به یاد مسعود مرادزاده، شهروندی که به دست تروریست‌ها به شهادت رسید | خوشی از عمر ندیده

اگر قرار بود یک نفر از اطرافیان من به‌حق و به‌جا به اوضاع مملکت اعتراض داشته باشد، مسعود رفیق عزیز من بود. تا چند سال پیش توی یک شرکت معتبر خیلی خفن مدیر مالی بود و می‌دانید مدیر مالی یعنی چه. مسعود آن‌قدر سند بیخودی امضا نکرد، سندسازی و لاپوشانی نکرد، خود را به ندیدن نزد که کت‌و‌شلواری‌های یقه سفید برنتابیدند و برایش پاپوش درست کردند و در نهایت اخراج شد.

مسعود بچه باجنمی بود، کار را عار نمی‌دانست. کارمندی نشد یک شغل دیگر، یک جای دیگر. کت‌و‌شلوار کارمندی را از تن درآورد و به حقوق چند‌ده‌میلیونی نه نگفت و لباس نگهبانی یک شهرک مسکونی را تن کرد. شب‌ها تا صبح می‌چرخید و با موتور مراقب زندگی و ماشین مردم بود. روز‌هایی هم که مرخصی داشت می‌آمد تدارکات برنامه «نقل‌و‌نقل» می‌ایستاد. خوش‌خنده بود. قهوه‌هایش حرف نداشت.

مسعود می‌توانست خوب بخورد ولی نکرد. یکی دوبار هم من را کنار کشید و دنبال وام قرض‌الحسنه بود. می‌خواست یک ماشین بخرد که خانواده‌اش در رفاه باشند. مسعود در زندگی کاری‌اش ماشین ندید. خیلی اذیت شد و همه دل‌خوشی‌اش خانواده نازنینش بود و دوقلوهایش. مسعود شهید شد و انگار این پرکشیدنی بود از دنیایی که خیلی داشت اذیتش می‌کرد. 

مسعود معترض بود. معترض شریف. معترض رنج دیده؛ و حق داشت در صف اول اعتراض‌های رسمی آرام و نجیبانه بایستد، اما کسانی به اسم معترض با سه گلوله گلو و قلبش را دریدند و خونش بر زمین ریخت. اینها را نوشتم و کوتاه هم نوشتم تا آنهایی که باید بخوانند و بفهمند و خودشان بگیرند چه می‌گویم. برای دوست شهید من «مسعود مرادزاده» اگر وقت داشتید فاتحه‌ای بخوانید.

{$sepehr_key_180587}