روزانه‌نگارِ یک شهر!

سیده نعیمه زینبی / دبیر شهرآرا محله - متولد تربت‌جام است اما بیماری برادر او را به همراه خانواده‌اش به مشهد می‌کشاند. چشم‌های حسین، برادر بزرگترش، بهانه‌ای می‌شود که شهر آن‌ها بشود مشهد و محله سکونتشان تلگرد. جایی که تجربه حضور در آنجا هنوز که هنوز است لابه‌لای خاطرات او زندگی و میان نوشته‌هایش رخ عیان می‌کند. او روزنامه‌نگار است. کسی که با شغلش زندگی می‌کند.
دیگران فکر می‌کنند او باید از همه اخبار مطلع باشد و هر وقت در جمع‌های خانوادگی حضور دارد بحث سیاست و اخبار بالا می‌گیرد. 20 سال در مطبوعات نوشته است و در عالم رسانه غوطه خورده و حالا تجربیات فراوانی از این حضور دارد. مردی آرام و موقر که برایمان از شغل پر فراز و نشیبش می‌گوید. با او به محله کودکی‌اش می‌رویم و با تجربه‌های روزنامه نگاری‌اش همراه می‌شویم. او حسن احمد، فرد ساکن بولوار فرودگاه است. خبرنگار یا به قول خودش روزانه نگار!

از محله کودکی!
تلگرد، آخرین محله قبل از ورود به گلشهر معروف است. یک محله در پایین شهر صفایی که در تمام محله ها‌ جاری است در محله آن‌ها هم خودش را در میان رابطه‌های میان آدم‌ها خوب نشان می‌دهد: «ما محله‌هایمان مثل حالا نبود که با هم ارتباط نداشته باشیم. کاملا برعکس آدم‌ها به هم مربوط بودند. دوره‌ای بود که همسایه‌ها هم را می‌شناختند. حتی تا حدودی گذشته هم را می‌شناختند. محله خانه اجتماعی محسوب می‌شد. آدم‌ها محله را حریم خانه‌شان می‌دانستند. آدم‌های دیگر خودشان را در برابر هم محلی‌شان مسئول می‌دانستند. این هویت بسیار پررنگ بود. حالا جبر زمانه آدم‌ها را به سمتی سوق داده که حوصله این حرف‌ها را ندارند. یادم هست ما امتحانات نهایی‌مان در گلشهر بود.
برای من رفتن به گلشهر باورپذیر نبود. من اهل مرافعه نبودم و برادر بزرگم من را با دوچرخه اطلس دومیلش تا گلشهر می‌برد و با بچه‌ها برمی‌گشتم. یادم هست همه تسویه‌حساب‌ها را برای روز آخر گذاشته بودند. ناظم مدرسه گفت هرکس هرچه دارد بیاورد تحویل بدهد و اگر خودم از شما وسیله‌ای بگیرم تنبیه می‌شوید. با همین تهدید، جبروت ناظم کار خودش را کرد و بچه‌ها ادواتی که با خودشان داشتند تحویل دادند. آن صحنه از خاطرم نمی‌رود که ناظم دست‌های درشتش را دور وسایلی که از بچه‌ها جمع کرده بود، حلقه کرد و آن‌ها را ‌برد.
ما بچه‌های کلاس پنجم بودیم. واقعیت اجتماعی آن سال‌ها این بود که در سال‌های بعد کمرنگ شد.»
او از تجربه‌های متفاوتش طی سال‌های کودکی که در دنیای نوشتن خیلی به کارش می‌آید هم حرف می‌زند:«آن چیزی که ما الان معضل می‌گوییم جزئی از زندگی مردم بود. بقیه موارد هم در محلات به همین شکل بود. چیزی که برای اجتماع دردسر درست کند، نبود. مردم مرغ و خروس داشتند که جامعه الان ممکن است پذیرش آن نداشته باشد.»

