به گزارش شهرآرانیوز؛ بیشترین خاطرات وحدت و همدلی و کنار گذاشتن اختلافات، بر می گردد به روزهایی که تابوت شهدا بر روی دوش آدمها نشسته است. شهدا در این سرزمین، تنها فصل مشترک اختلاف سلیقهها هستند. نام شهید که میآید، مردم این سرزمین را غیرتی میکند. در هرجایی که هستند، تمام قد به احترامش میایستند. اصلا شهدا آبروی این سرزمین هستند تا همیشه تاریخ.
بعد از انقلاب، تشییعهای باشکوه زیادی برگزار شده است؛ پارههای وطن که ماجرای شهادت هریک به گونهای جریان ساز شده است؛ از شهدای دفاع مقدس گرفته تا شهدای امنیت. این روایت هیچ وقت به سر نمیشود. هنوز داغ خونهای ریخته از شهدای حمله رژیم صهیونیستی سرد نشده است که حالا در بیست ودومین روز از دی ماه سرد، مردم پیکرهای دیگری را بر دوش کشیدهاند و تا خانه ابدی شان همراهی میکنند؛ فرج ا... شوشتری نیز یکی از آن هاست که در مراسم تشییع پیکر مطهرش، علاوه بر جمع پرشماری از مشهدیها، رفقایش هم حضور داشتند.
همان رفقایی که خودشان هم فرزندان دیگر شهیدان سرافراز میهن هستند و حالا معرفت را در حق رفیق شهیدشان تمام کردند. او جمعه ۱۹ دی به شهادت رسید، درحالی که برای کمک به مردم به میدان آمده بود، آن هم با دست خالی! آشوبگران دوره اش کردند و با سنگ و لگد و چوب به جانش افتادند. یک نفر با تیغ، شاهرگش را هدف گرفت تا مأموریت دنیایی اش در آشوب اغتشاشگران مشهد به نقطه پایان برسد و «شهید» پیشوند نامش بشود؛ درست شبیه پدرش.
برخی از دوستان شهید شوشتری، شب قبل از تشییع رفتهاند معراج شهدا برای وداع با رفیقشان و بعضیها هم مشهد نیستند و در مسیر هستند تا خودشان را به موقع به مراسم تشییع برسانند. یک لیست از شماره تلفن فرزندان شهدا مقابلم است تا از ابعاد شخصیتی شهیدشوشتری برایمان بگویند، اما بوق اشغال خطهای تلفن، آزاد نمیشود. آنها هم که جواب میدهند، همه در شوک اتفاقهای این روزها هستند.
رفتن فرج ا... شوشتری، آن هم به این زودی و با این همه مظلومیت، دور از باور است. فرج ا... را هم مثل پدرش حالا دیگر به نام شهید وحدت میشناسند. این را از دل گفتههای رفقایش فهمیدهایم. فرزند یکی از شهدای دوران دفاع مقدس است و خیلی خلاصه میگوید: «فرج ا... محبوب دلهای اهالی سیستان و بلوچستان است. همین قدر بدانید که او اهل وحدت بود.» و بعد با یک خداحافظی محترمانه، ارتباطمان را قطع میکند.

شماره محمدصادق قدمیاری را برای چندمین بار میگیرم. او فرزند شهید قدمیاری است. در تدارک مراسم تشییع رفیقشان هستند، اما حوصله میکند، وقت میگذارد و با ما حرف میزند. «انالله و اناالیه راجعون»، این اولین عبارتی بوده که یکی از رفقایش برای اعلام خبر شهادت فرج ا... به زبان آورده است. برمی گردد به ساعت ۳ بامداد روز شنبه که صدای زنگ تلفن، نگرانش میکند. البته این شبها خواب درست ودرمانی نداشتهاند. اما زنگ تلفن، آن هم این وقت شب نگران کننده است؛ به خصوص که شروع این چنینی داشته باشد و پشت بندش خبر بدهند: «فرج ا... هم رفت!»
