کلمه پرت کنیم

شادی وقتی اسم سهراب را می‌شنید، چیزی میان قلبش هوریز می‌شد، گر می‌گرفت، چیزی در صورتش جابه جا می‌شد، نه لبخند، نه غم، چیزی شبیه مکث. تأمل، سهراب برایش شبیه همان واژه‌ای بود که اگر بلند بگویی، معنایش می‌ریزد. ذکری که انگار استادی، مرتاضی، بزرگی، پیری، گفته بود. مثل نفس یادش را مرور کن بلند بگویی می‌پاشد، تمام می‌شود، دوستش داشت، چون سهراب هم مثل او فکر می‌کرد یا او مثل سهراب، قبل از آنکه تصمیم بگیرد. چون خیال می‌کرد می‌شود کشور را مثل یک متن خواند، نه مثل یک پادگان اداره کرد.

مژگان این را نمی‌فهمید. یا شاید نمی‌خواست بفهمد. عجول بود، شتاب داشت، مژگان گفت: «عشق هم آدم رو نرم می‌کنه. چه وقت عاشق شدنه خب انقلاب نرمی نمی‌خواد.»

شادی نگاهش کرد. «اتفاقا می‌خواد. خشونت از جایی شروع میشه که عشق حذف شده. هم از سیاست، هم از آدم.» مژگان دست هایش را به هم گره زد. «تو زیادی به کلمه وفاداری.»

شادی آرام گفت: «و تو زیادی به انفجار و خون انگار، ببین مژگان ما هر دو خطرناکیم، اگر نفهمیم چرا.» باد پرده را تکان داد. شادی از جا بلند شد، چایی به دست رفت سمت قفسه کتاب ها. انگشتش را کشید روی عطف ها، انگار داشت به تاریخ دست می‌کشید. «می دونی فرق انقلاب پنجاه وهفت خمینی با چیزی که تو الان میگی چیه؟» منتظر جواب نماند. «اون انقلاب این رو داشت درونی می‌کرد که آدم‌ها بالغن. شعور دارن، دهاتی و شهری نداره همه انسانن، فکر می‌کنن و میشه باهاشون حرف زد. اشتباه کرد؟ شاید. ولی شریف بود.»

مژگان گفت: «و نتیجه اش؟» شادی برگشت. این بار صدایش کمی تیزتر بود، اما هنوز زنانه، هنوز کنترل شده. «نتیجه اش همون فرماندهانی که از تک تک روستا‌ها با دست خالی هشت سال جنگیدن، هرچی بود نتیجه اش این نبود که دوباره یکی که یه روز تو عمرش کار نکرده از راه برسه و خیال کنه کشور ارث پدریه. کسی که نه رنج این خاک رو دیده، نه زبانش رو فهمیده، ولی سودای حکومت داره.»

مژگان چیزی نگفت. شادی ادامه داد: «کسی که اگه ازش بپرسی ایران یعنی چی، جوابش یا عکس قدیمیه یا نقشه‌ای که تکه تکه شده. اون ایران‌ها رو زبونم لال بیشتر دوست داره تا ایران، کسی که اگر تجزیه هم اتفاق بیفته، براش مهم نیست، چون از مملکت داری فقط صندلی قدرت رو می‌شناسه.»

مژگان آهسته گفت: «داری تند میری.» شادی گفت: «نه. دارم دقیق میرم. پهلوی یک خانواده نبود، یک جنون بی منطق بود. بی اعتمادی به مردم، ترس از آگاهی و عشق به تمرکز قدرت. این منطق هر وقت برگرده، اسمش مهم نیست کارکردش همونه.» سکوت افتاد. از آن سکوت‌هایی که چیزی در آن در حال تغییر است. مژگان پرسید: «پس سهراب چی؟ اون کجای این داستانه؟»

{$sepehr_key_187885}

شادی مکث کرد. نامش را مثل راز گفت. «سهراب باور داره ایران هنوز می‌تونه از نو فهمیده بشه. نه با اسلحه، نه با نوستالژی. با یاد گرفتن.» چشم هایش خیس نشد، اما صدا کمی لرزید. «من عاشقشم، چون فکر می‌کنه آزادی بدون دانایی فقط یک دروغ قشنگه.»

مژگان سرش را پایین انداخت. «و اگه مردم گوش ندادن؟» شادی رفت کنار پنجره. شب آمده بود، چراغ‌ها یکی یکی روشن می‌شدند، مثل جمله‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند. «اون وقت ما باز هم حق نداریم عقل رو آتش بزنیم. چون هر بار که این کار رو کردیم، یکی اومد و گفت من بهتر از شما می‌فهمم.»

برگشت. نگاهش مستقیم بود، بی رحم، اما صادق. «من انقلابی‌ام، چون هنوز به فهم آدم‌ها ایمان دارم. تو می‌خوای همه چیز رو سریع عوض کنی، من می‌خوام عمیق عوض بشه.» مژگان چیزی نگفت. فقط نفس کشید. شادی کف دستش را روی شیشه گذاشت. «ایران، اگر قراره بمونه، با کلمه می‌مونه، با فکر، با عشق، نه با سودای تاج و تخت به هر قیمتی، نه با خیال انفجار.» مژگان سمت کلید برق رفت، روی تخت دراز کشید. شادی روی کاناپه توی گوشی اش کتاب می‌خواند.