به گزارش شهرآرانیوز، سخت است همه دار و ندارت را یکجا از دست بدهی و زندگی را بخواهی از سر بگیری و دوباره سرپا شوی. عمری که گمان میکردی دارد تازه به بار مینشیند جلوی چشمانت خاکستر شود و تو مجبور باشی سرنوشتت را دوباره بنویسی؛ کاری که خانواده آقای ذاکری به لطف و مهربانی بانوی این خانه یعنی طیبه قدسی سنگانی انجام دادند. بانوی این خانه از میان همه راههایی که پیش رویش بود، ماندن کنار همسرش و محافظت از خانوادهاش را انتخاب کرد. آنها بعد از ورشکستگی پدر و زخمخوردن از دوست و آشنا، اگرچه تا مرز نابودی رفتند، اما مأیوس نشدند. خانم قدسی با کارهای کوچک و خانگی در تلاش بود تا زندگیای را که دوستش دارد، با چنگ و دندان حفظ کند تا جایی که امروز به ایجاد شغلی در کنار همسرش رسیده است تا با کمترین هزینه و حداقل یکسوم هزینه بازار، ظرف و ظروف رنگورورفته خانهها را به قابلمههای نو و تروتمیز تبدیل کند و با بازسازی آنها، دلهایی که این روزها زیر بارِ تورم و فشار اقتصادی، غمین و رنجورند و خودش بیش از همه، این فشار را درک کرده، با نگاهی منصفانه شاد کند.
«سال ۹۵ بود که شوهرم ورشکست شد و یک میلیارد تومان قرض بالاآورد و بعد از چند سال هم توسط یکی از طلبکارهای سمج که راضی به پرداخت پول مدتدار نشد، به زندان افتاد.» این خلاصه همه درد و رنجی است که طیبه قدسی سنگانی ۵۱ ساله از آن سال کشید و داستان زندگیاش را تغییر داد. او میتوانست هر تصمیمی بگیرد، اما از میان همه، ماندن کنار همسر و خانوادهاش را انتخاب کرد و حالا به قول خودش «با همه سختیهایی که کشیدم، خدا را شکر که سر پای خود ایستادم و من و فرزندانم امروز به خودکفایی رسیدیم.»
طیبهخانم ماجرا را اینگونه تعریف میکند «شوهرم ریختهگری داشت و کارگاه خوبی کنار منزلمان ساخته بود. زندگیمان داشت بهخوبی و خوشی میگذشت که سال ۹۵، یک دفعه اقتصاد خوابید و همسرم به خاطر اینکه نتوانست چکهایش را پاس کند، ورشکست شد.» این ورشکستگی اگرچه کمر طیبه را خم کرد، اما دنیا برایش به آخر نرسید؛ «همه فامیل و دوستان ما را با کولهباری از قرض تنها گذاشتند. هرچه داشتیم و نداشتیم را فروختیم تا بتوانیم بخشی از قرضمان را بدهیم، ولی انگار تمامی نداشت. مجبور شدیم یک سال به روستایی نزدیک مشهد مهاجرت کنیم تا هم کار کنیم و هم اجاره کمتری بدهیم.»
سال ۹۵ را بارها در گفتههایش تکرار میکند؛ تاریخی که هیچوقت در عمرش فراموش نخواهد کرد؛ چراکه این سال، تازه آغاز داستان سختِ طیبه بود؛ «من که هیچ تجربهای در بازار کار نداشتم، به اولین کاری که به ذهنم رسید پناه آوردم. لباسهای دستدوم را میخریدم، میشستم، اتو میکردم و بعد هم در جمعهبازار میفروختم.»
طیبهخانم خرید و فروش لباس یا هر کار دیگری را که از دستش برمیآمد، انجام میداد تا چرخ زندگی خانوادهاش بچرخد. اگرچه خوشبختانه دختر و پسر بزرگش ازدواج کرده بودند، اما معاش خودش، پسر کوچکش و همسرش دغدغه شب و روزش شده بود و هر دو تلاش داشتند این زندگی را نگه دارند؛ «همسرم هم سعی میکرد همان کاری را که بلد است، انجام دهد تا شاید کمی دستش جلو بیفتد، اما انگار هرچه جلوتر میرفتیم کمتر به نتیجه میرسیدیم.» طیبه و همسرش بعد از آن سال، کمی که اوضاعشان بهتر میشود، با کمک پسر و دامادش، دوباره به مشهد میآیند؛ «خانهای در محله خودمان اجاره کردیم و چهار،پنج سالی مستأجر بودیم. توی همین سالها پسرم خانه پدریاش را که در رهن بانک بود، خرید و خودش آمد آنجا نشست.»
