مسعود حکمآبادی | شهرآرانیوز، در مقاله بهترین فیلمهای آری استر، برای او نوشته بودم: «او که علاقهی شدیدی به موشکافی روابط میانفردی و نقاط تاریک روان انسان دارد، با آثار خود در تلاش است تا برداشتی تاثیرگذار از تجربهی انسانی ارائه دهد.» استر شاید از ژانر ترسناک دور شده باشد، اما در دو اثر اخیرش همچنان دغدغههای انسانی دارد، حتی با اینکه دغدغههایش شخصیتر شدهاند.
ماجراها در شهر خیالی ادینگتون، در اوج قرنطینههای کووید اتفاق میافتد. در مرکز قصه، کلانتر جو کراس (واکین فینیکس) را داریم، مردی ژولیده که بیگمان در زندگی شخصی و در حوزهی شغلی، شکست خورده است، اما علاقهای به پذیرش آن ندارد. او که از آسم رنج میبرد، با شهردار، تد گارسیا (پدرو پاسکال) بر سر محدودیتهای کرونایی گلاویز میشود. چیزی که ابتدا یک اختلاف ساده است، خیلی زود مثل ویروس جهش پیدا میکند و به نبردی سیاسی به تبدیل میشود.

جو کمپین انتخاباتی راه میاندازد تا شهردار شود و گارسیا هم بر موضع خود پافشاری میکند. پای همسر شکننده و بیثبات کلانتر، لوئیز (اما استون) به میان میآید، فیدهای شبکههای اجتماعی با دروغ و تئوری پر میشوند، جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» از راه میرسد و یک برانگیختگی همگانی (mass hysteria) رخ میدهد.
آستر، اینجا کووید ۱۹ را پسزمینهی قصهاش قرار نمیدهد بلکه آن را به مثابه یک کاتالیزور به کار میگیرد تا شکافهای فرهنگی آمریکا را به نمایش بگذارد. «ادینگتون» یک وسترن تمامعیار است، با این تفاوت که رولور را با گوشیهای هوشمند و اخبار تلویزیونی جایگزین کرده است. دوئلها نه تکبهتک و رودررو، بلکه در شبکههای اجتماعی، تجمعات و مکانهای مخفی انجام میشوند. اینجا همچنان غرب وحشی است، فقط ایدئولوژیکتر شده است.
ما این ایده را به طرق مختلف در آثار سینمایی مدرن دیدهایم، اما آنچه «ادینگتون» را متمایز میکند، این است که دلیل مشخصی برای چندقطبی شدن این جامعه (که نمادی است برای جامعه فعلی آمریکا) میآورد: این آدمها نه به خاطر باورهایشان، بلکه بیشتر به خاطر «حس تعلق» موضع میگیرند. مشکل جو با گارسیا، صرفا به خاطر ضعف وی در ادارهی شهر نیست؛ جو میخواهد بگوید که وجود دارد. وقتی یک پیرمرد با او سلفی میگیرد، جو بیشتر به این باور میرسد که باید در قامت یک قهرمان ظاهر شود و شهر را متحول کند؛ این در حالی است که او حتی ادارهی پلیس کوچک ادینگتون را نتوانسته به درستی مدیریت کند.
ورود لوئیز به یک فرقهی مضحک هم به همین خاطر است، زیرا احساس میکند که آنجا بهتر درک میشود و دیگر لازم نیست با پنهانکاریهای شوهرش یا شستشوهای مغزی مادر دهنبینش دستوپنجه نرم کند. جالبترین نمونه اما، برایان (کامرون مان) است، جوانکی که نماد واضح نسل جدید است. او تنها به خاطر نزدیک شدن به یک دختر، وارد حوزهی کنشگریهای اجتماعی-سیاسی میشود و در نهایت هم به یک اینفلوئنسر محافظهکار تبدیل. استر بیپرده از این مسئله صحبت میکند که بسیاری از این آدمها، حقیقتا به آنچه که برایش میجنگند، باور ندارند و بیشتر به دنبال چیزهای دیگری هستند.
فیلم مشخصا ضعفهایی هم دارد، از جنبهی مضمونی زیاد اینسو و آنسو میپرد، از نظر احساسی نامنسجم است، میتواند برای مخاطب کمتحمل حوصلهسربر باشد و کمدی سیاه فیلمساز هم برای هر نوع سلیقهای قابل درک نیست، اما جاهطلبی استر غیرقابل انکار است، هرچند که حس میکنم فیلم گاهی زیر سنگینی پراکندگی موضوعی خود فرو میریزد. از طرف دیگر، شلوغی و آشفتگی فیلم، چندان هم از اتفاقات کووید ۱۹ دور نیست، روزهایی که بحرانها یکی پس از دیگری از راه میرسند؛ چیزی که البته همچنان داریم آن را به شکلی دیگر تجربه میکنیم.
تا این لحظه، دهها فیلم دربارهی کووید ۱۹ ساخته شدهاند که بیشترشان روی ابعاد تنهایی و انزوای ناشی از آن تمرکز دارند، استر، اما اینجا به مسیر متفاوتی میرود و بینظمیاش را در کانون توجه قرار میدهد. در «ادینگتون» قهرمانی وجود ندارد، پیام اخلاقی و درسی در کار نیست، تسکینی هم نیست. تنها یک شهر ویران، یک کلانتر درمانده و آدمهایی که میخواهند ابراز وجود کنند.
{$sepehr_key_187200}