رادمنش| کتابخانه غنی پدربزرگ، دری بود که اعظم عظیمی از طریق آن وارد دنیای ادبیات داستانی شد. در نوجوانی داستان نوشتن را شروع کرد و سالها نوشت تااینکه نخستین مجموعهداستانش با نام «همهچیز مثل اول است» در سال 1395 منتشر شد. عظیمی فلسفه خوانده و طلبه است. رمانی در دست انتشار دارد که امیدوار است تا پایان سال کار بازنویسی آن تمام شود و به بازار بیاید. البته باید اشاره کنیم که نوشتن به صورت جدی برای او با حضور در جلسات حلقه ادبیات داستانی سازمان تبلیغات اسلامی شروع شد که بعدها خودش به مدت 7 سال دبیری این حلقه را برعهده داشت. آنچه در ادامه میآید، حاصل گفتوگوی ما با این نویسنده مشهدی است.
باب آشنایی شما با ادبیات داستانی و نوشتن داستان از چه زمانی و چطور باز شد؟
از دوازدهسالگی و از همان زمانی که با کتابهای خوب کتابخانه پدربزرگم روبهرو شدم، جسته و گریخته داستان مینوشتم، ولی از سال 1389 که حلقه ادبیات داستانی در سازمان تبلیغات اسلامی در مشهد آغاز به کار کرد بهشکل جدی به داستاننویسی روی آوردم. بعد از آن به طور مدام به این کار مشغول هستم. در آن حلقه استادان مختلفی داشتم که آموزههایشان خیلی برای من مفید بود و باعث شد با نگاههای مختلف به داستان آشنا شوم. البته در کارگاههای رمان شهرستان ادب در پایتخت هم شرکت کردهام.
از چاپ نخستین داستانهایتان بگویید.
فکر میکنم سال 1391 بود که یک داستان کوتاه از من در مجله گلستانه چاپ شد. آن اولین کار من بود که رسما به چاپ رسید. اولین مجموعه داستانم را هم انتشارات شهرستان ادب با نام «همهچیز مثل اول است» در سال 1395 منتشر کرد. البته همکاریهایی هم با جاهای مختلفی در زمینه داستان داشتهام و در چند مجموعه داستان گروهی آثاری از من به چاپ رسیده است که سرپرستی بعضی از آن مجموعهها به عهده خودم بوده است. کتاب بعدیام زندگینامه شهید محسن حاجی حسنی کارگر است که رتبه اول را در مسابقات جهانی قرآن داشتند. ایشان در حادثه منا به شهادت رسیدند. کتاب «محسن» درواقع خاطرهنگاری است.
گفتید با کتابخانه پدربزرگتان وارد دنیای ادبیات داستانی شدید. چه چیزی شما را مجاب کرد یا به شما انگیزه داد که قلم به دست بگیرید و داستان بنویسید؟
در کتابخانه پدربزرگم آثار کلاسیکی بود که آنها را میخواندم. من علاقهمند به داستان بودم ولی به داستاننویسی نه، تا اینکه یک روز داستان دنبالهداری را که در سروش نوجوان چاپ میشد، خواندم. داستان «خواهر گمشده» از ویوین آلکوک. قالب و فرم این داستان بهرغم مفصلبودن آن، موجز بود و با داستانهای سرشار از توصیف کلاسیک تفاوت زیادی داشت، ازاینرو این داستان خیلی برایم جذاب بود و مرا علاقهمند کرد داستانی شبیه به آن بنویسم.
به کارگاههای رمان شهرستان ادب اشاره کردید. چقدر به اینکه نویسنده یا علاقهمند به نوشتن، این کارگاهها را بگذراند معتقدید و چنین فضاهایی چقدر میتواند در تبدیل علاقهمند به نویسنده مهم و تأثیرگذار باشد؟
برای من که خیلی مؤثر بوده است. شما در کارگاهها با دستاورد تجربههای نویسندگان بزرگ آشنا میشوید، بهجای اینکه خودتان بخواهید با آزمون و خطا پیش بروید و زمان زیادی را از دست بدهید. نکته دیگری که میتواند از مزایای این کارگاهها باشد این است که کنار افرادی مثل خودتان قرار میگیرید و تلاش آنها و استادتان را میبینید. در واقع یک همافزایی ایجاد میشود و کمک میکند شما فرایند نوشتن را جدیتر بگیرید. تا وقتی آدم وارد جمع نشده است شاید فعالیتش در عرصه نوشتن به چشم خودش چندان جدی نیاید و خود را ملزم به پاسخگویی به دیگری نبیند.
