به نام شهید مهدی ظریف
روزی که در بیمارستان به ملاقاتش رفتم تا اوضاعش را ببینم، فکر کنم دو هفتهای میشد که از سوریه برگشته بود. اوضاع کمر و پایش اصلا خوب نبود و قبل از ورود که با رفقا صحبت میکردم، میگفتند احتمالا تا آخر عمر امکان راه رفتن درست را نداشته باشد.
درد زیادی هم کشیده و خلاصه خوب درب و داغون شده بود.
رسیدم بالای سرش؛ سرحال و خندهرو، اما با ابهت، روی تخت بیمارستان در حالی که پدر و همسرش در کنارش بودند کمحال دراز کشیده بود و از آن خندههای شیرینش تحویل میداد.
کمی با من و بزرگواری که همراهم بود رودربایستی داشت که باعث میشد رضا سنجرانی درونش را بیرون نریزد. رضا سنجرانی شهید شده بود و مهدی رفیق نزدیک سنجرانی بود. لحظه شهادت آقا رضا، مهدی کنارش بود و شهادت آقا رضا خیلی روی مهدی اثر گذاشته بود.
مهدی، جوان قبراق و سر حالی بود که مثل خیلی از جوا نهایی که موقع کُری خواندنشان بود و جگر داشتند، راهی سوریه شده بودند. عجیب بچههایی بودند؛ دل گنده، نترس و امام حسینی.
حسرت خوردن به حال مهدی، از آنجا برایم شروع شد.
گذشت و آقا مهدی ما کم کم راه افتاد؛ البته با سختی و با عصا. یک روز در محفل خانوادگی اهالی خانواده تصمیم گرفتند از مهدی تقدیر کنند. از خوش سلیقگی، تقدیر از آقا مهدی سهم جانبازی از فامیل بود؛ سردار اکبرنجاتی. روی سن حاج اکبر با یک پا تکیه به عصا داده بود و دعوت کردیم از مهدی ظریف بیاید روی سن. صحنه جالبی بود.
مهدی هم با عصا خودش را رساند و جانباز جنگ تحمیلی و جانباز مدافع حرم روی سن بودند. اهالی فامیل به احترام دو نفر ایستاده تشویق کردند. دوباره نوبت حسرت خوردن ما شد.
مهدی «بنشین» نبود. کلا رفقای رضا سنجرانی نمیتوانند سر جایشان بشینند.
شد ۱۴۰۱؛ فتنه جدید شد و باز مهدی وسط معرکه بود. حکایتی داشت آن روزها، روزهایی که خیلی به مهدی و دوستاش سخت گذشت، خیلی بیشتر از آن چیزی که من فکر میکردم.
قصه روزهای ۱۴۰۱ برای همه ما درس بود و برای آدمهایی مثل مهدی که وسط معرکه بودند و اتفاقاتی که برایشان افتاد، خیلی فرق داشت و سخت گذشت. آنجا باز مهدی پای کار ایستاد، بزرگی کرد؛ جورش را هم کشید که بماند! در آن ماجرا مهدی را ندیدم. فقط خبرهایش به من میرسید و دل شورههای از راه دور برای یک مرد که حالا ناخودآگاه ماجراهایش برایم جذاب و مهم شده بودند.
رفته بودم هتل. اردوی فرزندان شهدای مدافع حرم بود؛ چند دقیقهای نشستیم بینشان. صحبت شد. گفت وگوی خوبی بود. آنجا چیزی شنیدم. هنوز که فکر میکنم، شرمنده تمام کم کاری هایم میشوم. دختر شهید گفت میشود به ما یاد بدهید چطوری باید راه بابایم را ادامه بدهم؟
پرسیدم یعنی چی؟ گفت تو مدرسه معلمها بیشتر از بچهها درباره اینکه ما نباید در سوریه باشیم حرف میزنند و برخی اوقات مارا نشان میدهند که ببینید این ها، طفلکی ها، باباهایشان را «الکی» از دست دادهاند. میگفت به ما یاد بدهید بتوانیم درست از بابا هایمان و خطشان دفاع کنیم (الان هم که مینویسم، حالم بد میشود). آمدم بیرون.
دیدم مهدی و رفقایش توی لابی هتل مشغولاند. احوال پرسی کردیم و فهمیدم زحمت این اردو و کارها با او و رفقایش است، دمش گرم. هنوز خوب راه نمیرفت ولی انگار کارش گره خورده بود با شهدا و خانواده شهدا. یکم صحبت کردیم. دیدم خیلی دلش پردرد است. از یک چیزهایی خیلی حالش گرفته بود. اما آنجا هرچه میگفت، برای کار خانواده شهدا بود؛ برای خودش چیزی نگفت. خوش به حالش!
