در فیلم تختی، غلامرضا با همون نگاه سنگین و صدای گرمش به خبرنگاری که ازش میخواد ایرانو ترک کنه میگه: «مملکت آدم مثل ننهبابای آدم میمونه، نمیشه رهاش کرد.» این جمله هنوزم تو سرم میچرخه. واقعاً همینجوریه. نمیشه وطن رو ول کرد، حتی وقتی همهچیز بههم ریخته، حتی وقتی دلت پره، حتی وقتی خستهای. تو خبرا اومده بود. چند ملی پوش از تیم ملی انصراف دادن. هیچوقت تو دنیا ندیدم که یه تیم ملی، وسط جنگ، وسط آشوب، وسط هر فاجعهای، بیاد بگه «ما دیگه نمیایم». پیراهن ملی رو دربیاریم و بریم کنار. این چیزا حسابش با بقیه چیزها فرق داره. تیم ملی مال همهست، مال مردم این خاکه، نه مال این و نه اون. سربازه، سرباز وطن. سرباز که به مامان و باباش پشت نمیکنه. شاید تو اردو دعوا بشه، شاید یکی غر بزنه، شاید دلخوری باشه؛ خب طبیعیه، ما هم آدمیم دیگه. ولی وقتی نوبت به بازی میرسه، وقتی پرچم میره بالا و سرود پخش میشه، اون لحظه دیگه هیچی مهم نیست. همهی اون غرغرها میره کنار. پیراهن تنت میشه مثل زره، انگار داری برای آبرو و حیثیت همهی این مردم میجنگی. یادته خیلی از بچههایی که بیرون از ایران به دنیا اومدن، بزرگ شدن، زندگی کردن، تابعیت عوض کردن فقط برای اینکه یه بار دیگه برای ایران بازی کنن؟ این یعنی چی؟ یعنی این پیراهن یه چیز معمولی نیست. مقدسِ. ارزشش بیشتر از خیلی چیزهاست. حالا هر شایعهای بپیچه، هر اتفاقی بیفته، هر غمی رو دل بشینه، تیم ملی ایران میمونه. چون این تیم، این بچهها، این پیراهن، هنوزم برای خیلیها معنی «ننهبابا» رو داره. نمیشه رهاش کرد. تا نفس میکشیم، تا خون تو رگامون هست، ایران سربلند میمونه. با همین پیراهن، با همین غیرت.