به گزارش شهرآرانیوز؛ هرسال این ایام که میرسد، گروههای مردمی و جهادی و فعالان خیریهها تلاش میکنند تا وسایل لازم و درخور برای شروع یک بهار تازه آماده کنند، آن هم برای خانوادههایی که نیازمندترند و احتیاج است که دستشان جایی گرفته شود. امسال بهار طبیعت بلافاصله بعد از ماه رمضان از راه میرسد و خیلی از افراد درقالب پویشها تلاش میکنند هر طوری که هست، گره از کار خانوادهای باز کنند.
هرچند هنوز خیلی مانده است که کنار هم پای یک سفره بنشینیم و «حول حالنا الی الحسن الحال» سال ۱۴۰۵ را زمزمه کنیم، اما انصارالحجه (عج) که خیریهای قدیمی و با قدمتی شصت ساله است، زودتر به استقبال سال جدید رفته و تقسیم پوشاک نوروزی را بین ایتام تحت پوشش خود، شروع کرده است. احتمالا مراکز خیریه دیگر مشهد هم درحال تلاش برای رساندن شادی به خانه ایتام و نیازمندان هستند.
انصارالحجه (عج)، خیریه ویژه ایتام است؛ یکی از مؤسسات بزرگ خیریهای که چتر حمایتی اش بر سر بیش از ۵ هزار نفر در مشهد گسترده است و افراد زیادی در شهرها و استانهای محروم نظیر سیستان وبلوچستان، خراسان شمالی و خراسان جنوبی از خدماتش استفاده میکنند. تعداد افرادی که قرار است هم پوشاک عید بگیرند و هم خواربار ماه مبارک رمضان، زیاد است.
مقدمات کار از مدتها پیش جفت وجور و همه چیز برنامه ریزی شده است. فضای پوشیده و بزرگ یکی از طبقات ساختمان خیریه برای تقسیم مهیا شده است. حالت یک بازار را دارد با غرفه و حجرههای مختلف که مرتب چیده شده است و مدام شارژ میشود؛ از اسباب بازی و عروسک و ماشین بازی گرفته تا کفش و کیف و روسری، مانتو و چادر و.... با اینکه بازه زمانی یک هفتهای را برای توزیع اعلام کردهاند، برای سهولت کار، اقلام مشهدی و شهرستانیها تفکیک شده است.
مؤسسه، شلوغ و پرتردد است؛ انگار بین بازاری پر از جمعیت راه میروی. انتخاب لباس نو برای اول سال، لذت بخش است. جمعیت بین غرفهها برای انتخاب کفش و لباس، موج میخورد.
فرهنگ ایرانی، فرهنگ مادرسالار است؛ یعنی بعد از خدا، موجودی مقدستر از مادر نیست. باورم نمیشود مادرها این قدر جوان باشند؛ بیست وشش ساله، بیست و پنج و بیست وچهار و بیست ودوساله، با بچههای خردسال و کوچک و گاه شیرخواره. برای من که بغض سالها بی پدربودنم به اشارهای میشکند، اینجا بودنم، بی حکمت نیست. توی دستم چند برگه است برای محمدرضا، محمدحسین و محمدعلی که تفاوت سنی شان کمتر از دو سال است و همچنین برای مادر جوانشان.
عدد نوشته شده بر فرمی که عمر بیست وهشت ساله این بانو را نشان میدهد، متعجبم میکند. یعنی کی وصلت کرده، کی بچه دار شده و کی همسرش را از دست داده است؟ میگوید: پنج سال است زیر پوشش هستیم.
بچهها از دیدن اسباب بازیها ذوق زده هستند؛ هم محمدحسین و محمدعلی و هم بچههای دیگر. این را از شلوغی غرفه میشود فهمید. طه، سه چهارساله است و هنوز پستانک به دهان دارد و رفته است داخل غرفه و چند عروسک را بغل زده و آمده است بیرون و حاضر نیست هیچ کدام را بدهد. مینشیند همان وسط قالی قرمز و شروع به بازی میکند. کلی بچه آن وسط
نشستهاند به بازی کردن؛ انگارنه انگار دنیای بیرون، گاه تلخ و تحمل ناپذیر میشود. نازنین زهرا یک جوراب شلواری سفید و کفش صورتی گرفته است و از مادرش میخواهد همان جا تنش کند؛ مخالفت فایدهای ندارد و حرف، همان است که نازنین میخواهد. کفشها را به همه نشان میدهد و خوشحالی اش از هیچ چشمی، پنهان نمیماند.
{$sepehr_key_188710}
خدمتگزاران خیریه را سالهای سال است میشناسم. هرکدام توی یک غرفه ایستادهاند و از سر حوصله به حرف بچهها گوش میکنند. برایشان مهم است که آنها کدام رنگ و کدام طرح از لباسها را دوست دارند. از دور حواسم به حاج آقای سالخوردهای است که پایینتر از غرفه کفش ها، ایستاده است.
با چه وسواس و دقتی برای تک تک بچهها خم میشود و کفشها را داخل پایشان اندازه میگیرد؛ درست شبیه یک بابای مهربان. چندبار میپرسد رنگ و مدلش را دوست داری بابا؟ و بعد شکلاتی میگذارد کف دست هرکدامشان و پیشانی شان را میبوسد و برای عاقبت به خیر شدنشان دعا میکند.
او خیلی اهل حرف زدن نیست. اما نفر بعدی که پشت پیشخوان لباسها ایستاده است و پسرک ده دوازده ساله را برای انتخاب رنگ دلخواهش همراهی میکند، میگوید: هیچ چیز در دنیا وادارم نمیکند شبیه وقتهایی که در اینجا هستم، آدم بهتری باشم. بهتر حرف بزنم، بیشتر حوصله کنم و زود عصبانی نشوم و خوبتر باشم. بیرون از این مجموعه، هرکسی به نوعی گرفتار دنیا میشود؛ گرفتار دنیابودن، کار ما آدمها را خراب میکند. یکی از خدمتگزاران حرف قشنگی میزند: «ما به خاطر ثروت بزرگ و بی نهایتی که خدا در قلب هایمان گذاشته است تا همدیگر را دوست داشته باشیم، خدا را شاکریم.
مهم نیست چه کار خیری و کجا؛ مهم این است که این کار، میتواند خیرات یک آب خنک در خیابانی پرتردد در گرمای تابستان باشد یا کمک کردن برای خرید همسایه سالمندی که کس وکاری ندارد.» صدایی از پشت سر میآید: «بیا این پیراهن رو بپوش، ببین بهت میاد یا نه؟» به پسر نوجوان ده دوازده سالهای میگوید که هنوز هیچ یک از لباسها چشمش را نگرفته است و دارد توضیح میدهد که چه طرح و رنگی را میخواهد.
حاج آقایان سمیعی و زنگنه، به عنوان مدیران مجموعه، مدام گوشزد میکنند که نگاه خانوادهها به ما دوخته شده و همه خدمات باید با نهایت احترام به خانوادهها انجام شود. کار توزیع این روز که به آخر میرسد، حالا وقت بارگیری خواربار برای شهرستان هاست. برای بچههای انصار این ایام، شب وروز ندارد.
شاید خیلیها مثل من با این فرضیه آمده باشند که ممکن است فردا هیچ سندی برای خوب بودنشان در دست نداشته باشند و همین یک سند هم دستشان باشد که لبخندی کوچک روی لب کودکی یتیم نشانده باشند.