به گزارش شهرآرانیوز؛ ساعت ۸ صبح، پیرمردی که مچ دست یک دختر جوان را گرفته و به زور میکشید، وارد کلانتری میدان جهاد شد. پیرمرد تابلوهای سردر اتاقها را یکی یکی خواند و مستقیم به همراه دختر جوان وارد اتاق رئیس کلانتری شد.
پیرمرد با ورود به اتاق با صدای بلند گفت: «لطفا کمک کنید. من دیگر توان تحمل این دختر سرکش را ندارم. میخواهم از دخترم شکایت کنم.» پیرمرد نفسی چاق کرد و ادامه داد: «او آبرویم را برده است. آن روز که میگفتیم ازدواج به صلاحش نیست، سرکشی کرد و ازدواج کرد و یک سال نشده طلاق گرفت. من نمیخواهم اتفاق بدی در خانه ما بیفتد. شما کمک کنید.»
پیرمرد خشمگین حرف هایش را که زد، منتظر پاسخ شد. به واسطه سخنان و رفتارهای پرتنش پیرمرد، سرهنگ حسن آخوندی، رئیس کلانتری میدان جهاد، با صدور دستوری تخصصی، رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس را مسئول رسیدگی به شکایت این پدر از دختر جوانش کرد.
با ارجاع این پرونده، پیرمرد خشمگین و دخترش به دایره مددکاری و مشاوره کلانتری میدان جهاد هدایت شدند؛ اتاقی که این پیرمرد در آن همان حرف هایش را بدون تغییر خاصی تکرار کرد، با این تفاوت که این بار گفت: «دخترم خوش گذران است و تا نیمههای شب با دوستانش در خیابان و کافههای شهر ول میگردد، آن هم در حالی که من پیرمرد، در این شبهای سرد از ساعت ۸ چشمم به در است تا تنها دخترم بیاید.»
حرفهای بی انتهای پیرمرد ادامه داشت که سرهنگ زهره پارسا، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری میدان جهاد، مشغول بررسی وضعیت دختر جوان شد؛ دختری که با خشم به پدرش نگاه میکرد.
خشم این پدر به جای فروکش کردن، اوج میگرفت و دوستان دخترش را با کلماتی زشت توصیف میکرد؛ موضوعی که سبب بیرون کردن محترمانه اش از اتاق مشاوره شد. با خارج شدن پیرمرد، دختر که سارا نام داشت، همچنان به سکوتش ادامه داد؛ سکوتی که فقط یک استکان چایی داغ میتوانست از سرمایش بکاهد.
رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری میدان جهاد به همراه دختر جوان یک لیوان چایی نوشید و سرانجام توانست مقاومت دختر جوان را با همان چایی بشکند. دختری که حرف هایش را با این سؤال که «درباره پدرم چه فکر میکنید؟» شروع کرد.
دختر جوان سرش را پایین انداخت و گفت: داشتم امروز سرکار میرفتم که او دستم را گرفت و به اینجا آورد. من تنها فرزندش هستم؛ شاید مشکل همین است. نوجوان که بودم، مادربزرگ و خاله هایم همیشه برای من تعریف میکردند که والدینم عاشق و معشوق بودند. پدرم به خاطر شغلش خیلی در خانه نبود و من از او چیزی به جز دعوا به یاد ندارم؛ حتی یک بار نشنیدم پدرم جمله محبت آمیزی به مادرم بگوید؛ مادری که حالا بیمار شده و در خانه افتاده است.
در ادامه این جلسه، قرار شد سارا در جلسه بعدی بدون حضور پدرش برای مشاوره به کلانتری برود. سارا روز بعد با حضور در دایره مشاوره و مددکاری کلانتری ماجرای ازدواجش را تعریف کرد و گفت: در ترم اول دانشگاه از همان روزهای اول به دنبال شوهر میگشتم تا از خانه پدرم فرار کنم. به اولین پسری که به نظرم مناسب میآمد، نزدیک شدم و با هم قرار ازدواج گذاشتیم.
خانوادهام به شدت با این ازدواج مخالف بودند. باوجود این هرطور بود من او را راضی کردم و نامزد شدیم. یک سال از عقد ما گذشت، اما راستش هیچ عشق یا حسی به احسان نداشتم. شاید به همین خاطر بود که وقتی دوستانم به من گفتند بیا نامزدت را امتحان کنیم، من قبول کردم.
سارا با اشاره به یک نقشه عجیب دخترانه تعریف کرد: یکی از دوستانم در خارج از دانشگاه به احسان پیام داد. من کنار دوستم نشسته بودم که نامزدم جواب پیامش را داد. من میخواستم ببینیم به قول ما جوانها نامزدم به دختران دیگر پا میدهد یا نه، اما دوستم و نامزدم به من خیانت کردند. خیلی عجیب بود که یک هفته بعد خودم آنها را با هم در یک کافه دیدم.
دوستم قرار بود تنها به او پیام بدهد تا ببینیم احسان جوابش را میدهد یا نه، اما ارتباط آنها خیلی صمیمی شد. ازدواج من و احسان تمام شده بود، اما وقتی ماجرا را به خانوادهام گفتم، پدرم من را مقصر دانست و گفت ما در خانواده طلاق نداریم. پدرم حتی همه تلاشش را برای مجاب کردن احسان به کار برد؛ باوجود این احسان گفت که تصمیم دارد با دوستم ازدواج کند؛ دوستی که من به او اعتماد داشتم.
سارا در دومین جلسه از مشاوره اش ادامه داد: کارشناسیام را که گرفتم، پدرم دیگر به من پول توجیبی نداد. من هم از او چیزی نخواستم و با وجود مدرکم، در یک کارگاه شیرینی پزی مشغول به کار شدم. هر شب تا ساعت ۱۸ سر کار هستم و شبها با دوستانم که همگی دختر ند بیرون میروم. چرا خانه نمیروم؟ شما بگویید با این پدر و مادر چرا باید بروم؟ هزار بار به پدرم گفتم آن غلطی را که فکر میکنی من شبها میکنم، روز هم میتوانم انجام دهم. چرا روی شب حساسی؟ اما او میگوید که قانون خانه را باید رعایت کنی.
دختر جوان اضافه کرد: اوایل شبها ساعت ۲۰ به خانه میرفتم، اما وقتی پدرم را میدیدم که بیرون از خانه منتظر ایستاده است، لج میکردم و هر شب دیرتر و دیرتر به خانه میرفتم. حالا ساعت ۲۴ خودم به خانه میروم و میبینم بیرون از خانه ایستاده است. آخر من با او چه کار کنم.
{$sepehr_key_184263}
پدر این دختر جوان در جلسات بعدی که در کلانتری حاضر شد، هرچند معتقد بود حق دارد و مقصر دخترش است، ملزم شد در جلسات مشاوره شرکت کند که به او رفتار صحیح با خانواده اش را یاد میداد. جلساتی که مجزا برگزار شد و پس از شش جلسه جداگانه، حالا رابطه این پدر و دختر که داشت به سمت نابودی میرفت، به شکل خاصی صمیمی شده است.
پدرخانواده که به گفته خودش هرگز برای دختر و همسرش حتی گل نخریده بود، یا در مقابل دخترش به همسرش محبت نکرده بود، حالا در دهه ششم زندگی اش به همسر و دخترش عشق میورزد.