خرید این خانه امیدی در دل مادر انداخته بود که ناگهان سال ۹۹، این خوشخبری پرید توی گلوی زندگیاش؛ «حکم جلب همسرم را یکی از طلبکارهای سمج که از اقوام خانوادگیمان است، گرفت و او را به زندان انداخت.» و عباس ذاکری، پدر و ستون خانواده تا امروز در حبس است. قصه طیبه هربار به اینجا که میرسد، چشمهایش خیس میشود و طاقت یادآوری آن لحظه را ندارد.
{$sepehr_key_184498}
طیبه، بعد از آن روز هولناک، اگرچه یک چشمش گریان و غمبار بود، اما چشم دیگرش امیدوارانه به دنبال راهی برای آزادی شوهرش بود؛ «برادرم سند گذاشت و شوهرم به بندِ باز منتقل شد، حالا پنج سال است که روزها میآید و شبها برمیگردد.» با عباس آقا که کنار طیبهخانم ایستاده است، کلافِ کلام را باز میکنیم؛ «بعد از آنکه وارد بندِباز شدم از طرف زندان گفتند هرکسی کاری دارد، میتواند روزها به شغلش برسد و اگر ندارد، در کارخانهای مشغول شود. من هم تصمیم گرفتم حرفه خودم را از سر بگیرم.» کارگاه بزرگ ضایعات و بازیافت که انتهای آن کوره ریختهگری کنار همان خانه پدری که پسر توانسته بخرد قرار دارد؛ «این کارگاه را سال ۸۸ ساختم و ۱۳ کارگر داشتم، اما به دلیل نوسانات بازار، بدهی بالا آوردم و از سال ۹۱ تا ۹۸ کارگاه ما به خاطر اینکه سرمایهای نداشتیم، تعطیل شد.» او ادامه میدهد «یک خیّر اصفهانی که چند کارخانه قابلمهسازی و رینگآلات ماشین در گلپایگان داشت و با او رفتوآمد خانوادگی داشتیم، قبل از ورشکستگی با من قراردادی بسته بود و بخشی از بدهیهایم مربوط به او بود، اما وقتی دید به زندان افتادم، ۲۵۰ میلیون طلبش را بخشید و یک کامیون هم مواد اولیه به من داد تا کار تولید کنم.»
این مواد اولیه سرمایه نخستین روزنههای امید خانواده ذاکری میشود. طیبهخانم به اینجا که میرسد با ذوق تعریف میکند «خدا خیرش بدهد و تا آخر عمر دعایش میکنم. با مواد اولیهای که این خیّر داد، اولین کاری که با همسرم شروع کردیم تولید سرنیزه که روی نردهها نصب میکنند بود و من در این کار به او کمک میکردم.»

بازگشت عباسآقا از زندان و پرداخت بخش عمدهای از بدهی و کمک آن خیّر اصفهانی، همه و همه باعث شد کارگاه ریختهگری بعد از نزدیک به ۱۰ سال جانی دوباره بگیرد و سال ۹۸ احیا شود. عباسآقا میگوید «به کمک پسر بزرگم و داماد و دخترم و البته بیش از همه همسرم، کارگاه را دوباره از سال ۹۸ به بعد با سرمایه اندکی راه انداختیم ولی خب کسی به ما اعتماد نداشت تا جنس و مواد اولیه بدهد و کار را گسترش دهیم.» ذاکری خُرد خُرد با ساخت سرنیزه و سرچاهی (کفشور) آلومینیومی و خرید ضایعاتی که مردم برایش میآوردند، کارش را شروع کرد؛ بخشی از این ضایعات قابلمههای تفلون و چدن و گرانیتی بود که باید با انجام مراحلی به ماده اولیه تبدیل میشد؛ «دختر و همسرم بعد از مدتی وقتی این قابلمهها را جداسازی کردند، دیدند بعضی از آنهایی که قرار بود داخل کوره بروند، حیف هستند و میشود بازسازی کرد. من هم موافقت کردم که بازسازی شوند.» همین ایده به گفته عباسآقا «کمکخرجی در خانواده شد و از آن به بعد، همسرم قابلمههای سالمی را که مردم برایمان میآوردند، جدا میکرد.»