میگوید: آن لحظه بغض کرده بودم، اما خوشحال بودم؛ از این حسهای عجیبی که توصیف کردنی نیست. نبودنش سخت است، خیلی، اما شهادت مبارکش باشد! خدا قسم یاد کرده است هرکه را دین او را یاری کند، یاری خواهد کرد. همه آن کسانی که نماز و زکات را اقامه میکنند و امربه معروف و نهی ازمنکر را به پا میدارند.
قدمیاری چندبار پشت سر هم این عبارت را تکرار میکند: «شوشتریها تا همیشه، آبروی این سرزمین هستند.» رفاقت او و فرج ا... به دوستی پدرانشان برمی گردد؛ ریشه دار، کهنه و عمیق. حساب یک روز، دو روز نیست؛ حساب یک عمر است. رفت وآمد خانوادگی دارند و پای سفره هم نشستهاند و به قول معروف، نان و نمک هم را خوردهاند.
تعریف میکند: مادرم، من را شش ماهه باردار بود که پدرم شهید شد. سردار شوشتری، هوای من را خیلی داشت و مثل پسرش مراقبم بود. محبت، محبت میآورد و من هم متقابلا خیلی دوستشان داشتم. قوت این رابطه تا اندازهای بود که وقت شهادت سردار، من کنار فرج ا... بودم. توی آن شلوغی و همهمه مراسم، گاه عقب میافتادم و فرج ا... پیدایم میکرد و میگفت: «بیا؛ تو باید پشت سر تابوت باشی. بابای من، پدر تو هم بود!» به او قول میدهد رفتنش هم این حلقه را پاره نکند؛ قول مردانه. میگوید: کودتا شد و جنگ شد و هشت سال محاصره کردند و غائله درست کردند و بسیاری را هم شهید کردند، اما ما روی حرف پدرانمان ایستادیم و میمانیم.
فرزند شهید قدمیاری، حرف را به مجمع فرزندان شهدا میکشاند که پاتوق همیشگی آن هاست؛ گعدهای که پایه خیلی از رفاقتها را محکمتر کرد. یک گروه جهادی که پایه اصلی آن را بچههای شهید تشکیل میدهند و کار اصلی شان، پیگیری و رسیدگی به خانواده شهداست؛ فرج ا... هم عضوی از همین گروه بود.
او میخواهد از نگاه متفاوتی که شهید فرج ا... شوشتری به تشیع و تسنن داشت، حرف بزند؛ اینکه وحدت، رویه اصلی اش بود و بر آن تأکید میکرد: «بعد از شهادت پدرش، سفر به سیستان و بلوچستان از برنامههای اصلی اش بود و میگفت اهالی این خطه مظلوم هستند و صدایشان کمتر شنیده میشود و آرزویم این است که مثل پدرم بتوانم یاریگرشان باشم. ساعتها وقت میگذاشت تا حرف هایشان را گوش کند. برایش شیعه و سنی فرقی نداشت و بزرگان اهل تسنن هم قبولش داشتند.»
قدمیاری ادامه میدهد: من در تهران بودم و باهم در ارتباط بودیم. چند روز قبل از شهادتش، زنگ زد و نگران بود و میگفت: محمدصادق! دشمن با تمام قوا بحران ایجاد کرده است. هراس داشت از اینکه ایران مثل سوریه تجزیه شود. میگفت «نباید بگذاریم.» رأفت و دل رحمی اش هم بی اندازه بود. تأکید میکرد: به جوانها و نوجوانها کاری نداشته باشید؛ اینها تحت تأثیر رسانههای غرب هستند و اغفال شدهاند. ما با رفتارمان باید آنها را بیدار کنیم و نشان دهیم که اشتباه میکنند.

محمدمهدی باقری هم فرزند شهید است؛ به قول خودش، همان شهیدانی که دلشان برای ایران میتپید و ما تا ابد چشم ها، نگاه ها، زخمها و صبوریهای آنها را از خاطر نخواهیم برد.