خراسان‌پژوهی می‌کنم
او که عمده مطالعاتش درباره خراسان بزرگ است و اطلاعات خوبی در این‌باره دارد، می‌گوید: «آدم باید گذشته خودش را بشناسد و بداند کجا نقاط قوت و کجا نقاط ضعفش است. من علاقه‌ام به تربت‌جام و حس و حالم نسبت به طلاب از همین رهگذر است. فکر می‌کنم وظیفه‌ام است که بدانم چه گذشته‌ای داشتم. آدم‌هایی که نسبت به گذشته‌شان بی‌تفاوت هستند خیلی نمی‌توانند آدم‌های موفقی برای آینده باشند. خراسان‌پژوهی معطوف به این است که مایک خراسان تاریخی با گذشته درخشانی داشتیم که می‌تواند چراغ راه آینده باشد. از این منظر به این گذشته تاریخی علاقه دارم و این شانس را داشتم در جایی به دنیا بیایم که آیین‌ها و سنت‌ها هنوز زنده است. آنجا هنوز رقص آفر دارند. من با این علاقه در این فضا نفس می‌کشم و همین‌ها باعث شده است که سرسختانه دقیق شوم و پیشینه‌ام را در بیاورم. بخشی از موسیقی، لهجه، آیین‌ها و باورها را جمع کردم که آرزو دارم کتاب شود.»

باید جامعه را فهمید تا برایش نوشت
نقطه اتصال عالم روزنامه‌نگاری و زیست اجتماعی در یک محله پر از روایت‌های مختلف او را تبدیل به فردی کرده که ریزتجربه‌های دیگران را خوب می‌فهمد و آن را به کار می‌بندد. می‌گوید: «چیزی که برای یک روزنامه نگار مهم است این است که بتواند وضعیت‌های مختلف در جامعه را بفهمد. نه اینکه فقط ببیند. آدمی که می‌فهمد می‌تواند درباره‌اش درست موضع بگیرد و درست بنویسد. من فکر می‌کنم اتفاقاتی که در آن محلات می‌افتاد این بود که آدم‌ها را بر حسب همین روابط پرتعداد اجتماعی در معرض این قرار می‌داد که آدم‌های مختلف را بفهمیم. جاروبافی در تلگرد زیاد است. من هیچ وقت جاروبافی نکردم ولی آن را می‌فهمم. حصیربافی را می‌دانم. عالم مسگری را درک کردم. کفتربازی را چون در آن فضا پررنگ بود، شناختم. دعوا کردن بین محلات را دیدم. ما در معرض این روابط اجتماعی بودیم و تجربه‌اش کردم. آدم‌های مرفه در کنار آدم‌های قشر پایین و ضعیف جامعه زیاد بودند. دیدن آدم‌هایی که ممکن است بیراهه رفته باشند و دیدن آدم‌هایی که مسیر درست رفته‌اند و سرنوشت هر کدام در محلات پایین نمود عینی‌تری دارد. در محله ما همه این‌ها کنار هم بودند که مطمئنم در روزنامه‌نگاری خیلی کمک حالم بوده است. شاید یک آدمی با شناخت کمتری از اجتماع بتواند روزنامه نگار قابلی شود ولی روشن است که آدم‌هایی که تجربه‌های مختلفی دارند نگاه دقیق‌تری به اجتماع دارند و حرف دقیق‌تری می‌زنند که مخاطب بهتری هم خواهد داشت. آدم در عالم روزنامه‌نگاری باید به این قدرت اجتماعی برسد. از طریق زیست اجتماعی یا روش‌های دیگر».

