درباره «گُردآفرید» و روایت شاهنامه از این پهلوان زن ایرانی | سیمای زنی رزمجو

خادم | شهرآرانیوز؛ «گردآفرید دختر رزمجوی شاهنامه است؛ پهلوان بانوی ایرانی که در شجاعت و نام آوری گوی سبقت را از دیگرزنان ربوده است. او دختر گَژدَهَم، فرمانده دژ سپید است. گردآفرید شکست حقارت بار نگهبان دژ را تاب نمی‌آورد، خود لباس رزم بر تن کرده، به جنگ دشمن می‌رود. او در نبرد کارآزموده است.

نخست سهراب را تیرباران کرده، قدرت خویش به رخ می‌کشد. سهراب برای حفظ جان خود سپر بر سر گرفته، به هر سو دوان است و سرانجام جسارت حمله می‌یابد. گردآفرید نه تنها قصد عقب نشینی ندارد، بلکه هر بار سلاحی نو می‌آزماید و این بار با نیزه به سهراب حمله می‌برد. چپ و راست تاخت وتاز می‌کند. 

سهراب در میانه حملات سهمناک گردآفرید به ناگاه اسب به سوی او برمی گرداند و با نیزه بر کمربند او می‌زند، زره گردآفرید از هم دریده می‌شود و سهراب سبک از زین بلندش می‌کند. در گرماگرم نبرد، کلاه خود گردآفرید نیز با ضربه نیزه سهراب از سرش برداشته می‌شود، گیسوانش از بند زره رها می‌شود:

رها شد ز بند زره موی اوی/ درفشان چو خورشید شد روی اوی

داستان کوتاه، اما بسیار شنیدنی گردآفرید در شاهنامه همواره مورد توجه شاهنامه دوستان بوده است. گردآفرید حضوری کوتاه، اما قاطع و به یادماندنی دارد. در میان زنان شاهنامه گردآفرید، هم به دلیل تقدم ورود و هم روحیه رزمجویی اش، مقام بانوی نخست شاهنامه را از آن خود کرده است.

فردوسی با مهارت بی مثال خود و در کمال ایجاز به ذکر جزئیات نبرد و وصف شخصیت‌های این داستان پرداخته است؛ طوری که می‌توان گفت رویارویی گردآفرید با سهراب، هم از زیباترین و هم از کوتاه‌ترین داستان‌های حماسی -عاشقانه شاهنامه است.»

به دنبال برگزاری شب‌های «فانتزی‌های گم شده در شاهنامه» و «شاهنامه و داستان سیاوش و گذر از آتش»، نهصدوشانزدهمین شب بخارا به «گردآفرید» اختصاص یافت. این نشست با سخنرانی مریم طاهری مجد، پژوهشگر ادبیات و شاهنامه، و علی دهباشی، مدیر و سردبیر مجله بخارا، در خانه هنرمندان ایران، تالار استاد جلیل شهناز برگزار شد. آنچه در ادامه می‌آید، بخش‌هایی از سخنان دو سخنران این نشست است.

نخستین زنی که در شاهنامه از ایران دفاع کرد

مریم طاهری مجد

درباره داستان گردآفرید به چند نکته می‌شود اشاره کرد: گردآفرید نخستین و شجاع‌ترین زن در دوره پهلوانی شاهنامه است که وارد میدان نبرد می‌شود. مورد شگفتی آور این است که داستان گردآفرید بسیار خلاصه است؛ یعنی از ۱۰۱۴بیت داستان «رستم و سهراب»، ۷۷بیت آن به داستان گردآفرید و رزم او تعلق دارد، اما همین مقدار بسیار تأثیرگذار و جذاب است.

مورد بعدی در ارتباط با گردآفرید است که این شخصیت برعکس همه زنان شاهنامه که در دژ اسیر هستند و مردی می‌رود و زن اسیرشده در دژ را نجات می‌دهد، خودش از دژ بیرون می‌آید، می‌رود نبرد می‌کند و به دژ برمی گردد.