باقری هم در گعده فرزندان شهدا با فرج ا... آشنا شده است؛ یک جمع پنجاه شصت نفره که کارشان، رسیدگی به مشکلات بچهها و خانوادههای شهداست؛ آنهایی که مشکل مالی دارند، بیماری و....
او میگوید: آخرین بار تولد یکی از بچههای تهران بود که فرج ا... هم آمده بود. نگران معیشت مردم بود. شاید فکر کنید این حرفهایی که میزنم، اغراق است که هربار بعد از شهادت و مرگ کسی تکرار میشود و کلیشهای است، ولی فرج ا... دل بزرگ و مهربانی داشت و غصه مردم را میخورد و از باعث و بانی این آشوبگریها دلگیر بود و میگفت: «آشوبگران از هر بعثی، بعثی ترند و به دنبال تجزیه کشورمان هستند. ناراحت مردم هستم که در این شرایط گمراه شوند. مردم گناه دارند؛ بایدآگاهشان کنیم.»
بعد از آن، خبری از او نداشتم تااینکه یکی از بچههای مشهد زنگ زد و اسم فرج ا... را که گفت، سکوت بود. پشت خط... فهمیدم فرج ا... هم از جمع ما کم شده است.
صحبتش را این طور ادامه میدهد: پدران ما وصیت کردند و فرزندان قدونیم قد را گذاشتند و رفتند خط مقدم برای دفاع از وطن. وطن یک واژه نیست؛ ناموس و عزت و آبروی ماست. ما چهار دهه بیپدری نکشیدیم که به دشمن اجازه بدهیم برای کشورمان، تعیین تکلیف کند. آنها خودشان، تحریم و مشکلات اقتصادی را ایجاد و بعد شروع به فتنه گری و سیاه نمایی میکنند. اکنون بیش از دویست رسانه، علیه ایران حرف میزنند. ما اگر کوتاه بیاییم و به آنها اجازه دهیم هر کاری دلشان میخواهد انجام دهند، وضعیت کشورمان از لیبی و سوریه هم بدتر خواهد شد.
آشنایی محمد علی محمدی با فرج ا... شوشتری به دوران نوجوانی شان برمی گردد؛ یعنی پانزده، شانزده سال قبل، در مؤسسه سردار شهیدشوشتری مشهد که تازه پا گرفته بود. میگوید: تعدادی از بچه های شهدا بودند؛ پسر شهید عبدالحسین برونسی، شهید نظرنژاد و سردارهای دیگر که درکنار هم کارهای جهادی و فرهنگی را انجام میدادیم.
البته او خودش فرزند شهید نیست و افتخارش به شهادت سه عموی بزرگوارش است؛ علیرضا، جلیل و محسن علی محمدی.
علی محمدی درباره ویژگیهای شخصیتی شهید فرجا... شوشتری میگوید: رسیدگی به مردم حاشیه شهر، یکی از کارهایش بود و بعد هم رسیدگی به اهالی سیستان وبلوچستان. البته این فعالیتها هنوز هم ادامه دارد.
میگوید: فرج ا... بزرگتر از ما بود و مثل نخ تسبیح، وصل کننده بچهها به هم، آن هم با خلق خوش، صبوری و سعه صدری که داشت. پدرش، سردار شوشتری، مسیح بلوچستان لقب داشت و فعالیت هایش در سیستان، بی شمار بود و بین قبایلی که مشکل داشتند، به عنوان حَکم حضور مییافت و گره گشایی میکرد و چهره محبوبی بین اهالی این خطه داشت.
صحبتش را این طور ادامه میدهد: فرج ا... هم پا جای پای پدر گذاشت. برایش وحدت بین مردم، خیلی مهم بود. دوست داشت وظیفه اش را تمام وکمال انجام دهد. اعتقاد داشت مردم سیستان و بلوچستان مظلوم هستند، اما خودش از همه مظلومتر بود؛ نه اهل دیده شدن بود نه اهل پست و مقام و جایگاه. او برای دفاع از مردم به خیابان رفته بود و با دست خالی و مظلومانه به شهادت رسید.
