به گزارش شهرآرانیوز؛ هوا سرد است، حسابی. سرم را تکیه دادهام به شیشه خودرو که از لای اتومبیلهای توی خیابان بهسرعت میرود تا بهموقع به برنامه امروز ملاقات مردمی آیتا... احمد مروی، تولیت آستانقدسرضوی برسم. شب گذشتهاش، مشغول پختوپز توی آشپزخانه بودم که پیشنهاد نوشتن این دیدار به من داده شد.
با اینکه راه رفتن توی سرما برایم سخت است، با خودم گفتم چقدر باید آدم خوشعاقبتی باشم که زیارت روز چهارشنبه، قسمتم شده است. خون تازهای توی رگهایم راه میافتد؛ به این دلگرمی نیاز داشتم. روایت این دیدار مربوطبه روز چهارشنبه است؛ روز زیارتی حضرت که خیلیها با آقا قرار ملاقات دارند.
قبل از رسیدن به صحن بعثت، محل انجام ملاقاتهای مردمی تولیت راهم را کج میکنم سمت چای خانه صحن غدیر. به نظر من، یکی از بهترین پاداشها به کسی میرسد که فکر راه اندازی چای خانههای حرم امام رضا (ع) را کرد؛ هم چایش عطر دلچسبی دارد و هم گرمای همدلی خادم ها، آدم را شارژ میکند. صدای به هم خوردن استکانها حس شیرینی دارد.
توی آن سرمای سخت، نمیفهمم کی به در ورودی صحن بزرگ آزادی رسیدهام. اولین نگاه اشک آلود را که میبینم، دلم آشوب میشود. انگارنه انگار که هوا سرد است و من طاقتم در سرما کم میشود؛ ایستادهام به تماشا. مرد نابینایی با صدای بلند گریه میکند؛ خیلی بلندتر از صدای زنهایی که وقت شنیدن روضه امام حسین (ع) اوج میگیرد؛ یا حواسش به اطراف نیست یا توی تاریکی دنیای او، خجالت و رودربایستی معنایی ندارد.
برای چند لحظه، حواسم از اصل برنامهای که برای پوشش آن، به حرم امام هشتم (ع) دعوت شدهام، پرت میشود، اما گاه حاشیهها متن را جذابتر میکنند؛ خواندنیتر و شنیدنی تر. اینجا همه چیز ارزش خبری دارد و میشود درباره اش نوشت.
همان جا اولین گزاره را برای شروع روایتم یادداشت میکنم: «خدایا شکرت برای نور بزرگی که در دل شهر ما گذاشتی! شکرت برای امام رضا (ع) و برای اشکهایی که آدم را سبک میکند!» حالا رسیدهام به اتاقی که گوشهای از صحن بعثت است و محل دیدار مردمی تولیت آستان قدس رضوی.
هنوز تا شروع برنامه، کمی زمان مانده است. شیوا و بلند سلام میکنم. بین جمعیتی که امروز قرار ملاقات با تولیت را دارند، چندنفری سر تکان میدهند و خیلیها بی تفاوت هستند. حواسم به آدمهای پرتعدادی است که هرکدام روایتی دارند و حالا منتظرند... به خیال اینکه باید اشیای ممنوعه را تحویل بدهم، کیفم را برای تحویل دادن آماده میکنم. ولی ظاهرا احتیاجی به این کار نیست و با تلفن همراه و کیف به داخل اتاق بعدی میروم.
سکوت جلسه، قبل از آمدن تولیت، تبدیل شده است به مرور کردن درخواستهایی که باهم فرق میکند. درخواست برخی که تعداد قابل ملاحظهای هم هست، مربوط به املاک وابسته به آستان قدس رضوی است و اجاره آن که گاهی به تعویق میافتد و رقم درشتی میشود و متقاضیان، تخفیف میخواهند. اما بخش قابل ملاحظه تر، تقاضای آنهایی است که گره به کار و زندگی شان افتاده است و امام رضا (ع) را باور دارند.
