به گزارش شهرآرانیوز، رستم را دختری بود نامدار به بانوگشسب؛ بانویی دلیر که هم دلدار گیو پهلوان بود و هم یادگار شکوه پهلوانی پدر. در شبی رازآلود، گودرز، پدر گیو، خوابی دید؛ خوابی که سرنوشت ایرانزمین را در خود داشت. آسمان ایران را ابر فراگرفته بود و سروش در خواب، گودرز را آگاه کرد که در تورانزمین شهریاری از نژاد سیاوش بر تخت نشسته است؛ کیخسرو، آنکه در پی خونخواهی پدر است و، چون قدم به خاک ایران نهد، جوشن پوشیده و به جنگ افراسیاب خواهد شتافت. سروش هشدار داد که از میان همه پهلوانان، تنها گیو است که نشان او را خواهد یافت.
گودرز، چون از خواب برخاست، بیدرنگ پسر را به عزم سفر فراخواند. خبر این کوچ، به گوش بانوگشسب رسید و دلش به یاد پدر، رستم دستان، بیقرار شد. خرامان و با طنازی، نزد گیو آمد و گفت: «اکنون که آهنگ سفر کردهای، مرا رخصت ده تا سوی سیستان روم و رخ پدر ببینم؛ دل تنگم و شوق دیدار پهلوان نامدار ایرانزمین آرامم نمیگذارد.»
گیو که مهر بانوگشسب در دل داشت، او را به دیدار رستم روانه کرد. بانوگشسب نیز دلدار را به خدا سپرد، برایش تندرستی و جاودانگی نام آرزو کرد و راه سیستان در پیش گرفت.
چون کیخسرو به همراه مادرش فرنگیس به ایران آمد و بر تخت شاهی نشست، نخست پهلوانانی را که یاریاش کرده بودند، پاداش بسیار داد. سپس روی به درگاه کرد و گفت: «کدام پهلوان است که به جنگ دشمن من، نژاو، رود و تاج از سرش بردارد؟»
نژاو را کنیزی نوازنده بود به نام اسنپوی؛ ماهرویی کمرباریک، پریپیکر و مشکبوی. یاسمنچهرهای که همدم نژاو در بزم و رزم بود. هرگاه نژاو به جنگ میرفت، اسنپوی را با خود میبرد تا نوای سازش دلها را نرم کند؛ چنانکه جادوی انگشتانش، حتی دل شیر را آرام میساخت. کیخسرو گفت: «آنکس که به این جنگ تن دهد، جان اسنپوی در دست او خواهد بود و باید وی را به سرای من آورد.»
{$sepehr_key_179314}
گیو و بیژن با سپاهی گران راهی نبرد شدند. در میدان جنگ، بیژن تاج از سر نژاو ربود. هردو تا دژ درپی هم تاختند. در این میان، اسنپوی رو به نژاو کرد و گفت: «قدرتت کجا رفت؟ مرا در دژ تنها گذاشتی. روا نیست که دلدارت را پیش دشمن رها کنی.» دل نژاو نرم شد و هر دو بر اسب نشستند و تاختند، و بیژن نیز به دنبالشان روان شد.
«همی تاخت، چون باد با اسنپوی
سوی راه توران نهادند روی»
اما اسب نژاو از رمق افتاد. نژاو رو به اسنپوی گفت: «این اسب دیگر یارای رفتن ندارد و دشمن به ما خواهد رسید. دشمن با من کین دارد، نه با تو؛ آسیبی به تو نخواهد رساند. ای دلدار نیکسرشت، با من ممان.»
اسنپوی با دلی اندوهگین از اسب فرود آمد و نژاو اشکریزان او را ترک گفت. بیژن، چون بدانجا رسید، اسنپوی را، آنگونهکه کیخسرو وصف کرده بود، پیش چشم دید و فرمان شهریار را بهجا آورد و او را به سوی خیمهگاه سپاه برد.