از پنجره ادبیات
او از میان دنیای پر راز و رمز شعرها و داستان‌ها و حکایت‌ها پا به دنیای پرشور و هیجان خبرنگاری گذاشته است و حالا سال‌هاست از پنجره گشوده روزنامه نگاری به دنیای بیرون نگاه می‌کند: «آمدن من به دنیای روزنامه‌نگاری از پنجره ادبیات بود و فکر می‌کنم خیلی خوش‌شانس بودم که از این منظر وارد این کار شدم. آدم‌های زیادی می‌شناسم که روزنامه نگاران موفقی هستند و آنها هم شروع کارشان از ادبیات بوده است. ادبیات به تو قدرت قلم می‌دهد تا بتوانی قدرت پردازش داشته باشی و کلمات را به استخدام در بیاوری و با کلمات مفاهیم را منتقل کنی. من مختصر کار شعر می‌کردم و با جلسات شعر مرتبط بودم. سازمان تبلیغات جلسه شعری داشت که من حضور داشتم. آقای مصطفی محدث خراسانی و شاعران صاحب نام دیگر را آنجا می‌دیدم. از آقای کاظمی تا آقای ساعی. آنجا من با مجید نظافت یزدی آشنا شدم که در آن زمان دبیر سرویس ادب و هنر روزنامه قدس بودند و از همانجا کار روزنامه نگاری را شروع کردم.»

هنوز برایم عادی نشده!
وقتی اولین مطلبش در روزنامه چاپ می‌شود در رؤیای شیرینی غوطه می‌خورد که خودش این طور تعریف می‌کند: « تصورم این بود که همه عالم و آدم فهمیده‌اند که این من هستم و حس اینکه آدم مهمی شده‌ام را داشتم. طنز نوشته بودم در یک ستون. از یکی، دو تا از رفقا پرسیدم مطلب من را دیدید. نگاهم این بود که نه تنها روزنامه را خوانده‌اند که حتی اسم من را آن یک روزی که آن لابه‌لاها در یک صفحه اسم من چاپ شده است، دیده‌اند. خیلی تصور شیرینی بود. به نظرم میل به جاودانگی باعث می‌شود که این ثبت شدن اسم در یک جایی او را خوش‌حال می‌کند. چون خاطرش جمع است اسمم هست حتی اگر خودم نباشم.»هنوز هم این کار را دوست دارد و بعد این همه نوشتن و قلم فرسایی هنوز شوق دیدن اسمش را پای مطالب دارد. خودش توضیح می‌دهد: « ولی من بعد از 20 سال که اسمم را پای مطالب می‌بینم اشتیاق دوباره خواندنش را دارم. از این بابت خدا را شکر می‌کنم که نوشتن برایم عادی نشده است.»

در همه گروه ‌ها ی روزنامه نوشته‌ام
او چند سالی بیشتر میهمان سرویس ادب و هنر نیست و بعد از آن پا به دنیای مبهم سیاست می‌گذارد و از آنجا راهی سرویس‌های دیگر روزنامه می‌شود: «از سال 79 برای روزنامه مطلب می‌نوشتم. سال 80 ستون طنزی را شروع کردم که برایم تعیین‌کننده بود تا باور کنم می‌توانم بنویسم. ستون افسانه‌های دو هزار و یکمی که تا سال‌های بعد هم ادامه داشت. یک جور طنزنویسی به سبک زروئی نصرآباد. حضور کنار آقای نظافت به من جسارت کار را می‌داد. سر فوت مرحوم صاحبکار که دوست داشتنی و دوستدار نسل جوان بود یک ویژه‌نامه را به من سپردند. تجربه خوبی بود که ویژه‌نامه ایشان را به من بدهند. سال 84 نیروی رسمی روزنامه شدم. بر حسب شور و حال جوانی علاقه‌مند به سرویس سیاسی شدم. دوست داشتم فضای متفاوت را تجربه کنم و بعد از چند سال دبیر سرویس سیاسی بودم. اگر لذتی از نامجویی بود آنجا کسب کردم. بعد از سرویس سیاسی مقداری آرام‌تر شدم‌ و فهمیدم از این سر و صداهای عالم سیاست چیزی گیر ما نخواهد آمد. از آنجا به دنبال کارهای اجتماعی رفتم و سرویس زندگی را راه اندازی کردم که تجربه شیرینی بود. صفحه طبیعت را پنجشنبه‌ها داشتم که به من بهانه می‌داد در طبیعت و میان محیط‌بان‌ها باشم. بعد صفحه دیگری به نام آستان با من شروع شد که هنوز ادامه دارد.»