اساسا همه کسانی که حالا به زیارت آمدهاند، چه در اتاقهای مشرف به اتاق تولیت و چه در رواقها و صحنهای مجاور، در یک چیز مشترک هستند: برای تسکین دردهایشان، به امام رضا (ع) پناه آوردهاند و تولیت و خدمتگزاران این دستگاه، وسیلهاند؛ آنهایی که مستأجرند و بیمار دارند؛ کسانی که قرض دارند و حال وروز خوشی ندارند، اما ارزشمندترین سرمایه عالم را در شهرشان دارند و تا چراغهای روشن خانه او باشد، غم به دلشان راه نمیدهند. تازه عروسهایی که آمدهاند تا امام رضا (ع) برایشان پدری کند و میدانند که او دست رد به سینه شان نمیزند.
تولیت به موقع میآید و قبل از شروع جلسه، گوشزد میکند که برنامه دیدار با یکی از خانوادههای شهدای اغتشاشهای اخیر برای بعد از نماز مغرب وعشا، امشب هماهنگ شود و درضمن آن خطاب به بروبچههای دفترش یادآوری میکند: «بازدید از خانهای که محل برپایی روضه اهل بیت (ع) بوده و در حوادث اخیر سوخته است، از قلم نیفتد. با جفت وجور کردن تابلوی حرم امام رضا (ع)، مقدمات این برنامه را بچینید؛ آبرومندانه و در شأن آن محل.»
{$sepehr_key_185718}
ملاقات رسما شروع میشود. از قبل میدانم که برای حضور در این دیدار، باید از چند وقت قبل، درخواست داده باشی و تحقیقات برای صحت وسقم آن انجام میشود. چندنفر از مسئولان آستان قدس رضوی برای رسیدگی بیشتر در جلسه ملاقات مردمی حاضرند. بین آنها چهره هادی غلامی، مدیر امور مجاورین بنیاد کرامت، آشناتر است.
سه جلد سجل قهوهای نوزاد روی میز تولیت مینشیند تا پدر جوانشان، شروع کننده یک روایت باشد. او وقتی تقاضای خادمی افتخاری پسرهایش را میدهد و میگوید: دوست دارم پسرهایم خادم آقا باشند. حاج آقای مروی لبخند روی لب هایش مینشیند و به مزاح در پاسخ میگوید: خادم سه ماهه به چه کار مجموعه میآید؟ بگذار سی ساله شوند؛ هنوز زود است آقاجان!
کلاه بافتنی سیاه رنگی که تا روی پیشانی مرد کشیده شده است، چهره اش را خوب نشان نمیدهد، اما ذوق و اشتیاق توی حرف زدنش پیداست. گوش تیز میکنم تا صحبتها را دقیق بشنوم. از فاصلهای که من نشستهام، برخی حرفها مفهوم نیست. اما این قسمت را دقیق میشنوم که دو سال است از ازدواجش میگذرد و در اولین تجربه پدرانه با سه فرزند، غافلگیر شده است که البته نعمتاند. مرد جوان این واژهها را چندبار پشت سرهم تکرار میکند؛ برای به دنیا آمدن محمدجواد و فاطمه و به گمانم محمدحسن یا شاید (محمدحسین).
حاج آقا تبریک میگوید و همان ابتدا، جعبه مخملی قرمزرنگی را مقابلش میگذارد و میگوید: «هدیه مادری برای همسرت.» مرد جوان به وجد میآید. میداند که قدم سه قلوها برای زندگی اش برکت و نور است، والّا او که به تازگی فارغ التحصیل شده است، کی تصورش را میکرد به این زودیها پدر شود، آن هم پدر یک دختر و دو پسر باهم؟
تعریف میکند: «دو سال از ازدواجم میگذرد. عروسی که نگرفتیم؛ بیشتر یک مجلس ساده و خودمانی و زندگی مان هم با وسایل دست دوم شروع شد، تازه آن هم کامل نیست.
