به گزارش شهرآرانیوز، گزارشی که پیش روست، روایتی بدون روتوش است از پنجشنبه شب و آنچه بر تعدادی از همکاران مدیریتشهری در جریان حمله اغتشاشگران به یکی از ساختمانهای شهرداری گذشته است. راوی این سطور شاهد عینی ماجرا و یکی از کارکنان شهرداری مشهد است که به طرزی معجزهآسا از مهلکه اغتشاشگران جان سالم به در برده است. تمامی رویدادهایی که در این گزارش از نظر میگذرد مستند و بدون جرح و تعدیل است و فقط برای پارهای ملاحظات، نام همکارمان تغییر کرده است.
شیفت اداری تمام شده بود و اگر چه تمام ادارات در روز پنجشنبه تعطیل است، اما عصر پنجشنبه تعدادی به عنوان شیفت در ساختمان اداری حضور داشتیم. ساعت بین هشت و نیم تا ۹ شب بود که ماجرا به اوج خودش رسید و حمله به ساختمان مجاور و ساختمان ما بهسرعت رخ داد.
بگذارید کمی عقبتر برگردیم. جمعیتی از میدان پارک ملت به سمت ما میآمد. جمعیت انبوه نبود، اما از هر دوربین که نگاه میکردیم، جمعیت به سمت بولوار ما در حرکت بود. از چند مسیر به هم پیوسته بودند و به سمت ساختمان ما حرکت میکردند. شاید حدود ۲۰۰ نفر میشدند. چون احساس کردیم ممکن است در کنار حمله به ساختمان اداری کنار ما، قصد آسیب رساندن به ساختمان ما را هم داشته باشند، ماجرا را با مقامات مافوق در میان گذاشتیم. از پشت بیسیم اعلام کردند با نیروی پشتیبانی و همچنین بسیج به کمک ما میآیند. ولی بهدلیل شلوغی خیابانها بعید بود پلیس برسد.
از پشت دوربینهای نظارتی خودمان که ماجرا را رصد میکردیم، جمعیتی که به سمت ما میآمد هم شعار میدادند و هم تخریب اموال عمومی را باسرعت انجام میدادند. از چوب و میلههای آهنی گرفته تا کوکتل مولوتف و... در دستشان بود. شعارها را از داخل ساختمان میشنیدیم. بلند فریاد میزدند. از شعارهای ضدنظام گرفته تا جاوید شاه و فحش به مسئولان نظام و شعار آزادی، توهین به نیروی انتظامی و فحشهای ناموسی هم از زبانشان نمیافتاد. درختهای اطراف را آتش میزدند، به ساختمانهای اطراف سنگ میزدند و انگار هدف مشخصی نداشتند و بیشتر هدفشان تخریب و پیشروی بود.
مقابل ساختمان ما رسیده بودند و دیگر امکان خروج نداشتیم و دیر شده بود. اگر بیرون میرفتیم، با توجه به سوابق روزهای گذشته تخریبها و ضربوشتم شدید مردم توسط اغتشاشگران، هر کسی که در مقابل آنها مقاومت میکرد، قطعاً آسیب میدید و حتی احتمال کشتهشدنش بود.
واقعاً استرس و دلهره زیادی داشتیم. ماجرا هم داشت رنگوبوی دیگر میگرفت. یکی از همکاران گفت اگر وارد شوند، از پشتبام میتوانیم حفاظها را جدا کنیم و بپریم داخل حیاط همسایه دیوار به دیوار.
هدف اولشان بدون تردید ساختمان کناری بود، اما معلوم بود که اغتشاشگران فقط به آن ساختمان بسنده نخواهند کرد.
مقابلمان یک اتوبوس قرار داشت. ما کرکرههای پنجرهها را کشیده بودیم تا ساختمان جلب توجه نکند، از لای کرکرهها که تماشا کردیم، دیدیم جمعیت مهاجمان جلوتر آمد و بهسرعت اتوبوس را به آتش کشیدند. تعدادی از اغتشاشگران جوانتر دچار هیجان شده بودند و شروع کردند به کوکتلمولوتف انداختن به داخل حیاط ساختمان ما. تعداد زیادی از آنها چوببهدست بودند و به در و دیوار میزدند.