همان طور که می‌دانید، گردآفرید یک دختر ایرانی است که در دژ سپید زندگی می‌کند که دژی است بین مرز ایران و توران. پس از آنکه سهراب متوجه می‌شود پدرش رستم است و ایرانی است، در آن رؤیای نوجوانانه اش می‌خواهد به ایران بیاید و با رستم آشنا شود و مادرش بشود بانوی ایران و خودش بشود شاهزاده ایران و پدرش شاه ایران.

با این آرزو‌های خام می‌خواهد وارد مرز ایران شود که با منع و مقاومت هجیر، نگهبان دژ سپید، روبه رو می‌شود. اما به محض اینکه هجیر را در بند می‌کند، می‌بینیم که گردآفرید وارد داستان می‌شود؛ گردآفریدی که چه بسا پیش از این داستان بار‌ها و بار‌ها نبرد کرده است.

زیرا ما هیچ گونه تأملی در لباس رزم پوشیدن، وارد میدان نبرد شدن و هماوردطلبیدن نمی‌بینیم. از آن جالب‌تر نمی‌بینیم که کسی مانع شود دختری از دژ بیرون بیاید و برود نبرد کند. این نشان می‌دهد که شاید بار‌ها گردآفرید چنین تلاشی برای دفاع از ایران داشته است. این را هم می‌دانید که نبرد گردآفرید در همان دسته بندی شگفتی‌های شاهنامه است که نخستین بار یک زن در شاهنامه می‌خواهد از ایران دفاع کند.

 پیش‌تر فرانک را هم داریم که برای حفظ ایران فریدون را به کوه می‌برد و پس از آنکه فریدون برمی گردد، سعی می‌کند او را هم از لحاظ مالی و هم شخصیتی پشتیبانی کند و به او هویت بدهد. اما گردآفرید چنین وظیفه‌ای ندارد و از نیروی بدن و نیروی پهلوانی خودش مایه می‌گذارد و وقتی که هجیر اسیر می‌شود، این خفت و شکست را تاب نمی‌آورد و خودش با لباس جنگ وارد نبرد می‌شود و هماورد می‌طلبد.

این داستان چند نکته دارد: نبرد سهراب با گردآفرید بسیار شبیه نبرد گُردیه است با سربازان خاقان چین در انتها و در بخش تاریخی شاهنامه. البته داستان گردآفرید جذاب‌تر و به یادماندنی‌تر از نبرد گردیه است.

در کتاب‌های مختلفی که از شاهنامه هست، دو نوع روایت داریم؛ در شاهنامه تصحیح جلال خالقی مطلق، روایت این است که گردآفرید وقتی می‌بیند زرهی ندارد و هیچ گونه دفاعی در برابر سهراب ندارد، خودش کلاهخود را از سر برمی دارد. در کتاب‌های دیگر روایت این است که سهراب با کمک نوک نیزه کلاهخود را از سر گردآفرید برمی دارد. در هر دو حالت همان جاست که گردآفرید دست به کار حیله و فریب می‌شود.

این حیله و فریب گردآفرید از نوع حیله و فریب‌های زنانه در شاهنامه نیست، از نوعی است که در شاهنامه به نوعی متداول است و همه پهلوانان مشروع شاهنامه مانند رستم، اسفندیار و بهمن و دیگران، علاوه بر زورآزمایی و نبرد تن به تن، حیله و فریب هم به کار می‌برند. مثلا رستم برای نجات نوه اش، بیژن، لباس پارچه فروشان را به تن می‌کند و به هیچ وجه نمی‌گوید من رستم هستم؛ بنابراین اینجا گردآفرید هم تلاش می‌کند برای پیروزشدن سهراب را فریب بدهد.