داشتیم حساب وکتاب میکردیم که ضروریات دیگر را جفت وجور کنیم که خبر پدر شدن، غافلگیرم کرد و این غافلگیری روزبه روز بیشتر میشد؛ مثلا احتمال میدادیم بچهها دو تا باشند. عجیب بود؛ هر روز ماجرای تازهای پیش میآمد. نتیجه سونوگرافی، مشخص کرد که بچهها سه تا هستند. من و همسرم بهتمان زده بود. مگر میشود؟ چطور امکان دارد؟ ولی تقدیر نوشته شده خدا را نمیشود تغییر داد و من شب میلاد جوادالائمه (ع)، صاحب سه فرشته ناز شدم.» مرد یک بار دیگر نام بچهها را تکرار میکند.
سپس مکث کوتاهی میکند و با این توضیح، ادامه میدهد: من رشته حقوق خواندهام و فعلا شغلی ندارم و برای وکالت یا شغل مرتبط، آمادهام که هم بتوانم از پس اجاره خانه بربیایم و هم خرج ومخارج بچه ها. میگوید: بخشی از همان مقدار وسایل را هم برای تأمین هزینه زمان بارداری همسرم، فروختیم و تقریبا باید از صفر شروع کنیم.
حاج آقای مروی، وظیفهای را که او حالا بر دوش دارد، گوشزد میکند: «باید هوای همسرت را خیلی داشته باشی تا به یاری خدا بچهها از آب وگل بیرون بیایند.» آقای غلامی، مدیر امور مجاورین، نکتههایی را که حاج آقا مروی میگوید، تندتند یادداشت برمی دارد: «خریدن لوازم ضروری منزل، به اضافه پرداخت دو سال اجاره و درنظر گرفتن مستمری برای بزرگ شدن بچه ها، به علاوه پیگیری وضعیت درمان آن ها.» تولیت یک بار دیگر رو به مرد جوان تکرار میکند: «فعلا خدمت و همراهی با همسرت، از هر کاری واجبتر است. خدا، حافظ و نگهدار بچه هایت باشد!»
مرد جوان بلند میشود و یک نفر، پاکتی شکیل دستش میدهد و مبلغ اهدایی داخل را هم یواشکی میگوید. از آن فاصله، رقم آن را به خوبی متوجه نمیشوم. قبل از ورود به اتاق محل دیدار، پاکتها را دیده بودم که ردیف به ردیف روی میزی چیده شده بود. حالا فهمیدهام به چه منظور و برای چه کاری است.
شروع میکنم به لیست کردن آدمهایی که میآیند و درخواستشان را مطرح میکنند. حاج آقا مروی نکاتی را اعلام میکند و مسئول مربوط یادداشت برمی دارد. به نفر پنجم که میرسد، بی خیال شمردن آدمها میشوم. قانون این است که کوتاه و خلاصه حرف بزنند تا نوبت به همه برسد، اما برخیها خونسردتر از این حرفها هستند؛ کلی سند و مدرک آوردهاند و حرف آماده کردهاند. برخیها بدون هیچ مقدمه چینی، میروند سراغ اصل مطلب؛ مثل دختر نوزده سالهای که پدرش را همراهی میکند. پدر معلولیت شدید دارد. دختر کمکش میکند و او به سختی روی صندلی مینشیند.
نگاهم به ناگاه روی حلقه سفید درون انگشت چپ دختر جوان میافتد که دستش را برای صحبت کردن بالاوپایین میبرد. میگوید: «توی عقد هستم. خانواده همسرم گفتهاند جهیزیه را آماده کنیم، اما نداریم.»؛ همین اندازه کوتاه و خلاصه که به آرامی گفته میشود.
حاج آقا قبل از اینکه در این مورد چیزی اعلام کند، میپرسد: خوب تحقیق کردهاید در مورد آقاداماد؟ دخترک سری تکان میدهد و قرار میشود جهیزیه او به زودی آماده شود؛ هدیه امام رضا (ع) به او و چند نوعروس دیگر که امروز آمدهاند تا آقا برایشان پدری کند. حاج آقا رو به مدیر امور مجاورین بنیاد کرامت میگوید: پیگیر کارشان باشید و کار مردم را راه بیندازید! یک نکته را هم گوشزد میکند: «هرکه را در انجام وظیفه اش اهمال میکند، کنار بگذارید! مردم به این مجموعه و آستان اعتماد دارند.»