زهرا، تنها دختر خانواده ذاکری است. جرقه نخست بازسازی ظروف را او در ذهن مادرش انداخت؛ «جاری من رفته بود، قابلمه بخرد که شده بود ۱۸ میلیون؛ دیدم همان مارک که نو هم هست، در ضایعات دارم میبینم فقط نیاز است بازسازی شود. چون مادرم پروانهکسب «ذوب و فلزات» دارد، این موضوع را با او مطرح کردم و او هم استقبال کرد.»
قرار بر این شد قابلمههای سالمی که برای بازسازی مناسب هستند، جداسازی و دستهبندی شوند و سپس در یک کارخانه تفلونسازی اطراف مشهد که زهرا شناسایی کرده بود، برود و این ظروف کهنه، نو شوند؛ «مراحل تولید قابلمه با بازسازی تفاوتی ندارد و تنها در صورتی سرطانزاست که با درجه مناسب و به صورت کامل آب نشود، اما کارخانهای که شناسایی کردم، همه مراحل تولید قابلمه را در بازسازی انجام میدهد.» زهرا با تأکید توضیح میدهد «به همین دلیل انتخاب کارخانه برایمان مهم بود تا هم آنها کارشان درست و دقیق باشد و هم ما که مجوز این کار را داریم، آن را انجام بدهیم.» پیشنهاد زهرا برای شروع کار به مادر اینگونه بود: «به مامان گفتم این قابلمهها را یک بار برای خودمان درست کرده و استفاده کنیم؛ اگر خوب درآمد، شروع کنیم.»
طیبهخانم که به قول خودش زخمخورده اقتصاد و نابسامانی مالی است، میگوید «دخترم گفت مامان چرا این قابلمهها را بازسازی نکنیم و کاری نکنیم که مردم این سرویس قابلمه را ارزانتر بخرند. سرویسی که نزدیک ۱۸ میلیون تومان است، ما ۵ میلیون تومان بفروشیم.» هنوز آن زمان که این ایده شکل گرفت، طیبهخانم مستأجر بود و یکیدو سال اول، جداسازی را در گوشهای از خانه کوچکش انجام میداد تا اینکه پسر بزرگ ذاکری که به کمک خانواده همسرش توانسته بود خانه پدری را از رهن بانک دربیاورد و بخرد، با کمک برادر کوچکترش شروع به ساخت یک واحد در طبقه بالا کردند تا پدر و مادرش از مستأجری خلاص شوند. ورودی این خانه که سالن و زیرپله کوچکی دارد، حالا تبدیل به کنج امید و نشاط طیبهخانم شده است. به سراغ این زیرپله رنگارنگ با طبقاتی که در آن قابلمههای نو و کهنه چیده شده است، میرویم.
اینجا محل رفتوآمد مردمی است که حالا طیبهخانم را میشناسند و ظروف کهنه خود را به او میسپارند تا لباس نو تنشان کند. بعد از درب ورودی، روی دیوار دوسه طبقه از قابلمههای چدنی و گرانیت سالم که هنوز بازسازی نشدهاند، چیده شده است؛ «این قابلمهها را اینجا گذاشتیم تا هرکس میخواهد از میان آنها یکی یا چندتا را انتخاب کند و برایش بازسازی کنیم.» انتخاب این قابلمهها هزینهای برای مشتری ندارد و فقط پول بازسازی از او دریافت میشود. جلوتر و دقیقاً زیر پلهها، تعدادی قابلمه که روی هرکدامشان عددی نوشته شده دیده میشود؛ «ما اینجا سرویس قابلمههای مردم را کُد میزنیم و برایشان آماده میکنیم. وقتی به حدود ۱۰۰ تا رسید، از سمت کارخانه میآیند و بار میزنند و میروند برای بازسازی.»

طیبهخانم مدل محاسباتش هم با بقیه فرق دارد تا برای مشتری به صرفهتر شود «غالباً برای هر بازسازی، هر ظرف را سانت میگیرند ولی من به خاطر اقتصاد مردم و برای اینکه کمتر برایشان دربیاید، وزنی میگیرم.» این روش محاسبه با سود کمتری هم اتفاق میافتد درحالیکه هنوز عباسآقا پابند آخرین چک و همان طلبکار سمجی است که او را به زندان انداخته ولی میگوید «خداراشکر به کم راضیام و این موضوع را با کارخانه هم مطرح کردم و آنها قبول کردند با قیمت کمتری برایم حساب کنند.» بانوی پرمهر خانواده ذاکری بهقدری در کارش متبحر شده که مشتریهایش به او اعتماد کرده و از هر جای شهر به اینجا میآیند. «من که سر در نمیآورم ولی کارهای تبلیغاتی با دخترم است و کانالی هم زده است. الان از همه جای شهر مشتری داریم؛ همین امروز خانمی از کلاهدوز اینجا آمده بود.»