حاج مهدی آخوندی، جانباز است و همسایه شهید. حاج آقا حرف قشنگی میزند و میگوید: فرج ا... از آن پسرهایی بود که هر پدری میتواند برای داشتنش، سرش را بالا بگیرد و باافتخار به همه نشانش دهد؛ حتما حالا هم همین طور است.
مراوده حاج آقا و شهید فرج ا... شوشتری، بیشتر از یک همسایگی ساده بوده است؛ در خیلی از برنامهها همراهش بوده است؛ از سیل سیستان وبلوچستان تا رفتن به روستاهای چابهار و.... متواضع و خاکی بودنش، صبر و سعه صدری را که داشت، در همه این رفت وآمدها با چشم دیده است و حالا هم شاهد بهت و شوک و ناباوری یک محله است که عزیزشان را از دست دادهاند.
{$sepehr_key_181057}
«اولین مواجههام با شهید فرج ا... شوشتری به زمانی برمی گردد که بر سر مزار پدر شهیدش برای عرض تسلیت، حضور پیدا کرده بودم. هنوز به خاطر دارم که فرج ا... با اینکه مرا نمیشناخت، احوال پرسی گرمی با من کرد.» اینها را مرتضی درخشان، روزنامه نگار، میگوید که بعد از این دیدار، رفاقتی نیز بینشان شکل گرفته است.
تاجایی که به خاطر دارد، هر بار در هر مراسمی، فرج ا... را میدید، صمیمیت را در رفتارش به وضوح مشاهده میکرد؛ نه فقط با خودش، بلکه او با همه آدمهای عادی نیز همین طور بود.
وی درباره شخصیت شهید توضیح میدهد: در هر مراسمی، در گوشه دنجی از جمع مینشست و هیچ خودنمایی و رفتار اضافهای نداشت. شخصیتی آرام و دوست داشتنی داشت و همیشه هم لبخند میزد؛ به نظرم، شخصیت سردار نورعلی شوشتری را در رفتار پسرش، بهتر میتوانستیم متوجه شویم.
«آدم اگر بخواهد شهید شود، باید شهیدوار زندگی کند.» این تعبیری است که درخشان درباره پسر سردار شهید شوشتری به کار میبرد و اضافه میکند: همیشه وقتی فرج ا... را میدیدم، به این موضوع فکر میکردم که چطور ممکن است این آدم شهید نشود؟ از سوی دیگر به این هم فکر میکردم که چطور میشود یک نفر در شهر زندگی کند و از مناطق جنگی و عملیاتی، هزاران کیلومتر دور باشد و درنهایت به فیض شهادت نائل شود؟ اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که اگر شهادت در سرشت آدمها نوشته شده باشد، به این درجه خواهند رسید.
او با اشاره به اینکه فکر نمیکنم بتوانیم کسی را پیدا کنیم که از این شهید آزرده خاطر باشد، ادامه میدهد: در مورد آقازادهها میشنویم که نگاه از بالابه پایین دارند، اما شهیدشوشتری با وجود اینکه فرزند سردار بود، حتی همین نگاه را هم نداشت؛ یعنی اگر به جمعی وارد میشدید، باور نمیکردید که فرج ا... فرزند شهید شوشتری است؛ چون از همه معمولیتر بود و سادهتر لباس میپوشید.
درخشان بیان میکند: فکر نمیکنم کسی که چنین ظلمی را کرده است، عاقبت به خیر شود؛ زیرا شهید فرج ا... شوشتری به نظر من، جزو پاکترین آدمهایی بوده که دیدهام. او همیشه پای کار انقلاب و مردم بود. این شهادت، نشانههای مهم و بزرگی برای مردم کشورمان است که متوجه بشوند با چه جریانی روبه رو هستند و بدانند راه شهدایی که از سال ۱۳۵۷ شروع کردند، هنوز ادامه دارد.