نمیر کارگری زندگی را می‌گذراند. می‌پرسم وقتی پول را پیدا کردی به این فکر نکردی که خیلی از مشکلاتت با این پول حل می‌شود؟ می‌گوید: «الان خیلی پول‌لازمم؛ یعنی شرایط اقتصادی به گونه‌ای است که همه کم و بیش مشکلات دارند. من هم خیلی به پول احتیاج داشتم اما پول مردم بود؛ راضی نمی‌شدم که پول را بردارم و یک عمر با عذاب وجدان و پشیمانی سر کنم. خدا خودش به من رزق و روزی می‌دهد.»


برخی‌ها تحسینم کردند
می‌گوید: «هرکسی از دوستان و کسبه که داستان را شنید، من را سرزنش کرد که چرا پول‌ها را تحویل داده‌ام؛ اما من هرگز از کارم پشیمان نشدم. وقتی هم به خانواده‌ام گفتم، آن‌ها کارم را خیلی تحسین کردند. خدا را شاکرم که من را در آن لحظات تنها نگذاشت تا اسیر وسوسه‌های شیطان شوم.»