ما در عکس‌ها محو بودیم، ولی بودیم

مامان فاطمه تاریخ را نه در کتاب ها، که در چین دست هایش نگه می‌داشت. وسط شکفتن و بالندگی و رسیدنش بود که انقلاب شد.

۹ سال لیسانسش طول کشید ولی هربار گفتم پشیمان نیستی می‌گفت فدای خاک نعلین امام. دیشب مهمانش بودم به کلمه و چای، شیرین و تلخ قاتی بود. نشستیم به گپ زدن، من وسط چهل و چندسالگی و او هفتادسالگی. هر خط کف دستش یک سال بود و هر سال، یک ایستادن. ما بچه بودیم و خیال می‌کردیم این دست‌ها همیشه همین طور لرزان بوده‌اند، نمی‌دانستیم لرزش، گاهی از حمل وزن زمان است. شب‌ها که چراغ نفتی را خاموش می‌کرد، صدایش عوض می‌شد. انگار کسی دیگر از گلویش حرف می‌زد، زنی که قبل از مادر شدن، ایستاده بود. می‌گفت: آن وقت‌ها زن بودن یعنی بلد باشی دیده نشوی و باز هم بایستی.

ما نمی‌فهمیدیم. ما در شهری بزرگ شدیم که خیابان هایش اسم داشت، اما حافظه نداشت. او از انقلاب خمینی بزرگ (ره) مثل یک حادثه حرف نمی‌زد، مثل یک زایمان. با درد، با خون، با امیدی که معلوم نیست بعدش زنده می‌ماند یا نه. می‌گفت زن‌ها اول صف نبودند، اما ستون بودند. ستون‌هایی که اگر ترک برمی داشتند، سقف فرو می‌ریخت. مادر عاشقانه حرف نمی‌زد، اما تمام روایتش عاشقانه بود. عاشقانه‌ای بی معشوق مشخص، معشوقش آینده بود. آینده‌ای که قرار بود عادلانه‌تر باشد، انسانی تر، کمتر تحقیرشده.‌

می‌گفت: ما برای خودمان نایستادیم، برای شما ایستادیم؛ و من هر بار فکر می‌کردم چرا این شما این قدر سنگین است. در عکس‌های قدیمی، زن‌ها اغلب محو هستند، گوشه کادر، پشت جمعیت، زیر سایه مردان، اما مادر می‌گفت تاریخ را همیشه کسانی نگه می‌دارند که در عکس نیستند. زن‌هایی که اعلامیه را لای نان پنهان کردند، خبر را در صف شیر پخش کردند، ترس را قورت دادند تا بچه‌ها نفهمند.

او از قبل‌تر هم می‌گفت. از زمانی که بالا تصمیم می‌گرفت و پایین فقط تماشا می‌کرد. از روزگاری که توسعه، لباس شیکی بود که به تن نابرابر شهر پوشانده بودند. از زن‌هایی که دیده می‌شدند، اما شنیده نه، آزاد بودند، اما فقط در ویترین. من گوش می‌دادم، اما گوش دادن همیشه به معنی فهمیدن نیست.

نسل ما تصویر دارد، سرعت دارد، اما صبر ندارد. ما تاریخ را اسکرول می‌کنیم. مادر تاریخ را زندگی کرده بود. یک بار گفت: بدترین چیز این است که فکر کنی گذشته، تمیز و بی درد بوده است. گفت که قدرت، هر وقت صدای زن را تزیین کرده، خواسته سکوتش را زیباتر کند. گفت که مقاومت همیشه فریاد نیست، گاهی دوام آوردن است، گاهی مادر ماندن در روزگاری که مادر بودن خودش یک مبارزه است.

{$sepehr_key_187470}

عشق در روایت او همیشه جمعی بود. عاشق شدن به یک امکان. به این فکر که می‌شود «نه» گفت؛ و زن‌ها بلد بودند «نه» را آرام بگویند و تا آخرش بایستند. امروز، ما از آن دوران تصویر داریم، اما بو نداریم. صدای نفس نفس زدن نداریم. دست‌های لرزان را ندیده‌ایم. شاید برای همین است که بعضی چیز‌ها ساده به نظر می‌رسد، ساده، تمیز، حتی نوستالژیک. مادر، اما می‌گفت: هیچ قدرتی نوستالژیک نیست وقتی زیرش ایستاده‌ای. حالا مادر سالور شده، نوه دارد، خودش راوی تاریخ شده و تاریخ دارد از چشم‌ها و دست هایش می‌ریزد. اگر نگیریم، می‌افتد.

اگر فقط نگاه کنیم، می‌شکند. این ستون را می‌نویسم نه برای قضاوت که برای یادآوری اینکه زن‌ها که یکی اش هم توی خانه شماست و خدا حفظش کند فقط شاهد انقلاب نبودند، حافظ آن بودند؛ و بدان رفیق، هر حافظه‌ای که منتقل و روایت نشود، یک جایی، دوباره تکرار می‌شود، این بار بی صدا.