مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ سیدعلی اندرزگو سال ۱۳۱۶ به دنیا میآید، در یکی از محلات جنوب شهر تهران. خانوادهای مذهبی و سنتی دارد. پدرش نجار ساده است و با چوب و ابزار سروکار دارد. علی خیلی زود وارد حرفه پدر میشود. در نوجوانی کار میکند. دستش به اره و رنده عادت دارد. بوی چوب تازه و خاک اره در هوا پخش است. نور از لابه لای گرد چوب میتابد و دستهای زمخت و دقیقش، الوارها را سروشکل میدهد. شبها با پدر راهی مسجد میشود.
اهالی مسجد محله، درباره واقعیت سیاسی پشت دیوارها مدام صحبت میکنند. آنها از وابستگی به حکومت، سرکوب مخالفان و تحقیر مردم میگویند و علی اندرزگو با دقت به حرف هایشان گوش میدهد. بیشتر از هم سن وسال هایش با جهان سیاسی ایران آشنایی دارد. او میداند که این جهان، قرار نیست به آرامی اصلاح شود و هرچه زمان بیشتر میگذرد، فقط اختناق و ارعاب حکومت بیشتر میشود.
ساواک همه جا حضور دارد، در بازار، در دانشگاه، حتی در روابط خانوادگی. علی کم کم خود را به شبکههایی میرساند که با نظم و پوشیدگی، مبارزه میکنند. او دیگر جوان است و این جوان، عنصر قابل اتکای این شبکه هاست. وقتی تصمیم به ترور حسنعلی منصور میگیرند، اندرزگو در حلقه عملیاتی این ترور حضور دارد.
این اتفاق در سالهای ۱۳۴۴–۱۳۴۳ رخ میدهد و همه چیز را تغییر میدهد. با ترور منصور، ضربهای به دولت وابسته وارد میشود، اما بهایش سنگین است. از همان لحظه، زندگی قبلی علی تمام میشود. او میداند دیگر نمیتواند به کارگاه نجاری برگردد و نمیتواند با نام خودش زندگی کند و پنهان زیستی برای ادامه مبارزه را انتخاب میکند.
او حالا یک نفر نیست، چند نفر است. اسم عوض میکند، شناسنامه عوض میکند، حتی لحن حرف زدنش را. یک روز فروشنده کتاب مذهبی است، روز دیگر کارگر ساده یا دست فروش. خانه هایش موقتاند. هیچ جا «خانه» نمیشود. علی زندگی اش را بر پایه تاب آوری بنا میکند. زندگی مخفیانه قواعد دارد. باید کم دیده شوی، کم حرف بزنی، مدام مسیرها را تغییر بدهی، حتی عادت هایت را.
علی این قواعد را بلد است. ساواک نزدیک است، اما نه آن قدر که دستش به او برسد. پیام میبرد، پول جابه جا میکند، ارتباطها را حفظ میکند. نقش او بیشتر از یک مجری عملیات است. علی رابط میان روحانیون و گروههای مبارز میان داخل و خارج کشور است. شبها کوتاهاند. همیشه آماده رفتن است. چمدان نیمه باز میماند، اسناد حداقلیاند، حافظه اش پر از مسیرهای فرار است.
گاهی خبر دستگیری یا اعدام دوستان که میرسد؛ لحظهای مکث میکند و فرومی پاشد، اما عقب نمینشیند. دوباره سرپا میشود. ازدواج میکند، اما حتی زندگی خانوادگی اش هم مخفی است. زن و فرزند دارد، دوستشان دارد، اما فاصله را حفظ میکند. سالها میگذرد و ساواک بارها ردش را گم میکند. او به چهرهای نامرئی بدل میشود، کسی که همه از او شنیدهاند، اما کمتر کسی او را دیده است. همین ناپیدایی، ابزار بقای اوست.
{$sepehr_key_187122}
در سال۱۳۵۷، با اوج گیری اعتراضات مردمی، دستگاه امنیتی پهلوی فشار را چند برابر کرد. ساواک که سالها به دنبال علی اندرزگو بود، سرانجام به سرنخهای دقیق تری رسید. حلقه تعقیب تنگ شد و امکان مانور اندرزگو کمتر. در شهریور۱۳۵۷، در محدوده زعفرانیه تهران، مأموران امنیتی او را شناسایی کردند و در درگیری مسلحانه، اندرزگو هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ نقش واقعی او روشنتر شد. علی اندرزگو فقط یک کنشگر عملیاتی نبود، او محصول نوعی فهم خاص از مبارزه بود. او حتی در مخفیترین شرایط، سعی کرد تا مناسبات انسانی را سالم نگه دارد، چون میدانست کوچکترین لغزش اخلاقی در جابه جایی پولها و ارتباط میان آدمها میتواند کل شبکه را از درون متلاشی کند. قدرت تحلیل داشت.
میدانست کجا باید دست به کار شود و کجا باید صبوری کند. به همین دلیل، نقش او اغلب پشتیبان تصمیمها بود نه صادرکننده بیانیه. در سالهای آخر که رفته رفته نشانههای فروپاشی رژیم نمایان شد، او محتاطتر شد. میدانست که عمل شتاب زده، میتواند به انقلاب لطمه وارد کند. او به خوبی میدانست که در آستانه این تغییر بزرگ، خطاها پررنگتر و کشندهتر از قبل میشوند.
او لایههای زیادی به شخصیت خود اضافه کرد. کوتاه میخندید. شادی اش مدیریت شده بود. کمتر حرف میزند و کلمات را قبل از بیان کردن بارها و بارها در ذهن خود مرور میکرد. در پنهان کردن احساساتش، حرفهای عمل میکرد تا کسی نتواند نقطه ضعفی از او پیدا کند. او مبارزه را فقط در درگیری مسلحانه ندید و همین مسئله او را به یک شخصیت متفاوت در روزهای انقلاب برجسته کرد.
مرگ او، پایان یک زندگی مخفی بود، اما پایان اثرگذاری اش نه. نامش در خاطرات، کتابها و روایتهای انقلاب، به عنوان مردی که سالها نبود تا یک روز همه چیز عوض شود، ماندگار شد. بعضی مبارزه ها، دیده نمیشوند، اما مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر میدهند.