نگارجان اجازه بده امشب من حرف بزنم و تو با همان چشمهایی که همیشه از من جلوتر میدوند، گوش بدهی. بگذار این اتاق کوچک، که بوی کاغذهای اعلامیه و چای سردشده میدهد، شاهد باشد که چگونه عشق و انقلاب میتوانند در یک سینه جای بگیرند. میگویی انقلاب ۵۷ از دست رفت، میگویی آرمانها را مصادره کردند، میگویی عدالت همان جا لابه لای شعارها گم شد، من، اما وقتی به تو نگاه میکنم، یاد همان روزها میافتم، روزهایی که خیابان شبیه رودخانه بود و مردم مثل ماهی، خلاف جهت ترس شنا میکردند.
نگار، مگر میشود آن خروش را ندید و گفت مسیر غلط بود؟ تو مثل من فکر نمیکنی و اتفاقا همین قشنگ است، همین رابطه مان را پیش میبرد. همین باعث هیجانی عاقلانه و عاشقانه در من میشود و من این را دوست دارم، دوست دارم که تو مفاهیم عدالت را از کتاب هایت بیرون میکشی و جلوی من میگذاری و من قال الصادق و قال الباقر را ... مثل نانی که هنوز داغ است. به جانمان میچسبد و کیف میکنیم.
امشب، اما بگذار بگویم، انقلاب اسلامی برای من فقط یک ایدئولوژی نبود، یک بازگشت بود. بازگشت به اینکه انسان فقط شکم و جیب نیست، روح هم دارد. ما میخواستیم شاه را فقط از تخت پایین نکشیم، میخواستیم انسان را از زیر سایه تحقیر بلند کنیم.
میگویی آنها که لباس دین تنشان است قدرت را بلعیدند یا قدرت بلعیدشان شاید...، اما نگار، هیچ انقلابی تمیز و بی لکه نیست. باید سنگریزههای این مسیر تازه کشف شده را خودمان جمع کنیم. حتی آنهایی که تو در جزوه هایت زیر حرف هایشان با مداد قرمز خط میکشی هم اشتباههایی داشتند.
ببین نگارجان سؤال من این است که نیت چه بود؟ نیت، استقلال بود. آزادی بود. آزاد بودیم، اما آزاده نه و پیرمرد آمد آزاده مان کرد. اینکه دیگر کسی از آن سوی آبها برای ما تصمیم نگیرد. اینکه مادر من، پدر راننده تاکسی تو، عموی لبوفروش من و دایی جلال گچ کار تو، عمه طلعتت با روسری ساده اش، از بیخ قلبش احساس کند رأیش از رأی یک ژنرال بیشتر نیست، کمتر هم نیست.
{$sepehr_key_186164}
نگار، من تو را همان قدر دوست دارم که تردیدهایت را. وقتی میگویی کارگر هنوز فقیر است، دلم میلرزد. قبول دارم ولی من به خود کارگر فکر میکنم و عزتش و بی لکنت حرف زدنش و تو فقط حقوقش ... نگارجان مگر انقلاب یک لحظه است؟ مگر قرار بود همه چیز در همین بهمن تمام شود؟ انقلاب، راه است. نه ایستگاه راهی که پیچ دارد، سنگ دارد، گاهی هم پرتگاه. اشتباه کردیم؟ بله.
اما این، دلیلِ باطل بودن راه نیست. تو از عدالت بی طبقه حرف میزنی، من از عدالت معنوی. شاید این دو آن قدرها هم دشمن هم نباشند. شاید اگر آن روزها، دستها کمتر مشت میشد و بیشتر درهم قفل میشد، قصه مان این قدر تلخ نمیشد. اما نگار، باورکن آن فریادها از سر عشق بود، عشق به خاک، به خدا، به آدم. بگذار آخرش را عاشقانه بگویم که من انقلاب را مثل تو دوست دارم، پر از سؤال، پر از دعوا، پر از امید.
اگر امروز از آن دفاع میکنم، برای این است که هنوز هم باور دارم میشود درستش کرد. همان طور که هر بار بعد از بحث هایمان، نگاهت نرم میشود و میفهمم هنوز میتوانیم همدیگر را و عشق را نجات دهیم.
نگار، انقلاب اگر خطا رفت، از عشق تهی نشد. قول میدهم خمینی ندیدهها و چمران و همت و باکری ندیدهها هم میآیند بزرگ میشوند و برای این وطن جان میدهند و خون و من، با تمام وجودم، هنوز به این عشق ایمان دارم، همان قدر که به تو.
فدایت خسرو.