تجربیات متفاوت
دنیای متفاوت نوشتن اثر خودش را روی او گذاشته است و احمدی‌فر برایمان از این تأثیرهای ناگزیر می‌گوید: «بودنم در سرویس ادب و هنر و نفس کشیدنم در فضای ادبیات خیلی برایم تعیین‌کننده بود. من اگر سر سوزنی در قلمم قدرت دارم مدیون آن دوران هستم. خیلی به آدم یاد می‌دهد که کلمات را چگونه به خدمت بگیرد و چطور لحن گزارش را تغییر و متناسب با آن انتخاب کند. در صفحه سیاست به این باور رسیدم که تأثیرگذاری اصلی در عالم سیاست نیست و در عالم اجتماع است و این را هم مدیون این هستم که سال‌های سال در سرویس سیاسی نوشتم. این علاقه‌ام به زیست اجتماعی و مردم را هم مدیون صفحات اجتماعی هستم. علاقه‌ام به طبیعت را هم مدیون کار در صفحه طبیعت هستم. در عالم روزنامه‌نگاری آدم نوجو و تجربه‌گرایی بودم که فضاهای مختلفی را تجربه کردم. اگر‌چه متهم می‌شوم که در هیچ حوزه متخصص نشدم ولی درکنارش تجربیات مختلف داشتم.»

زیست‌های چند گانه یک خبرنگار
تجربیاتی دارد که هر کدامش بهایی داشته که آن را پرداخته است و می‌گوید: «در کار ما هم آدم پولدار هستند ولی بخش عمده خبرنگارها آدم‌های پولداری نیستند. روزنامه‌نگاری به خاطر درک تجربیات آدم‌های مختلف یک جور درس زندگانی است. آن‌ها که روزنامه‌نگاری کرده‌اند چندین و چند بار زیسته‌اند. من روزها و شب‌های متعددی را با محیط‌بان‌ها گذراندم. یعنی محیط‌بانی را هم یک بار زندگی کرده‌ام. برای هر آدمی که مطلب نوشته‌ام تا اندازه‌ای تجربه زیست آن آدم را پیدا کرده‌ام. وقتی با ناخدا ماهی گرفتیم و شب کنارش بودیم و صبح با او صبحانه خوردیم تا اندازه‌ای زندگی کردن در یک جسم ماهیگیر را هم تجربه کرده‌ام. یا پیرمردی که در دل کویر با او گفت‌وگو کرده‌ام، تجربه‌اش را لمس کرده‌ام. در مجموع این تجربیات از ما روزنامه نگارها آدم‌هایی می‌سازد که از یک منظری آدم‌های پخته‌ای هستیم و زندگی‌های متعدد را تجربه کرده‌ایم. این مهم‌ترین اتفاقی است که در زندگی شخصی من از دریچه روزنامه‌نگاری رخ داده است. از طرفی همه سال‌های کودکی من عاشق ستاره‌شناسی و اختر فیزیک بوده‌ام. سال 74 که دیپلم گرفتم شاید می‌توانستم در رشته‌های دیگر ادامه تحصیل بدهم اما گفتم فقط فیزیک. 2سال پشت کنکور ماندم و خدمت رفتم. آنجا دانشگاه آزاد شرکت کردم و فیزیک مشهد قبول شدم. کنار این من ادبیات از سال‌های کودکی‌ام همراهم بود. وجوه مختلف داشتم. این‌ها را در سال‌های بعد فقط در یک قالب می‌شد کنار هم داشت. فقط در قالب روزنامه‌نگاری. من اختر فیزیک را در این کار تجربه کردم. ادبیات را تجربه کردم. لذت پرداختن به همه این وجوه را مدیون این شغل هستم.»

