دلم برای شهرم می‌سوزد

از رفتنم از پشت پنجره به محوطه داخلی پاساژ نگاهی می‌اندازم. همه جا سوت وکور است. دلم هری می‌ریزد. دیگر نه خبری از میز‌های ردیف شده در راهروهاست و نه آدم‌هایی که سر قیمت‌ها چانه می‌زنند. کمتر هفته‌ای را به خاطر دارم که جمعه بازار باراد تعطیل شده باشد.

ساعت تازه ۲ بعدازظهر است. سکوت کشنده خیابان همیشه شلوغ کوهسنگی، دوباره تلخی صحنه‌های شب گذشته را یادم می‌اندازد. حدود پنجاه نفر چماق به دست از چهارراه هنرور به سمت چهارراه مجد در حرکت‌اند. هرچیزی را سرراهشان تخریب می‌کنند و پیش می‌روند، درست مانند یک ماشین جنگی.

این صحنه‌ها را در فیلم‌هایی مانند «سرزمین مادری» کمال تبریزی و «درچشم باد» جعفری جوزانی دیده‌ام. صحنه‌ای که دارودسته شعبون بی مخ کل شهر را به هم می‌ریزند و کسی جلودارشان نیست. باورم نمی‌شود قرار است یک بار دیگر تاریخ را زندگی کنیم. راست می‌گویند: «ملتی که تاریخ نداند، محکوم به تکرار آن است.» چهل وپنج دقیقه‌ای منتظر می‌مانم. خبری از اتوبوس‌های شهری نیست. این اولین باری است که در این چند دهه شهرداری خدمات شهری اش را متوقف کرده است. خبری از تاکسی‌های اینترنتی هم نیست. برای استفاده از تاکسی‌های خطی هم پول نقد می‌خواهم که هیچ عابربانک سالمی را نمی‌توان پیدا کرد.

تخمین می‌زنم دوساعتی تا خانه راه باشد. مسیر کار تا خانه را پیاده گز می‌کنم. یک، دو، سه، چهار و...؛ از شمارش خارج شده است. همه ایستگاه‌های اتوبوس تخریب شده‌اند. تابلوها، چراغ‌های راهنمایی، شیشه مغازه‌ها و حتی باجه‌های تلفن عمومی فراموش شده هم از تیررس تخریب‌ها در امان نمانده‌اند.

این چندروز، نخستین بار‌های زیادی را تجربه کرده‌ام. برای اولین بار معنای نبود امنیت را درک می‌کنم و حتم دارم این روز‌ها هم مثل روز‌های پرآشوب جنگ تحمیلی دوازده روزه تمام می‌شود، ولی نمی‌دانم چرا دلم به یک باره برای شهرم می‌سوزد که پس از این ویرانی ها، هزینه‌ای که باید صرف آبادانی بیشترش می‌شد، صرف بازسازی اش می‌شود و کی و کجا، یک بار دیگر تیغ کینه بدخواهان تن رنجورش را می‌خراشد.

{$sepehr_key_180724}