یکی از نکاتی که راجع به کارگاهها مطرح میشود این است که هنرجو رنگ و بوی مدرس را به خودش میگیرد. تجربه شما چطور بود و آیا در دیگر کسانی که در آن کلاسها میدیدید چنین چیزی را مشاهده کردید یا نه؟
اگر آدم خودش را منحصر به یک استاد و فضای خاص کند قطعا سرمشق خاصی در ذهنش شکل میگیرد و در واقع از بقیه فضاها و الگوهای داستاننویسی محروم میماند. من خودم تا مدتی که فقط در فضای خاصی بودم، آن زمانی که تازه داستاننویسی را شروع کرده بودم، تصوری از داستان داشتم که در ارتباط با استادانم شکل گرفته بود. وقتی این دایره را گسترش دادم و استادان و الگوهای دیگر را دیدم به نظرم لازم آمد که آدم حتما جاهای دیگر را تجربه کند. چون وقتی از جاهای دیگر خبر نداریم فکر میکنیم تعریف ما تنها تعریف داستان است.
به نظر میرسد که ذوق یا علاقه به چیزهایی مثل برونریزی احساسات در اینکه افراد به سمت نوشتن بیایند، خیلی مؤثر است، اما در ادامه ممکن است نویسنده آرمان یا دغدغهای داشته باشد و بخواهد درمورد آن بنویسد. چه محرکی شما را به این سمت برد که برای نوشتن داستان و رمان انرژی بگذارید؟
به قول شما وقتی من اول شروع کردم به نوشتن ذوق و اشتیاق داشتم که حرفم را در قالب داستان بزنم. اینها آدم را مقداری راه میبرد ولی بهمرور زمان آدم باید نگاه جدیتری به داستان پیدا کند. رشته من فلسفه است و به تدریج این نگاه را پیدا کردم که داستاننوشتن یک نوع استدلال کردن است. درست است که آن ذوق درونی هم همیشه همراه آدم هست، اما ما داریم از این طریق مسائل را برای خودمان به صورت استدلالی مطرح میکنیم، منتها با استدلال داستانی، و مخاطب خود را نیز از این طریق با خودمان همراه میکنیم. این برایم چیز جالبی است. از طرف دیگر من طلبه هستم و برای خودم رسالتی قائلم، این هم در جذابیت قالب داستان برایم تأثیرگذار بوده است.
2 دیدگاه مهم وجود دارد، یکی اینکه داستان باید محملی برای بیان حرف و پیام باشد و دیگری اینکه داستان چنین رسالتی ندارد. نظر شما دراینباره چیست و در نوشتن به کدام نگاه نزدیکتر هستید؟
تا اندازهای با این نظر موافق هستم که داستان نمیتواند ابزار انتقال پیام باشد. اینکه، فرض کنید، ما پیامی را از قبل در نظر بگیریم و بعد برویم سراغ قالب داستان که آن پیام را انتقال دهیم. گفتم که داستان را یک شیوه
استدلال کردن میدانم؛ در فلسفه نیز قانونی داریم که بر اساس آن فیلسوف نباید هیچ پیشفرضی داشته باشد، بلکه باید با ذهنی آزاد و آزاداندیش جستوجوی خودش را شروع کند تا در نهایت به نتیجهای برسد. فعالیت داستاننویس هم شبیه همین است. نمیتوانیم چیزی را پیشفرض بگیریم. وگرنه قطعا به نفع پیشفرض خودمان استدلال خواهیم کرد و اینطوری داستان حالت ازپیشتعیینشدهای پیدا میکند و مثلا به شعار نزدیک میشود و نمیتواند در فرم و بیان آن آزادی لازم را داشته باشد. من احساس میکنم میشود بین این 2 دیدگاه اجماعی ایجاد کرد: اینکه داستاننوشتن را رسالت خود بدانیم و اینکه داستان را ابزار انتقال پیام از پیش تعیین شده ندانیم. پس داستان عرصهای جدی است که شما باید بتوانید در آن استدلال کنید و ادعاهای خود را به اثبات برسانید وگرنه آن داستان خوب از آب در نمیآید.
به عنوان نویسندهای که طلبه است، آیا موانعی بر سر راه داستاننوشتن و یا مطالعه داستان میبینید؟ آیا تابهحال به شما انتقاد شده که چرا وقتتان را برای داستان خواندن و داستان نوشتن میگذارید؟
من تابهحال انتقادی دریافت نکردهام، بلکه هروقت با مسئولان حوزه مواجهه داشتم و متوجه شدند که داستان مینویسم، استقبال کردند و خوشحال شدند. اما اینکه خود حوزه رأسا بیاید برای داستاننویسی اقدام کند و بهعنوان نهادی داستاننویسها را جمع و از آنها حمایت کند، چنین چیزی کمرنگ است. بااینهمه دفتر تبلیغات اسلامی که تقریبا جزو بدنه حوزه شده است، از گذشته اهتمام به مسئله داستان داشته است. هرچند به نظر میرسد به توجه بیشتری نیاز است.
رمانتان کی قرار است منتشر شود؟
تازه نگارش نسخه اولیهاش تمام شده، اما این را که کی منتشر میشود، نمیدانم دقیقا، چون یکی از مراحل نوشتن این است که نویسنده مدت زمانی را هم از اثرش فاصله بگیرد و آن را کنار بگذارد. من هم قرار است بعد از این فاصله زمانی سراغ بازنویسیاش بروم. امیدوارم که تا پایان امسال تمام شود.