برنامه تا اذان ظهر ادامه دارد و آدمهای به انتظارنشسته، به نوبت میآیند و حرف میزنند. تولیت متعجب رو به زنی که کنار مردی میان سال نشسته است، میپرسد: «چرا میخواهید جدا شوید؟» قبل از اینکه زن پاسخی بگوید، صدای مرد به سختی بلند میشود. با لکنت حرف میزند، اما منظورش پیداست: «به خاطر من.»
زن بغض میکند و بریده بریده، حرف هایش را پی میگیرد؛ از بیماری نادر و لاعلاج همسرش، حرف میزند که سوی چشم هایش را روزبه روز کمتر کرده است و حالا تقریبا نمیبیند؛ از اینکه هر بار درمانش، میلیونها تومان هزینه دارد؛ از اینکه پروستات دارد و زن باید تروخشکش کند و از اینکه مستأجرند، اما دستشان خالی است و....
تولیت، سکوت کرده، چیزی را یادداشت میکند و دوباره رو به آقای غلامی، نکاتی را اعلام میکند: «هزینه درمان مرد را پیگیری کنید و اجاره خانه و... را.» از زن میپرسد چطور امورشان را میگذرانند و او پاسخ میدهد: چند سال است عسل و محصولات خانگی میخرم و میفروشم به همان اطرافیان و همسایه ها. اگر امکان اجاره مغازهای باشد، بهتر است؛ این طور فروش آن چنانی ندارم.
تولیت دستور میدهد موضوع را بررسی کنند و مغازهای را همان اطراف منزل زن، اجاره کنند تا فرصت رسیدگی به همسرش را هم داشته باشد. زن انگار دستش را گرفته و بالا کشیده باشند، بلند میشود و به همسرش کمک میکند تا بلند شود.
شبیه او زیادند؛ مثل پیرزنی که یک کاغذ لوله شده در دستش است و چادرش را بالا گرفته است و عصا به دست دارد و آن قدر با مزه و شیرین، مشهدی حرف میزند که همه میخندند. نه سواد خواندن و نوشتن دارد، نه تولیت را میشناسد و نه هیچ مدیر دیگر شهری را. حتی نام حاج آقا را هم اشتباه میگوید. خیلی متوجه نمیشوم چه میخواهد، فقط میبینم جوری به وجد آمده است که حال منِ یکی را خوب میکند.
اتاق هر لحظه در روایتی گم میشود و من هربار با ولع بیشتری گوش میکنم؛ مثل روایت همان زنی که شوهرش سال هاست خانه نشین و بیمار است و چند فرزند معلول دارند و زیرپوشش بهزیستی هستند؛ همان زنی که تعریف میکند: «داروهای اعصاب و روانی که بچهها مصرف میکنند، هزینه بر است» و تقریبا همان حرفهای مشترک با بقیه و... حاج آقا بازهم چیزی مینویسد و میخواهد که رسیدگی شود.
من چقدر ته دلم خوشحالم از خوشحالی این آدمها یقین دارم که امام رضا (ع) اگر بخواهد کاری انجام دهد، بی هیاهو انجام میدهد و ما از نعمت مهربانی او غافلیم. دنیایی از مشکلات هم داشته باشیم، اگر به صلاحمان باشد، به چشم برهم زدنی همه اش حل میشود، اما ما از مهربانی اش غافلیم.
{$sepehr_key_185719}
روایت این چهارشنبه، شروع شیرینی داشت و پایانی شیرین تر، وقتی نام بیش از ۱۲۰عروس را در چند برگه فهرست شده پیش چشم حاج آقا میگذارند. یکی از همانهایی که در اطراف است، یواشکی توضیح میدهد: «نام کسانی است که چندسالی است عقد کردهاند، اما برای شروع زندگی مشترک، جهیزیه ندارند.» و تولیت پای آن را امضا میکند.
صدای اذان بلند شده است. به آقا میگویم: راستی چرا من بلد نیستم چیزی از شما بگیرم؟ یک هدیه قشنگ که توی این روز سرد، گرمم کند؟ یادم میافتد این دومین هفتهای است که چهارشنبه، میهمان این آستان هستیم و چه خوش عاقبتی از این بهتر!