در سوی دیگر کارگاهی که قابلمههای کهنه، حالوهوای طیبهخانم را عوض کرده است، کوره ریختهگری قرار دارد که لنگ مواد اولیه است تا بهتر از امروزش پیش برود و بتواند نانآور چند نفر دیگر هم بشود. عباسآقا تنور کوره را روشن میکند؛ «الان مهمترین مسئله ما این است که مواد اولیه زیاد نداریم و گران است. اگر کسی باشد که مواد اولیه را به ما بدهد، میتوانیم ۵ کارگر هم استخدام کنیم.» او در حال آبکردن ورق آلومینیومی است که قرار است برای تولید سرنیزه استفاده شود «ما فقط همین دستگاه مخصوص تولید سرنیزه را داریم و بقیه محصول را با ماسه میزنیم.» تولید روزانه آنها بهقدری کم است که خودش و خانم و پسرانش از پس آن برمیآیند، اما میگوید «اگر سرمایه و مواد اولیه باشد، بهجای تولید ۷۰ محصول، ۷۰۰ تا تولید میکنیم. وقتی تولید بالا برود هر قطعه را بهجای ۷۰ تومان، ۵۰ تومان میفروشیم.
قیمت را پایین میآوریم و تولید را بالا میبریم.» رؤیای قشنگ عباسآقا اگر به واقعیت منجر شود، چرخه تولید کشور هم جان میگیرد، اما او و امثال او بهخاطر بدهی و چکهای برگشتی، چندان توان بلندشدن ندارند؛ «ما پروانهکسب داریم ولی چون ورشکست شدیم، چک هم نداریم که بتوانیم خرید و فروش کنیم. امروز کار هست ولی سرمایه نیست.» عباسآقا به فکر فرو میرود و چند ساعت دیگر باید بار و بندیلش را ببندد تا شب را پشت میلههای زندان سپری کند. چه خوب است کسانی باشند تا از تولیدکنندگان خُرد حمایت کنند تا عباسهای زیادی به ورشکستگی دچار نشوند.
با همه این تفاصیل، هنوز عباسآقا روزها در کارگاه مشغول است و شبها باید عمرش را در زندان سپری کند. او و همسرش برای دریافت تسهیلات اشتغال بارها در این چند سال به هر دری زدند. آقای ذاکری میگوید «یک بار سازمان صمت هم رفتم و درخواست وام کردم. نمونهکارهایم را هم نشان دادم و قول دادند برای تولید انبوه کفشور کمکمان میکنند، ولی وقتی پیاش را گرفتم به قدری سنگ جلوی پایمان انداختند که نشد و ما هم نتوانستیم آن وام ۱۵۰ میلیون تومان را سال ۹۸ بگیریم. در صورتی که با آن پول میتوانستم کارم را رونق بدهم.» این گوشهای از تلاشهای آقای ذاکری بود.
او کمی فکر میکند و ادامه میدهد «هرجا برای وام میرویم سنگی جلوی ما میاندازند و میگویند امروز برو فردا بیا. خب من الان و امروز به این وام احتیاج دارم فردا که به کارم نمیآید.» او به خاطره دیگری اشاره میکند «همان اوایل که تازه اوضاع بازار خوابیده بود و به ورشکستگی کامل نرسیده بودم، رفتم اداره بهزیستی تا وام بگیرم. گفتند اگر چند کارگر معلول استخدام کنم میتوانم از تسهیلاتشان استفاده کنم. پنج نفر را آوردم و اینجا مشغول کار شدند، اما بعد که با همسرم برای دریافت وام رفتیم، جواب رد دادند و گفتند وام به شما تعلق نمیگیرد. خندان خندان رفتیم گریان گریان برگشتیم، ولی به خانمم گفتم اشکال ندارد خدا بزرگ است.»
دل عباس آقا بزرگتر از «نه»هایی است که شنیده و میگوید «با اینکه زندان هستم دستم را پیش کسی دراز نمیکنم و امیدم به خداست. عقبنشینی نکردم و کار خودم را سفت گرفتم. خدا را شکر که امروز سالمم و به لطف امام رضا (ع) میتوانم کار کنم. خانوادهام کنارم است و همه با هم هستیم و با کمک هم کار میکنیم.»
{$sepehr_key_184499}