مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ در روستای دهخوارقان، از توابع آذرشهر و جایی حوالی تبریز به دنیا میآید، اواخر حکومت قاجار. پدرش، حاج عباس کشاورزی میکند. خانواده سادهای دارد که زحمت کشاند و برای امرارمعاش روی زمینهای روستا کار میکنند. کودکی اش در میانه فقر و کارهایی میگذرد که برای دستان نحیفش سنگین است. از لحظهای که آفتاب بالا میآید تا لحظهای که غروب میکند، جایی بیرون از خانه و در کنار پدر، شخم میزند و کارگری میکند.
سن و سالی ندارد، اما چارهای نیست، اگر حسین و دیگر برادرانش به پدر کمک نکنند، اقتصاد خانه سر پا باقی نمیماند. روزگار سخت او زمانی سختتر میشود که پدر از دنیا میرود. دایی طلبه اش، حسین را تشویق میکند تا راهی حوزه شود. سعی میکند مسیر دیگری پیش پای او بگذارد و همین اتفاق هم میافتد.
حسین راه طلبگی را انتخاب میکند و مقدمات علوم دینی را نزد معلمان محلی تبریزی میآموزد. حضور دایی کمک میکند تا مقدمات را زودتر از بقیه طلبهها پشت سر بگذارد و بعد راهی قم شود.
آنجا مهد علوم دینی است. در حجرههای گوشه و کنار این شهر، درس فقه و اصول میخواند و همانجا توجهش به مسائل بزرگتر جلب میشود. وقتی از روستا بیرون میزند و به شهر کوچ میکند، تضاد میان شهر و روستا، ثروت و فقر توجهش را جلب میکند. عدالت را به مثابه حلقه مفقودهای پیدا میکند که باید به جریان زندگی مردم بازگردد. حق و باطل برایش مسئله میشود.
درباره نقش خود برای رفع گرفتاری مردمش از بند ظلم، دغدغه پیدا میکند و به سراغ چهره هایی، چون روح ا... خمینی، سید حسین بروجردی، سید محمدحجت کوه کمری و دیگران میرود. حسین غفاری نمیخواهد یک طلبه ساده باشد و برنامههای کلان تری در ذهن دارد.
او هم دغدغه دینی دارد و هم حساسیت اجتماعی. به درس خواندن و حضور تمام وقت در حوزه اکتفا نمیکند. درباره تحولات زمانه زیاد میپرسد. گاهی راهی جلسات و محافلی میشود که از عدالت و سیاست حرف میزنند و در این مسیرها، شخصیتش رفته رفته شکل میگیرد.

سال ۱۳۳۷ است. سالها از آن روزها میگذرد و امروز حسین چیزی حدود ۴۰ سال سن دارد. در سوز زمستان، راهی تهران میشود. این یک مهاجرت عادی نیست. امام خمینی (ره) به او توصیه کرده است به تهران برود و به تبلیغ امور دینی و فرهنگی بپردازد. عظمت تهران و جریانهای آن، باعث میشود تا خود حسین غفاری هم این مهاجرت را یک اتفاق ساده نداند.
برای او رفتن به تهران، صرفا جابه جایی میان دو نقطه جغرافیایی نیست. تهران برایش حکم یک شهر بزرگتر را ندارد. معادلات دنیای سیاست در تهران برایش جدیتر از همیشه است. او در میدان یک برخورد تاریخی با سلطه سیاسی است و به جای تمرکز بر زرق و برق این شهر، رویدادهای تأثیرگذار حاکمیت را زیر نظر میگیرد.
لایحه «انجمنهای ایالتی و ولایتی» که در غیاب واقعی مردم تصویب شده بود، برای او نشانه دخالت قدرتهای بیرونی و بیگانه بود. پس از میان خطابهها و اعلامیه ها، وارد مبارزهای علنی میشود. با صدور اعلامیه، نوشتن نامه، سخنرانی در مساجد و دعوت مردم به نقد وضع موجود، از آنها میخواهد سکوت را بشکنند و دیگر تحمل نکنند.
این مخالفت آشکار با آنچه حکومت پهلوی در قالب «انجمنهای شهر و روستا» ارائه میداد، باعث میشود سکوت شکستنی شود. مردم رفته رفته میآموزند که حضور حاکمان بی عدل و بی شرم، ازلی و ابدی نیست. آنها هم رفتیاند. سخنانش نه فقط در فضاهای خصوصی که در جمعهای عمومی بازتاب مییابد، مردم کوچه و بازار میشنوند، جوانان گوش میدهند و معترض میشوند.
بعد از اعتراض به انقلاب سفید، او همراه دیگر روحانیون اعلام میکند که نوروز را تحریم میکند تا نشان دهد پذیرش این اصلاحات بدون گفت وگوی واقعی، به معنای پذیرش نفوذ بیگانگان در سرنوشت کشور است. سال ۱۳۴۲ که واقعه فیضیه و سرکوب طلاب رخ میدهد، غفاری یکی از روحانیونی است که علیه این برخوردها سخن میگوید.
بعد از قیام ۱۵خرداد همین سال و دستگیری امام خمینی (ره)، او نیز بازداشت و پس از حدود چهل روز آزاد میشود. در آبان۱۳۴۳، او بار دیگر علیه قانون اصلاحات ارضی سخنرانی میکند و مردم را به مخالفت با آن فرا میخواند. دو روز بعد همین سخنرانی او را به زندان میکشاند. در بازجوییها ساواک از او میخواهد تا به امام خمینی (ره) توهین کند و آزاد شود، اما غفاری نمیپذیرد و توهین به مرجع روحانی خود را «کفر» میخواند. حسین، میدانست که مبارزه هزینه دارد، هزینهای که فرد باید بپردازد تا مردم را نسبت به حق آگاه کند.
{$sepehr_key_186271}
حسین غفاری در اواخر عمر به یک تهدید برای پهلوی تبدیل شد. بارها به زندان افتاد و عقب ننشست. در سالهای میانی ۱۳۵۰، فشارها روی او شدیدتر شد. ساواک تمام سخنرانی هایش را زیر نظر گرفت و بازداشت دیگری اتفاق افتاد. این بار هم او را به زندان میبرند. شکنجه اش میدهند. از هیچ جنایتی برای خاموش کردن او دریغ نمیکنند. پس به مرور زمان جراحات انباشته و جسم او را ضعیفتر میکند و در ۶ دی ۱۳۵۳، پس از تحمل شدیدترین شکنجه ها، این روحانی مبارز در زندان قصر در تهران به شهادت میرسد.