یک پایان‌بندی تمام عیار (بخش آخر)

ایلیا موسایی

پرده اول
مهندس توی کاناپه سبزرنگ پارچه‌ای فرورفته بود. آرام و شمرده گفت: «حس می‌کنم کرخت شده‌ام» سرش را به پشتی نرم مبل تکیه داد. کلمه‌هایش سست و بخارگونه توی نور ملایم اتاق محو می‌شدند. «انگار دیگه نمی‌تونم درد رو حس کنم» مشاور این طرف توی نور کدر نشسته بود. سرپایی‌های مخملی قهوه‌ای به پا داشت و دست‌به‌سینه روی کوسن منگوله‌دار لم داده بود. گفت: «قرارمون این بود که بعد از این ده هفته اون جریان پنهان رو برام تعریف کنی» مهندس گفت: «جریان دیگه‌ای درکار نیست. همینه» مشاور گفت: «مطمئنی؟» مهندس سر تکان داد و چیزی از ماجرای همسرش نگفت. می‌خواست تمام دنیا در برابر این اتفاق سکوت کند و وانمود کند هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط گفت: «هنوزم گاهی ویدئوی سوختنشون وسط کابل‌ها رو نگاه می‌کنم.»
دو وکیل هم زمان پرونده‌ها را دنبال می‌کردند. مردی که اخاذی و تجاوز کرده بود دستگیر شد و پرونده برق‌گرفتگی خوب پیش می‌رفت. مهندس از کار تعلیق شده بود و تمام روزش را توی انباری خانه می‌گذراند. قفسه‌های خاک‌گرفته ته انباری را زیر و رو می‌کرد و خودش را با تعمیر قراضه‌های قدیمی و درست کردن چیزهای بامزه الکتریکی سرگرم می‌کرد. هفته‌ای یک‌بار پیش مشاور می‌رفت. مشاور می‌گفت مهندس وقتی جثه بچه را با آن چند شکستگی ترسناک دیده شوکه شده و توی آن لحظه همه چیز برایش درهم ریخته و ارتباطش با واقعیت مختل شده. مهندس گفته بود: «عجیبه ولی هیچی به یاد نمیارم. حتی یادم نیست دستک رو کشیده باشم.»
اپراتوری که مهندس را حین کشیدن دستک دیده بود یک جوان تازه‌کار دیپلمه بود که صورت کک‌مکی داشت و وکیل دو جلسه به دیدنش رفت. قانع شده بود که چیزی نگوید و اگر کار به دادگاه کشید شهادتی درکار نباشد. درعوض مهندس که برمی‌گردد کمک می‌کند زودتر توی کارش پیشرفت کند و یک کار دفتری پشت میزی به او بدهند. وکیل بارها گفته بود: «خیالت راحت باشه مهندس» و چشمکی به مهندس زده بود. مهندس هر شب قبل از خواب ویدئو را تماشا می‌کرد. یا وقتی توی انباری بود یکباره گوشی را برمی‌داشت و تمام انباری غبارگرفته پر می‌شد از جیغ و ضجه‌های یازده مرد که با عبور شاخه‌های برق از رگ‌وپیِ تنشان جان می‌دادند.
زن اما حال بهتری پیدا کرده بود. مشاورش کمک کرد به روال عادی برگردد و بتواند از خانه بیرون برود. آن روز عصر زن گلدان جدید پتوس را به خانه آورده بود. نردبان تاشو را باز کرد و یک ریسمان پنبه‌ای سفید را از گلدان تا سقف کشید و هیچ نمی‌دانست که روز بعد قرار است خودش و ساقه پربرگ پتوسِ شاداب، توی آتش بسوزند.


