علاف‌ها کاغذ خبرم را به روزنامه می‌رساندند

طوبی اردلان - محمدحسین ملکی یکی از موسپیدکرده‌های کار رسانه در مشهد است و به قول خودش دو قدم دیگر که بردارد، 90سال را پر می‌کند. نام او را می‌توان در فهرستِ نخستین گروهی جای داد که اخبار شهرستان‌ها را پوشش می‌دادند؛ گروهی که زیرنظر محمدصادق تهرانیان، مدیرمسئول روزنامه خراسان در دهه30، به‌عنوان خبرنگار آموزش دیدند تا پس از آن، اخبار روزنامه‌ها از سطح شهرهای بزرگ، پایش را فراتر بگذارد و شهرستانی شود. گزارش پیش‌رو به بیان خاطرات او و دردسرهای شغل خبرنگاری در شهرستان‌ها اختصاص دارد تا از روزگاری بگوید که کاغذ خبر را کامیون‌های حمل گندم به مشهد می‌رساندند.

با خبرنگاری در شهرستان شروع کردم
اهل روستای چکنه‌ هستم به سال1310. پدرم رئیس شورای آبادی بود و به‌دلیل همین منصب، حشر‌ونشر زیادی با مردم داشت. آن روزگار کاروان‌های نمک بسیاری از چکنه به درگز و از آنجا به عشق‌آباد و شوروی سابق می‌رفتند. این کاروان‌ها وقت بازگشتشان، روزنامه‌های وطنی و غیروطنی بسیاری را برای پدرم می‌آوردند. همیشه کنجکاو بودم تا بدانم این کاغذهای پرنقطه و جوهر چیست که هرازگاه به دست پدرم می‌رسد و او را برای ساعت‌ها روی خط‌هایش دقیق می‌کند؛ برای همین وقتی پدرم از خواندن روزنامه فارغ می‌شد، من به‌سراغشان می‌رفتم. کلاس چهارم بودم و چیزی متوجه نمی‌شدم اما خواندن همان خطوط گنگ و نامفهوم برایم لذت داشت.
این شوق در نهانم بود تااینکه حوالی نیمه دوم دهه30 -یعنی روزهایی که در یکی از مدارس سرولایت مدیر بودم- دوباره عیان شد. آن زمان رفیقی داشتم «اکبری»‌نام که ازقضا خبرنگار بود و با مسئول روزنامه خراسان قوم‌وخویشی دوری داشت. یک روز آمد سراغم که «فلانی! اگر بخواهی، می‌توانم معرفی‌ات بکنم تا تو هم به‌عنوان خبرنگار در روزنامه خراسان دست‌به‌قلم بشوی و اخبار اینجا و آبادی‌های اطراف را پوشش بدهی.» بعد هم توضیح داد که روزنامه خراسان تصمیم گرفته است تعدادی نیرو را که در شهرستان‌ها مستقر هستند، برای پوشش اخبار ولایات جذب کند.
راستش آن روزگار آدم باسواد و تحصیل‌کرده کم بود. دانشگاهی نبود و ارتباطاتی وجود نداشت؛ برای همین بیشتر افرادی که در روزنامه‌ها قلم می‌زدند، ازمیان قشر فرهنگی و معلم انتخاب می‌شدند. خاطرم هست «محمدصادق تهرانیان» که صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول روزنامه خراسان بود، دوره‌های خبرنگاری برگزار کرد و اصول اولیه نگارش خبر را به ما -که قرار بود خبرنگار شهرستان‌ها باشیم- آموزش داد. سال1336 بود که پذیرفته شدم و شروع به کار کردم؛ البته 5سال ابتدایی آزمایشی بود و حق‌الزحمه‌ نداشت.

خبرهایی که 4روز در راه بود
خبرنگاری در شهرستان خیلی سخت بود. بیشتر اخباری که پوشش می‌دادیم، درباره دعواهای طایفه‌ای، چپاول روستاها به دست یاغیان یا نبودِ امکانات عمرانی و خدمات شهری بود، بنابراین برای تهیه خبر حتما باید با امنیه‌ها هماهنگ می‌بودیم و هرجا که آن‌ها می‌رفتند، ما هم می‌رفتیم. تهیه خبر این‌طور بود که امنیه‌ها درگیر می‌شدند و من در همان معرکه خبرم را تهیه می‌کردم. یک دوربین لوبیتل روسی هم داشتم که عکس می‌گرفتم و نگاتیوش را می‌بردم قوچان تا برایم ظاهر کنند. خاطرم هست بعد از شهریور1320 که جاده شوسه کشیده شد، کامیون‌های آمریکایی «اینترناش» روی کار آمدند. این ماشین‌های باری، گندم مشهد را به شهرستان‌ها می‌بردند. من خبرم را به راننده این ماشین‌ها می‌دادم تا با خودشان به فلکه دروازه‌قوچان مشهد ببرند. آن‌ها هم کاغذ خبرم را به علاف‌های(کسانی بودند که گندم مشهد را در این مکان انبار می‌کردند) دروازه‌قوچان می‌سپردند. آن‌ها هم زنگ می‌زدند به روزنامه تا یکی را بفرستند و خبر ارسال‌شده را بگیرد. این می‌شد که از تهیه تا چاپ یک خبر حداقل سه تا چهار روز طول می‌کشید.