شعارها شدیدتر شده بود و الفاظ رکیک هم برای لحظهای قطع نمیشد. از تصرف ساختمان بغلی که ناامید شدند، تصمیم گرفتند وارد ساختمان ما بشوند. شب قبل از آن هم به سایر ساختمانهای شهرداری حمله کرده بودند؛ بنابراین معلوم بود که با هدف تخریب ساختمان شهرداری میخواهند وارد شوند. باوجود آمادهباشی که داشتیم، باز هم توقع آنچه بر ما گذشت را نداشتیم و حداکثر گمان میکردیم با آسیب جزئی به بیرون ساختمان، از کنار ماجرا عبور خواهند کرد. درهای ورودی حیاط ساختمان را قفل کرده بودیم. نگهبان مجموعه شیفتش عوض شد و نگهبان جدید از راه رسیده بود، اما نفر قبلی هم امکان خروج نداشت.
همه از طبقه همکف به طبقه اول رفتیم. دلم برای نگهبانی که باید شب در ساختمان حضور میداشت، میسوخت. ماشینش را تازه خریده بود و هنوز داشت قسطهایش را میداد. استرس شدیدی گرفته بود و میگفت اگر حمله کنند، اگر ماشینم را آتش بزنند، چه؟ قلبش شروع کرد به درد گرفتن. با یک لیوان آبقند آرامش کردیم.
به این فکر میکردیم که اگر وارد شوند، چکار کنیم که صدای شعارها بیشتر شد. صدای گلوله میآمد. ساختمان ما را نشان گرفته بودند و هنوز هم آثار گلوله روی در و دیوار و نمای ساختمان باقی مانده است. تیرها که به داخل ساختمان اصابت کرد، همزمان نارنجک دستی هم داخل حیاط پرت کردند. کاملاً دچار استرس شده بودیم.
در ورودی را با زور باز کردند و وارد حیاط شدند. تصاویر داخل دوربین نشان میداد که همه سر و صورت خود را با کلاه و ماسک پوشانده بودند. یکی از اغتشاشگران شیشه خودروی نگهبان ساختمان را شکست و کوکتلمولوتف را به داخل ماشین پرت کرد. در کمتر از چند ثانیه، صدای مهیبی ایجاد شد و تمام ماشین شعلهور شد.
تمام چراغهای داخل ساختمان را خاموش کرده بودیم. به این فکر کردم که مهاجمان حتما بیشتر از طبقات پایین به دنبال به آتشکشیدن ساختمان هستند. به طبقه سوم آمدم. در را قفل کردم و یک مبل سنگین را هم پشت در گذاشتم تا در صورتی که خواستند وارد شوند، مانع ورودشان شود.
بهآرامی با تلفن به یکی از همکارانم در سطح شهر زنگ زدم و ماجرا را اعلام کردم. بعد هم از او خواستم بعد از قطعشدن تماسم، فقط پیامک بدهد تا صدای صحبتکردنم، اغتشاشگران را متوجه حضورم نکند. همکاران طبقات دیگر اعلام کردند که میلههای حفاظتی میان ساختمان خودمان و همسایه را برداشتهاند و وارد خانه همسایه شده و از آنجا هم خودشان را نجات دادهاند. صدای شکستن میزها، درها، لوازم الکترونیک، رایانهها و... از طبقات پایینتر به گوش میرسید. هرچه دمدستشان بود، میشکستند. همراه با شکستن، به نحوی عصبی به زمین و زمان فحش میدادند. آمدند کنار اتاقی که من مخفی شده بودم. با دو ضربه محکم به اتاقی که درش را قفل کرده بودم، در را باز کردند و وارد شدند. قبل از ورودشان سریع خودم را به آبدارخانه رساندم و پشت یخچال مخفی شدم. پشت یخچال زانو زدم و سرم را میان دو دستم گرفتم. وارد که شدند، اول تلویزیون را که روی دیوار نصب شده بود، شکستند. میزها را میشکستند. عجیب بود که لحظهای فحشهایشان قطع نمیشد. استرس و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. کتری آب داغ که روی گاز بود را چپه کردند. یکی از آنها با چراغ تلفنهمراهش داخل اتاق را جستوجو میکرد. نورش را میدیدم. متوجه من که نشسته بودم، نشده بود. آن لحظهها بهوضوح دستها و لبهایم میلرزید. تمام صورتم خیس عرق شده بود. شهادتین را گفتم و تمام لحظههایی که آن فرد مهاجم داخل آبدارخانه بود به یاد شهدایی بودم که زیر دستوپای اغتشاشگران به شهادت رسیده بودند. اطمینان داشتم که سرنوشت مشابه همانها قسمت من هم میشود. به یاد پدر و مادرم افتادم و در لحظاتی کوتاه، فکرهای متعددی از ذهنم گذشت؛ اینکه چهکسی خبر مرگ من را به آنها خواهد داد و...
