تا وقتی پدرم به اتاقم نیامده

تا وقتی پدرم به اتاقم نیامده بود نمی‌دانستم که این تراکتوری که به جای شخم زدن از خودش صدا تولید می‌کند چیست و شاید حتی به ذهنم نرسیده بود که این موسیقی گوش‌خراش مداوم که به دلیل گرمای تابستان شبانه روز اتاقم را به سیطره‌ خود درآورده است وجود خارجی دارد. برای اولین بار این را پدرم فهمید که این صدا چقدر آزاردهنده است و من انگار بعد از مدت‌ها دوباره آن را می‌شنیدم. پنجره گشوده اتاق که صدای جیک جیک بچه کبوترهای گرسنه لابه‌لای آجرهای باز ساختمان روبه‌رو را عبور می‌دهد چطور از خیر چنین آواز عربده جویانه‌ای گذشته است؟ و من که با صدای جوجه‌‌‌ها که آن‌قدر پشت سرهم و بدون وقفه صدای نازکشان را در سر می‌اندازند که صبح‌ها به هر موجود در خواب فرورفته‌ای بفهمانند وقت صبحانه است از خواب بیدار می‌شوم، چطور به این طنین تراکتورگونه هیچ واکنشی ندارم؟ همین من که صبح با صدای دو تا جوجه از خواب می‌پرم با حرف پدرم تازه می‌فهمم که از صدای خراشیده پرحجمی که فضا از دستش در امان نیست هیچ گله‌ای ندارم. چون در پاسخش می‌گویم: منظورت چیست و او می‌گوید: منظورش صدای کولر همسایه است که تمام زورش را می‌زند تا هیچ همسایه‌ای اعصاب سالم نداشته باشد. تنها علتی که به ذهنم می‌رسد عادت است! اینکه یک مسئله یا معضل آن‌قدر جلوی چشمت بیاید و برود که دیگر به نظرت نیاید که هست! نه اینکه نخواهی او را ببینی اصلا ندانی که هست! درست شبیه آن قورباغه‌ای که اگر وارد آب جوش شود سریع بیرون می‌جهد اما اگر آب سرد را کم کم برایش گرم کنی آن‌قدر به شرایطش عادت می‌کند که اصلا متوجه داغ شدن آب نمی‌شود و درون آن می‌ماند. شاید اینکه صدای تق و تق یک کولر قراضه را بشنویم یا نشویم آن‌قدر در زندگی ما مؤثر نباشد. اما گاهی ندیدن مسائل اجتماعی که دیگر به حضورشان در اطراف و اطرافیانمان عادت کردیم می‌تواند از ما یک جامعه ناسالم و نابخرد بسازد که زشتی‌ها از نظرشان عادی است. عادت باعث می‌شود نه ببینیم و نه صدای اعتراضمان بلند شود. عادت باعث می‌شود راه توجیه را در پیش بگیریم تا روی عاداتمان بمانیم و آن‌ها را حفظ کنیم. گاهی حتی مقاومت عجیبی داریم در برابر اینکه عادت ما باید باشد و جزئی از ماست که دیگران باید بپذیرند و حتی گاهی باعث آزار دیگران می‌شوم و حاضر نیستیم کوچک‌ترین نرمشی برای تغییر آن رفتاری که اسمش را اخلاق شخصی یا عادتمان گذاشته‌ایم به خرج بدهیم. گاهی حتی به آن افتخار می‌کنیم و با صدای بلند می‌گوییم که مثلا من دلم می‌خواهد موسیقی را با صدای بلند گوش کنم یا فلان لباس را بپوشم یا نپوشم. انگار اینکه روال خاصی را در زندگی پیش بگیریم به ما شخصیتی خاص و شاخص می‌دهد که بخشی از منیت ماست که باید باشد تا به آن مفتخر باشیم. البته این عادت کردن همیشه هم بد نیست. مثلا واقعا کار سختی است تا هر روز فکر کنیم چطور بند کفشمان را ببندیم، چطور قدم برداریم، چطور صحبت کنیم، چطور غذا بخوریم، چطور بنویسیم و چطور زندگی کنیم. عادت‌ها کارها را برای ما ساده‌تر می‌کنند. یا گاهی همین عادات باعث می‌شود که وقت کمتری برای کارهای روزانه صرف کنیم. گاهی که به شرایط هیچ تسلطی نداریم و نمی‌توانیم آن را تغییر دهیم شاید عادت راه نجاتی باشد که باعث می‌شود از در هم‌ریختگی روانی و تنیدگی رهایی یابیم و به آن مسائلی که در زندگی‌مان اجتناب پذیر نیستند و حتی با تلاش و جنگیدن تغییر نمی‌کنند، عادت کنیم. اما گاهی هم باید نشست و از بیرون درون خود را دید. گاهی باید آگاهانه عادات خود را شناخت و میان آن عادت‌هایی که باید ترک شوند و آن عادت‌هایی که به پیشبرد زندگی ما کمک می‌کنند، فرق گذاشت!