طبق معمول باز وسط معرکه بود ... این بار اغتشاشات ۱۴۰۴. این دفعه خیلی نامردی بود. برای امثال مهدی که تجربه جنگ شهری با وحشیترین آدمها را داشتند (البته تا آن روز داعشیها وحشیترین بودند. بعد گونههای جدیدی از توحش پیشرفته را در همین اغتشاشات اخیر دیدیم.) این جور وقایع چیزی نبود. اما امان از دستورات و تدابیر بالادستیها که دستها را بسته بود.
وقتی شنیدم توی اغتشاشات تیر خورده است، خیلی حالم گرفته شد. وقتی فهمیدم تیر به گلویش خورده است و حالش خوب نیست، یکباره رفتم توی خاطرات بیمارستان و خنده قشنگش. خیلی وقت بود مهدی را ندیده بودم. خبرش را داشتم، دورادور، اما ندیده بودمش. احوالش را از بچهها پرسیدم. بیشتر ترسیدم.
اصلا حالش خوب نبود. از اقوام پرس و جو کردم. دیدم انگار جدیتر از چیزهایی است که فکر میکردهام و... یکباره پیچید که بچهها برای مهدی دعا کنید. یک شبانه روز کمتر شد که همه چیز تمام شد. مهدی ظریف، جانباز بسیجی مدافع حرم، شد شهید امنیت، شهید مهدی ظریف... شهید ... یکباره انگار بعد از آقا فرج شوشتری دوباره داغها تازه شد؛ دوباره گر گرفتیم و.
حرم قشنگ امام رضا (ع) از بغل پرچم ایرانی که شده بود دکور سن مراسم تشییع، چشم نوازی میکرد و عکس خنده قشنگ مهدی که انگار داشت به من نگاه میکرد، بالای تابوت پرچم پیچ. پسر که رفت بالا، این قدر شبیه مهدی بود که لازم نبود بگویند پسر شهید است.
شیر بچه محکم حرف زد: «اگر میبینید گریهام میگیره از ترس و غم نیست. دارم غبطه میخورم به بابام ...» و بعد پیرمرد ساده و سر و صورت سفید لاغر اندامی که آرام و صبور آمد بالای سن، ساکت ... بابای شهید... حاج آقای ظریف توی مدت آشنایی که داشتم همیشه همین طوری بود، پر از تواضع، مهربان، اهل خوش و بش، اهل مجالس دعا و روضه. پایه بود همیشه. حالا تابوت یک دانه پسرش، مهدی جان ظریف، جلویش بود.
حاج آقای حاتمی، سخنران مجلس، روایتی خواند که شهید جلوی در بهشت تا شفاعت پدر و مادر و فرزند و خانواده و رفقایش را نگیرد، نمیرود داخل بهشت. گفت پدر شهید، پسر شهید، سرتان را بالا بگیرید. همه خیری که خدا برای بنده اش بخواهد، در همین شهادت خلاصه شده است. خوش به حال مهدی ظریف! خوش به حال شما!
{$sepehr_key_184910}
امروز که تک فریمهای خاطراتم از مهدی را مرور میکردم، یک نکته برایم درس شد. مهدی همیشه سرجایش بود؛ یعنی مأموریتش را درست تشخیص میداد و همیشه سر پست مأموریتش بود؛ سوریه، مشهد، خادم الشهدا، روضه، سینه زنی، پدر و همسر خوب و فرزند خوب و رفیق خوب.
حالا حتی اگر شهید هم نمیشد و جایی مرگ به سراغش میآمد، به احتمال زیاد، باز سر جای درست آن بود.
مهدی موقعیت شناس بود، وقت شناس بود و در راسته خودش کارشناس.
عاقبت به خیری مهدی برمی گردد به همین بودن در موقعیت درست. مهدی همیشه سمت درست میایستاد.
و امروز که غبار فتنه کمی خوابیده است، مهدی با کمی تأخیر آمد تا تتمه خماری و غبار چشمهای مارا هم بشورد و ببرد؛ دوباره مارا بیدار کرد، زنده کرد.
مرگ خوب همین است؛ خودش یک جور رزق است که شهادت تو، مرگ تو هم بدردبخور باشد؛ جمعیت راه بیندازد. این از آخرین مأموریتهای مهدی بود که درست انجام داد. ما را به بهانه تشییع و تدفینش کشاند وسط معرکه، وسط میدان، جایی که جای درست است. جای درست، موقعیت مهدی است.
من با آقا مهدی خیلی آشنایی دیرینهای نداشتم، اما بنا به دلایل مختلف برای من این مرد مهم بود.