{$sepehr_key_180443}
مرگ را با تمام وجود لمس کرده بودم و شاید خدا خواست بمانم. آبدارخانه را آتش زدند. گرمای آتش را آنجا احساس میکردم. فرد مهاجم سریع خارج شد و به طبقات بالاتر رفت. تمام تخریبها را باسرعت انجام میدادند. رفتهرفته بوی آتش به طبقهای رسیده بود که من داخلش بودم. معلوم بود که بعد از تخریب، مشغول آتشزدن اتاق به اتاق هستند. داد میزدند. لیدرشان فریاد میزد که همهجا را آتش بزنید و هیچجا سالم نماند و...
صداها کم شده بود و معلوم بود از ساختمان خارج شدهاند تا کاملاً بسوزد. تردید داشتم که بروم بیرون یا نه. بهآرامی از کنار آتشی که روشن شده بود، خارج شدم. به بالای پشتبام رسیدم.
بهآرامی به یکی از همکارانم زنگ زدم. به من گفت مراقب باش یکی از همکاران ما تیر خورده و مجروح شده است. آنها در ساختمان مسکونی کنار ساختمان ما پناه گرفته بودند. شعلههای ساختمان رفتهرفته زیاد شد و دما بهشدت داغ شده بود. تنفسم دچار مشکل شدید شده بود. سرم را جلو آوردم تا داخل کوچه و خیابان را ببینم که یکی از اغتشاشگران من را دید و در حالی که الفاظ رکیک میداد، فریاد میزد یک نفر زنده است...
بهسرعت به همراه چند نفر دیگر دویدند تا وارد ساختمان شوند و به من برسند. بهاجبار باید از راه پشتبام میپریدم تا به دست آنها نیفتم. آنجا دیدم که دو نفر از همکارانم تیر خوردهاند و شهید شدهاند.
از بالای پشتبام در حد چند ثانیه داشتم بررسی میکردم که چطور از این مهلکه بیرون بروم. کوچهای که میان ساختمان ما و ساختمان همسایه بود، ۲.۵ متر عرض داشت و ساختمان همسایه هم چند متر کوتاهتر از ساختمان ما بود. یا باید میماندم و گیر اغتشاشگران میافتادم یا اینکه میپریدم و شکستگی احتمالی دست و پا را تحمل میکردم. باوجود ترس از ارتفاع، پریدم و به میلههای محافظ روی پشتبام همسایه برخورد کردم. از بالای پشتبام دیدم که در خانه همسایه باز است و مطمئن بودم که علاوه بر ساختمان خودمان از درِ باز خانه همسایه هم وارد میشوند تا من را غافلگیر کنند. خانه بعدی از آن هم یک طبقه کوتاهتر بود و بهاجبار وارد پشتبام آنها شدم. از خرپشته این ساختمان بالا رفتم و باز هم وارد پشتبام دیگری و وارد آن ساختمان شدم و از بالا آمدم پایین. کاپشنم را درآوردم تا خاکیبودنش جلب توجه نکند. عینک و ماسک هم زدم و وارد جمعیت شدم.
{$sepehr_key_180499}