همراه با غم‌های دیگران
بعضی شغل‌‌ها کار نیستند و زندگی آدم با آن‌ها گره می‌خورد. خبرنگاری از همان کارهاست که احمدی‌فر درباره‌اش می‌گوید: «وقتی آدم به جای خودش زندگی می‌کند تنها غم‌ها و شادی‌های خودش را دارد. اما وقتی به جای آدم‌های دیگر هم زندگی می‌کنی غم‌ها و شادی‌های آن‌ها هم به تو اضافه می‌شود. از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم حتی اگر باید غمی را روایت کنم از منظر آزاردهنده نباشد و شیرینی‌هایی را هم چاشنی‌اش کنم تا تحمل آن غم راحت‌تر شود. در این مدتی که در حوزه اجتماعی قلم زدم سعی کردم که این طور باشد.»

بیشتر غصه خوردم تا عصبانی شوم!
از او می‌پرسیم چند بار با عصبانیت دست به قلم شده است و او توضیح می‌دهد: «دو باری با عصبانیت نوشتم. سفری به یکی از پارک‌های ملی کشور رفتیم. من قبلش با اداره کل محیط زیست آن استان هماهنگ کردم. شب را آنجا بودیم و صبح متوجه شدیم که رئیس آن پارک از اینکه با او هماهنگ نشده، دلخور است. مدیر پارک از همان صبح کارشکنی کرد و به محیط‌بان گفت ما را برگرداند. ما آنجا به دیدن آن مدیر رفتیم و با هم بحث کردیم. وقتی که برگشتیم مطلب تندی علیه او نوشتم که خیلی سروصدا کرد و مدیر پارک عوض شد. باید خوش‌حال می‌شدم ولی با توجه به اینکه نیروی جوانی بود، متأسف شدم. گفتم ای کاش با بردباری بیشتری ماجرا را می‌گذراندم تا آن آدم بیشتر سر کارش بماند و شاید می‌توانست منشأ اتفاقات خوبی هم باشد.» در ادامه با تأنی و تأمل بیشتری می‌گوید: «من بیشتر با غم و غصه مطلب نوشتم تا عصبانیت. در خدمت من روایتی از قول بچه‌ای نوشتم که ابراز خوش‌حالی می‌کرد که وقتی زلزله اتفاق افتاده است، جمعه بوده و برای نان گرفتن نرفته و خوش‌حال است که کنار پدر و مادرش مرده است. این را که می‌‌نوشتم خیلی بد گریه می‌کردم. افسری داشتیم که آمد دید من چیزی می‌نویسم و شدید گریه می‌کنم. در را بست و رفت. از این دست اتفاقات که از سر غصه مطلب بنویسم خیلی بیشتر پیش آمده است. عمدتا همه روزنامه‌نگارها همین طور هستند و بیشتر مطالبی که می‌نویسند از سر غم‌هایی است که شرایط برایشان فراهم می‌کند.»

روزنامه‌نویس‌های همه‌چی دان!
قبل از اینکه بخواهد وارد این حوزه بشود و طعم گس خبرنگاری زیر دهانش برود تصورش از این شغل چیز دیگری بوده است. شاید شبیه تصور خیلی از افراد از این دنیای پیچیده و گسترده. می‌گوید: «قبلا تصور می‌کردم خبرنگارها آدم‌های ماجراجویی هستند که بدو بدو سر قتل می‌روند و بعد اتفاقات دیگر و تا شب درگیرند. این تصوری که آدم‌های بیرون از ما دارند. روزنامه‌نگاری هم می‌تواند یک کار روتین آرام روزمره و هم یک کار پرتحرک و شلوغ باشد. روزنامه‌نگارها طیفی از آدم‌ها و سلایق مختلف هستند که عده‌ای دوست دارند کاملا فعال و میدانی باشند و عده‌ای هم ترجیح می‌دهند که آرامتر کار کنند. خیلی از ما روزنامه‌نگارهای پشت میزنشین هستیم .»همیشه باید مدتی وقت صرف شود تا دیگران قانع شوند خبرنگاران آدم‌های همه چیزدانی نیستند که از همه اخبار مطلع هستند. او هم از این دست خاطرات دارد: « اوایل که ازدواج کرده بودم سرویس سیاسی بودم. همه خیال می‌کردند، تمام آن تحلیل‌های سیاسی که جایی طرح نشده یا گوش شنوایی برایش نبوده را باید به من بگویند. من از میهمانی‌های خانوادگی فراری بودم. از من می‌پرسند: تو چطور خبرنگاری که فلان خبر را نمی‌دانی. خب من خبرنگارم در یک حوزه مشخصی و خبرهای آن حوزه را در حد بضاعتم مطلع هستم. قرار نیست تمام اخبار عالم را بدانم. مثلا من حوادث نمی‌خوانم یا اهل ورزش نیستم. لزومی ندارد صفر تا صد روزنامه را بخوانم. من مدت‌هاست دیگر درباره هیچ چیز با کسی بحث نمی‌کنم. الان با اقوام بیشتر درباره آشپزی حرف می‌زنیم تا سیاست.»

