ایران؛ ملک مشاع، متنِ مشترک

درست‌خواندن است که نتیجه درست به همراه دارد و فهم درست از آن تولید می‌شود. براساس خوانشی چنین، ایران را می‌توان و حتی باید چونان یک «متن» خواند؛ متنی چندلایه، متکثر و پرارجاع که قرن هاست گروه ها، زبان ها، سنت‌ها و روایت‌های گوناگون در حاشیه و متن آن با هم زندگی کرده‌اند.

در این خوانش، ملت نه یک داده طبیعی که یک برساخت تاریخی و فرهنگی است. برساختی که هر روز باید بازتولید شود. اگر این بازتولید متوقف شود، ملت فرو می‌ریزد، حتی اگر مرز‌ها بر جای بمانند. ما با هم «یک ملت» هستیم، نه به این معنا که شبیه هم می‌اندیشیم، بلکه از آن رو که در یک افق معنایی مشترک نفس می‌کشیم، افقی به نام ایران.

ایران، پیش از آنکه یک واحد سیاسی باشد، یک «تجربه زیسته جمعی» است، تجربه‌ای که از حافظ و فردوسی تا مشروطه و ملی شدن نفت و انقلاب و دفاع مقدس تا امروز امتداد یافته است. این امتداد، بدون مفاهمه فرهنگی ممکن نیست. در جهان جدید، قدرت بیش از آنکه زاده انباشت سخت افزار باشد، محصول انسجام نرم افزاری است. ملت‌های قدرتمند، ملت‌هایی هستند که توانسته‌اند تفاوت‌ها را به روایت مشترک بدل کنند.

درست در همین نقطه است که «بی هم بودن»، ما را به مجموعه‌ای از جزایر پراکنده تبدیل می‌کند، جزایری که هرکدام زبان خود را دارند، اما گفت وگوی مشترک ندارند. تجربیات فرهنگی و زیست جهانی به ما می‌آموزد که جامعه سالم، جامعه حذف نیست، جامعه معناست. جامعه‌ای که در آن، دیگری به رسمیت شناخته می‌شود، حتی اگر شبیه ما نباشد.

احترام، نه یک فضیلت اخلاقی فردی، بلکه یک سازوکار اجتماعی برای بقاست. ما اگر برای هم، برخلاف اختلاف نگاه و روش، حق قائل نشویم، عملا امکان ملت بودن را از خود سلب کرده‌ایم. در چنین بستری است که گزاره «هر ایرانی یک ایران» واجد معنای راهبردی می‌شود.

این جمله یعنی ایران نه در مرکز قدرت خلاصه می‌شود و نه در یک روایت واحد، بلکه در تکثر شهروندانی معنا می‌یابد که هرکدام حامل بخشی از روح ایران‌اند. ایران، یک کل منسجم است که از اجزای محترم ساخته می‌شود، نه از اجزای مطیع. وقتی می‌گوییم «همه برای هم و همه برای وطن»، در واقع از یک اخلاق عمومی سخن می‌گوییم، اخلاقی که پیوند میان منافع فردی و خیر جمعی را برقرار می‌کند.

این اخلاق، پیش شرط هم افزایی توان هاست. بدون آن، جامعه پر از استعداد است، اما فاقد قدرت، پر از صداست، اما بی نغمه. ایران، اگر جان دارد، از جانِ ایرانیان دارد و اگر جهان دارد، از جهانِ معنایی است که در ذهن و زبان آن‌ها ساخته می‌شود.

{$sepehr_key_187473}

ایران بی مردم، یک پوسته تهی است و مردم بی ایران، جماعتی سرگردان. نسبت درست، نسبتِ اهلیت میان این دو است، ایران، خانه ماست و ما، سازندگان دائمی این خانه‌ایم. رسیدن به مفاهمه‌ای از این دست، امکان عبور از پیچ‌های تاریخی را فراهم می‌کند.

نه با معجزه، نه با قهرمان پروری، بلکه با عقل سرد و کل نگر، عقلی که از هیجان‌های زودگذر عبور می‌کند و به الگو‌های پایدار می‌اندیشد. عقل کل نگر، دشمن دوقطبی سازی است و دوست گفت‌و‌گو. از دل این عقلانیت است که می‌توان به ساختاری کرامند رسید، ساختاری که در آن انسان، نه ابزار توسعه، بلکه توسعه ابزار رشد اوست.

توسعه‌ای که کرامت انسانی را نبیند، دیر یا زود علیه خود شورش می‌کند. باری، اگر ایران را به مثابه «متن مشترک» بخوانیم، آنگاه مسئولیت ما روشن می‌شود، هرکدام از ما، نویسنده سطری از این متنیم. سطری که می‌تواند نفرت تولید کند یا معنا، انشقاق بسازد یا پیوند. انتخاب با ماست. ما با هم یک ملتیم، نه، چون مجبوریم، بلکه اگر چنین نباشیم، چیزی از ایران جز نامی بر نقشه باقی نخواهد ماند.

حتی می‌توان گفت اگر این بار غفلت کنیم، شاید نامی در نقشه هم باقی نماند که دشمن را هزار خیال در سر است که اگر خدای نکرده بر زمین بنشیند شاید در صفحات تاریخ باید به دنبال کلمه‌ای غریب به اسم ایران بگردیم. مباد چنین و نیاید آن روز، اما این می‌طلبد که امروز همه پای کار ایران باشیم بسان یک هسته سخت نودمیلیون نفری.