پرده آخر
زن با تکان‌های شدید پاهایش بیدار شد. مهندس را دید که بالای سرش مثل شبحی ایستاده و مشغول بستن پاهایش است. صدایش چرک‌گرفته و فلزی بود گفت: «چیکار می‌کنی؟» مهندس درحال کشیدن محکم طناب گفت: «امروز روز خاصیه» زن تا خواست چیزی بگوید یک توپ نارنجی کوچک حفره دهانش را پر کرد و پارچه سفید حوله‌ای دور دهانش پیچید. دست‌هایش گره خوردند و تمام تنش کلاف‌پیچ شد؛ درست مثل کرمی‌که توی پیله باشد. بعد مهندس هردو دستش را دور تنِ زن حلقه کرد و او را کشان‌کشان تا پذیرایی آورد و روی کاناپه بزرگ رها کرد. چشم‌های زن ترسیده بود صدای ناله مانندی از دهانش بیرون می‌آمد. مهندس روی مبل دیگر روبه‌روی زن نشست. با دست موهای نیمه‌بلندش را از روی پیشانی عقب داد. گفت: «دیشب یه سری به صفحه‌ات زدم. شروع کردم به دیدن پست‌هات» مکث کرد. دست کرد توی جیبش و یک کنترل کوچک را بیرون آورد. «عکس‌هاتو دیدم. با ژست‌ها و اداهایی که داشتی... یه جا نوشته بودی زن کالای جنسی نیست، توی کامنت‌ها یک نفر برات نوشته بود پس چرا خودتو عین عروسکا کردی» به کنترل نگاه کرد و یک دکمه را زد، صدای قیژژژ از توی راهرو آمد. بعد دوباره دکمه را زد و صدا قطع شد. شبیه صدای حرکت ماشین کوکی روی پارکت راهرو بود. زن تقلا کرد ببیند، فقط سایه کوتاه چیزی روی دیوار بود که توی راهرو ایستاده. مهندس گفت: «توی پست آخر مثل وقتایی لباس پوشیده بودی که با هم تنهاییم. زیرش یک شعر از مولانا گذاشته بودی. تو این مدت اگر خونده بودم هیچ حسی بهم دست نمی‌داد اما دیشب یه حالی شدم...» بعد سکوت کرد. «برای همین امروز روز خاصیه» مهندس کنترل را به سمت در گرفت و دکمه را که زد اول صدای قیژژژژی از توی راهرو آمد و بعد یک دلقک کوتوله عروسکی توی چهارچوب در ظاهر شد.
مهندس نگاهش به دلقک بود. گفت: «می‌دونی دیروز تبرئه شدم. وکیله کارشو خوب بلد بود. دیروز عصر که بهم زنگ زد و خبر داد اصلا خوشحال نشدم. اولین چیزی که به ذهنم اومد. خانواده‌های اون آدمایی بود که زنده‌زنده سوختن و من هرشب تماشاشون می‌کردم. یهو بعد از این همه مدت گریه کردم... همه چیز توی ذهنم مرور شد. بچه و ماجرای کثیف تو و زغال شدن اون یازده نفر. یک نفر می‌گفت وقتی جریان برق رو قطع کردن و تونستن بهشون نزدیک بشن دیدن چربی بدنشون روی زمین چکیده. حساب کن تبدیل بشی به اون جزغاله‌هایی که روی سیخ کباب می‌ماسه ...»
دلقک توی چهارچوب در ایستاده بود و به مهندس و زن نگاه می‌کرد، با خنده‌ای بی‌حالت و چشم‌های تهی ترسناک. لباس یکسره سورمه‌ای با خال‌های درشتِ سفید به تن داشت و یک طبل از گردنش آویزان بود و انگار منتظر چیزی بود. مهندس دکمه کنترل را زد و دلقک با صدای قیقاژ آزاردهنده‌ای حرکت کرد و پای در ایستاد. با همان لبخند شوم تصنعی نگاهشان کرد و یکهو طبل زد. زن از جا جهید و جیغ خفه‌ای از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون آمد. دلقک تندوتند طبل می‌زد. مهندس دکمه دیگری را فشار داد و چوب‌های دستی دلقک شعله‌ور شدند. طبل کم‌کم ذوب شد و قامت کوتوله دلقک آرام خمید. شعله به موهای بنفش دلقک گرفت و هردو دیدند که چطور آتش از شلوارهای آویخته از دسته فلزی شروع شد، بعد در امتداد حاشیه چوبی در بالا آمد...
چند ساعت بعد همه‌چیز سوخته بود. آتش‌نشان‌ها دو اسکلت سیاه پیدا کردند. پوسته‌پوسته‌های خاکستر روی استخوان‌هایشان بود و انگار با نیش‌های باز روبه‌روی هم داشتند بلند می‌خندیدند. یکی از اسکلت‌ها روی زمین بود هنوز داشت از خنده ریسه می‌رفت. آن یکی سرش را روی فنرهای لخت مبل به عقب تکیه داده بود و با ردیف دندان‌های سوخته داشت قهقهه می‌زد. بعد یکهو کاسه سیاهِ سر از لبه مبل افتاد و تلق تلوق‌کنان روی زمین غلتید.