رسانه کاغذی در اوج!
جاذبه‌های کار خبر در سال‌هایی که رسانه کاغذی در اوج قدرت است او را به خود خوانده تا حالا بعد از 20سال خبرنگاری بگوید: «سال‌هایی که ما علاقه‌مند شدیم به کار روزنامه دوران اوج این رسانه کاغذی بود. روزنامه توس یک هفته نامه بود. آنجا امیرشهلا برای توس می‌نوشت با یک قلم تند و تیز آمیخته با هنر ادبیات در حوزه سیاست که من بسیار دوست داشتم. ناصرآملی، سردبیر بود. محمد رمضانی فرخانی، شاعر قدری، بود که مسئول صفحه ادبیات بود. توس یک اتفاق بود که چشم می‌کشیدم که کی منتشر شود و من بخرم. حتی یادم هست چند باری به دفتر هفته‌نامه‌شان رفتم. آن سال‌ها آدم‌ها منتظر بودند تا یک مجله‌ای بیرون بیاید. سال‌های قبل‌تر مجله مهر را میرفتاح منتشر می‌کرد که همه آدم‌ حسابی‌ها برایش می‌نوشتند. انتظار می‌کشیدم تا مهر منتشر شود. اوج روزنامه‌خوانی و روزنامه‌خواهی. سال‌های بعد هم روزنامه‌های موسوم به زنجیره‌ای عطش ملت را بیشتر کرده بود. بعد از آن اوج، ماه عسل روزنامه‌های کاغذی تمام شد. یادش بخیر آن سال‌ها واقعا مردم منتظر بودند جامعه با آن لوگوی سیاه خوشنویسی شده منتشر شود. از فلکه شیر محمد روزنامه می‌گرفتم. حتی می‌‌ایستادم یا به ایستگاه چهارراه برق می‌رفتم تا یک روزنامه بگیرم. این ولع در همه آدم‌ها بود.»

دوست نداشتم بنویسم
او که سال‌ها سردبیر سرویس سیاسی بوده است خاطرات جالب و شاید مگویی از این دنیای پر مخاطره دارد: « من تجربه‌ای دارم که آقای احمدی‌نژاد و چاوز به حرم آمدند. آنجا نیروهای همراه آقای چاوز در دارالزهد با کفش روی فرش آمدند که ما خبرنگارها گفتیم اینجا نباید با کفش رفت. این برای من پذیرفتنی نبود ولی این را نمی‌شد در روزنامه نوشت. در حاشیه‌ در وبلاگم نوشتم که بازخورد زیادی داشت. آن مطلب دیده شد و حس خوبی داشت.»او از چیزهایی هم که دوست نداشته است رد قلمش بر آن‌ها بیفتد، می‌گوید: «من از کسانی هستم که به احمدی‌نژاد رأی دادم اما خیلی زود از او برگشتم. ولی من آنجا در سرویس سیاسی بودم و باید تمام برنامه‌هایش را پوشش می‌دادم و حتی سفرهای استانی خودم همراهش بودم. من دلم می‌‌خواست چیز دیگری بنویسم ولی سفرهای ایشان را کامل پوشش دادم و حاشیه‌هایش را می‌نوشتم.»