با این مانتو گرمتون می‌شه!

با این مانتو گرمتون می‌شه!
شنبه- همین که روی صندلی جلو تاکسی می‌نشینم، راننده سر صحبت را باز می‌کند و از گرمای طاقت‌فرسای تابستان می‌گوید. همین‌طور که دارم عرق پیشانی‌ام را با دستمال کاغذی می‌گیرم، سری تکان می‌دهم و حرفش را تأیید می‌کنم. راننده با اشاره چشم و ابرویش به لباس من، اضافه می‌کند: «تازه شما هم که با این عبا و این مانتو خیلی بیشتر گرمتون می‌شه!» خدا را شکر که اسم عبا را بلد بود
و گرنه می‌گفت با این چادر و این مانتو!
یکشنبه- ترک موتورسیکلت کرایه‌ای نشسته‌‌ام که پشت چراغ قرمز به موتورسواری می‌رسیم که از آشنایان است و به‌تازگی برای انتخابات شورایاری شهرداری نامزد شده بود. سلام و علیکی می‌کنیم و از او می‌پرسم: رأی آوردی؟ سرش را بالا می‌اندازد که نه! می‌گویم: طوری نیست، حالا برو مرحله بعد برای مجلس!
دوشنبه- راننده تاکسی یکی از کارهای خوب «یانی» را گذاشته و کولر را هم روشن کرده است. ماشینش هم خیلی تمیز و مرتب است. به او می‌گویم: موسیقی یانی گذاشته‌ای و کولر را هم روشن کرده‌ای، این‌طوری که مسافر دلش نمی‌خواهد پیاده شود! برمی‌گردد و با خوش‌حالی و ذوق عجیبی می‌گوید: «خوشم اومد که یانی رو می‌شناسی!» سر صحبت باز می‌شود و حالا او نمی‌خواهد که من پیاده شوم.
سه‌شنبه- در جلسه معرفی محصولات مؤسسه «ماهد»، آقای دکتر رجبی از قول یکی از استادان دانشگاه -خانم دکتری که اسمشان را فراموش کرده‌ام- که برای پژوهش در حوزه نمایش‌های آیینی به یکی از روستاها رفته بود، نقل می‌کند: موقع اجرای تعزیه دیدم پیرزنی پشت ستون نشسته است. با تعجب گفتم شما که چیزی نمی‌بینید! پاسخ داد: من برای تماشای تعزیه نیامده‌ام، من آمده‌ام که در این مجلس باشم! این جواب عمیق و حیرت‌انگیز از یک پیرزن روستایی که خودش را جزئی عینی از یک اتفاق مهم و بخشی واقعی از یک رویداد در حال وقوع می‌بیند، واقعا جای ساعت‌ها بحث و تحلیل دارد.
چهارشنبه- پس از من مرد جوانی سوار پراید می‌شود و از راننده شماره‌کارت می‌خواهد و پاسخ می‌شنود: «کارتم کجا بود؟» در مسیر عابربانک هم نیست، راننده می‌گوید فدای سرت! به راننده می‌گویم: من 2 نفر را حساب می‌کنم. مسافر جوان تعارف و اظهار شرمندگی می‌کند و اصرار که حالا شما یک شماره‌کارت بدهید! می‌گویم تو هم مثل برادر من هستی و مطمئن باش چند روز دیگر باید کار مسافری را راه بیندازی. این یک چرخه و زنجیره است که می‌گردد.حالا راننده قبول نمی‌کند و می‌گوید شما هر دو میهمان من! بالأخره راضی‌اش می‌کنم که کرایه را بگیرد. مرد جوان با لبخند پیاده می‌شود و بعد که او می‌رود، راننده پراید یک دسته کارت بانکی را نشانم می‌دهد که من این همه کارت داشتم، ولی آدم باید یک وقت‌هایی گذشت کند! با تعجب و احساس خضوع در مقابل بزرگواری او پیاده می‌شوم و راننده با مهربانی می‌گذرد، روز خوبی شروع شده است.
پنجشنبه- مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که در این ترافیک شهری و گرمای تابستانی خودم را یک‌جوری از بلاتکلیفی و معطلی اتوبوس و تاکسی خلاص کنم و موتوری باکس‌دار بخرم تا عبا و قبا و عمامه را داخل آن بگذارم و برای جلسات رسمی بردارم و بپوشم! به حاشیه‌ها و زوایای مختلف موضوع هم از فکر و حرف مردم تا سختی و مشکلات خودم فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که در مجموع مزایای بیشتری دارد. بالأخره از یک دوست موتورسوار قیمت موتورسیکلت‌های بازار را می‌پرسم؛ با تصور اولیه من خیلی خیلی تفاوت دارد و هیچ‌جور تأمین شدنی نیست. به‌سرعت به این نتیجه جدید می‌رسم که در مجموع معایب این فکر بیشتر است!