این داستان از لحاظ فرم و صورت در همان ۷۷بیت خلاصه می‌شود، اما در لایه‌های زیرین این داستان بسیار شگفت انگیز است. همچنین یکی از داستان‌های عاشقانه و کوتاه شاهنامه است. همان طور که عمر سهراب خیلی کوتاه است، همان طور که عمر عشق پدر و مادرش به هم خیلی کوتاه است و اختصار و ایجازی که در این حال وهوای زندگی سهراب است، در عشقش هم اتفاق می‌افتد. آیا سهراب عاشق گردآفرید می‌شود یا گردآفرید عاشق او یا هر دو عاشق هم؟ پاسخ این پرسش‌ها را به صورت دقیق می‌توانیم از بین بیت‌ها تشخیص بدهیم.

مشخصا در ابیات آمده است که سهراب عاشق گردآفردید می‌شود. به محض اینکه صورت گردآفرید نمایان می‌شود، سهراب عاشق او می‌شود. بسا که او را با طناب اسیر کرده، یک حالت شاعرانه و غنایی هم به خودش می‌گیرد. اما اینکه آیا گردآفرید عاشق سهراب می‌شود یا نه، میان ابیات پنهان است.

از نظر بسیاری از شاهنامه پژوهان، گردآفرید هم سهراب را دوست دارد. زیرا هیچ گاه در نبرد در شاهنامه نمی‌بینیم کسی به دشمن پیغام بدهد که فرار کن. آن‌ها به رستم نامه نوشته‌اند که بیاید و کسانی که درون دژ هستند منتظر رستم‌اند. 

گردآفرید می‌داند که این پسر از رستم شکست خواهد خورد و عشقش را این جوری ثابت می‌کند و می‌گوید برو، نه اینجا برای جنگ بمان و نه برای عشق. این یکی از پیام‌های عاشقانه‌ای است که در شاهنامه خیلی کوتاه و مختصر رد و بدل می‌شود و متأسفانه از آنجا که باید تراژدی و غم نامه شکل بگیرد، سهراب متوجه این هشدار نمی‌شود و با خشم بسیار پایه دژ را می‌کَنَد که صبح می‌بینند دژ را خالی کرده‌اند و ساکنان به سمت پایتخت رفته‌اند و بعد رویارویی با رستم به وجود می‌آید.

{$sepehr_key_170145}

ضعف در نظام آموزشی ما را از شاهنامه دور کرد

علی دهباشی

تا همین گذشته نه چندان دور و در طول سده ها، شاهنامه مردمی‌ترین کتاب ما ایرانیان بوده است. در جشن توس که در سال۱۳۵۵ در مشهد برگزار شد، آقای انجوی شیرازی از همه اقوام ایرانی اعم از ترک و کرد و بلوچ و عرب دعوت کرد و آن‌ها آمدند شاهنامه خواندند، با همان آداب خودشان.

این شاهنامه در میان مردم زندگی اش را ادامه داده است. بی توجهی به فرهنگ و شاهنامه باعث شد ما از این اثر فاصله بگیریم؛ هم به دلیل وسایل ارتباط جمعی که پیدا شد و هم به خصوص به دلیل ضعف در نظام آموزشی ایران. نظام آموزش وپرورش ایران بدترین رفتار را با شاهنامه کرد.

 یعنی هیچ گاه در هیچ مملکتی با یک چنین متنی این طوری رفتار نمی‌کنند، چه در دوره دبستان و چه بعدش؛ و به این ترتیب ما بزرگ شدیم و از شاهنامه دور افتادیم. من اینجا باید از زنده یاد محمدجعفر محجوب یاد کنم. ایرانیان مقیم شهر برکلی [آمریکا]روز‌های یکشنبه جمع می‌شدند و استاد محجوب که کلام مثل موم در دستش بود، شاهنامه را در آن جلسات می‌خواند.

بیشتر شاهنامه را ایشان در جلسات یکشنبه برکلی خواند. مخاطب را هم دانشگاهی نگرفت، مخاطب زنان و مردان و نوجوانان و جوانانی بودند که در آن شهر زندگی می‌کردند. توصیه می‌کنم به جای هر کتابی، اول فایل صوتی آن جلسات را که در اینترنت موجود است، گوش کنید.