 

{$sepehr_mmedia_309_400_300}
 

همه‌جا همراه امنیه‌چی‌ها بودیم
نخستین خبری که برای روزنامه خراسان فرستادم، خبر درگیری در یک روستا بود؛ دو طایفه بزرگ با هم درگیر شده، تفنگ و تفنگ‌کشی کرده بودند. من با رئیس پاسگاه رفتم به محل حادثه. توی میدان درگیری ایستاده بودم و داشتم عکس می‌گرفتم که سه تا تیر از بیخ گوشم گذشت. یک ساعت بعد درگیری با دستگیری 40نفرشان خاتمه پیدا کرد. آن 40نفر را به پاسگاه بردند. آنجا بود که دیدم آن‌ها برای اینکه گلوله به سرشان اصابت نکند، سرشان را با نمد پوشانده، روی آن تکه‌ای فلز گذاشته بودند و دوباره روی آن را با پارچه بسته بودند. این دو طایفه را توی پاسگاه آشتی دادند.

روزگار استوارنامه‌های خبرنگاری
پس از این بود که بسته به اتفاقات و رویدادهای اطرافم، هفته‌ای چند خبر می‌فرستادم که البته آن روزگار اسم خبرنگاران را پای اخبار درج نمی‌کردند و به‌جای نام، می‌نوشتند «خبرنگار سرولایت» یا «خبرنگار قوچان» و... الان آرشیو آن دوران را که ببینید، هرجا نوشته خبرنگار سرولایت، من نویسنده آن بودم؛ البته این موضوع خیلی برایمان مهم نبود؛ چون بیشتر به‌دنبال برطرف کردن نیازها و آوردن امکانات شهری به روستاها بودم؛ مثلا در جلسه شورای روستا موضوع برق، گاز یا ساخت جاده را مطرح و از آن گزارشی تهیه می‌کردم و می‌فرستادم. بسیاری از این امکانات، تحت‌تاثیر همین خبرها به روستا آمد و سبب آبادانی شد. 5سال آزمایشیِ من به این صورت گذشت تااینکه سال1341 به من پروانه خبرنگاری که آن روزها به آن«استوارنامه خبرنگاری» می‌گفتند، اهدا شد.

خبرنگارهایی که همیشه کتک می‌خوردند
14سال خبرنگار شهرستان بودم؛ یعنی به‌تنهایی اخبار80پارچه آبادی اطراف سرولایت را پوشش می‌دادم؛ برای همین تقریبا کسی نبود که مرا نشناسد. همین شهرت هم برایم سبب دردسر می‌شد؛ به‌عنوان مثال خیلی پیش آمد که کتک بخورم، آن‌هم از دست عموها، داش‌غلام‌ها و خلافکاران. بسیار پیش می‌آمد که خبری از یک درگیری، نزاع یا دعوا را بازتاب می‌دادم و ازآنجاکه طرف مقابل دعوا خبر به مذاقش خوش نیامده بود، به‌سراغم می‌آمد و کتکم می‌زد. سال1347 از ولایت دل کندم و راهی مشهد شدم. از همان بدو ورودم در تحریریه روزنامه خراسان مشغول به کار شدم. ماهی 500تومان دریافت می‌کردم. بعد از مدتی شدم مدیر سازمان شهرستان‌ها؛ یعنی همه خبرنگارهای خارج از مشهد، خبرهایشان را به ما می‌رساندند و بعد ما خبرها را برای چاپ به روزنامه می‌دادیم. خبرهای کشوری را هم معمولا ازطریق رادیو مطلع می‌شدیم و بازتاب می‌دادیم یا اخبار چاپ‌شده در کیهان را پیگیری می‌کردیم؛ یعنی خبری را که کیهان چاپ می‌کرد، اگر مهم بود، ما روز بعدش چاپ می‌کردیم. آن دوران در باغ ملی، باشگاهی بود که پاتوق اهل قلم بود و معمولا همه خبرنگاران مشهد هر 15روز در آنجا دورهمی داشتند و درباره مسائل مختلف گفت‌وگو می‌کردند. اولین تقدیرنامه دوران خبرنگاری‌ام را هم از دست پیرنیا، استاندار زمان پهلوی در مشهد، گرفتم.

وقتی برای خرید روزنامه، باید صف می‌بستی
به‌طورکلی آن دوران یک دوران طلایی بود. خبرنگاران چشم و گوش و زبان جامعه بودند و مردم هم خیلی روزنامه می‌خواندند و پیگیر اخبار بودند؛ مثلا خاطرم هست سال‌ها پیش از اینکه خبرنگار شوم، یک روز گذرم به مشهد افتاد. یک روز صبح زود رفتم سمت حرم. دیدم یک صف طویل از مردم که حدود 30نفر می‌شدند، منتظر ایستاده‌اند. پرسیدم صف چیست. یکی جواب داد که صف روزنامه است. دقت کردم، دیدم آقای محمدصادق تهرانیان که البته آن دوران هنوز نمی‌شناختمش، در یک اتاق کوچک نشسته است و جلویش یک دستگاه چاپ دستی‌ است. او روزنامه چاپ می‌کرد و به یک قران می‌داد دست مردم.

سرب، جان همکارانم را گرفت
البته کار خبرنگاری شرایط سختی داشت. ما امکانات امروزی را نداشتیم. برای چاپ روزنامه به سرب نیاز بود. همین بوی سرب هم به‌مرور نفسمان را تنگ و چشم‌مان را کم‌سو کرد. بسیاری از همکاران من بر اثر عوارض این سرب‌ها مردند و عمرشان به درازا نکشید. حالا هم که از آن قافله، تنها من مانده‌ام و من.