مرجان زارع - برف که میبارد، همهی بچهها دلشان برفبازی میخواهد. بچههای مجتمع هم تا چشمشان به برفهای کف حیاط مجتمع افتاد، دلشان برفبازی خواست.
بچهها از مدرسه که برگشتند، حیاط مجتمع پر از برف بود. دو ساعتی میشد که بارش برف شروع شده بود. علی و رضا لبخندزنان به حیاط مجتمع نگاه کردند و گفتند: «جانمی! برویم کیفهایمان را بگذاریم و برگردیم برفبازی.»
علی همانطور که سمت آپارتمانشان میدوید، گفت: «دستکش یادت نرود. میخواهیم آدمبرفی درست کنیم.» رضا لبخندی زد و گفت: «باشد. برای آدمبرفی چشم هم میآورم.» خیلی طول نکشید که علی و رضا برگشتند به حیاط مجتمع.
سرتاپایشان را حسابی پوشانده بودند تا سرما نخورند. علی گفت: «یکی از آن آدم برفی غولها درست میکنیم.» رضا به علامت تأیید سر تکان داد و گفت: «عالی میشود.»
دوتایی که مشغول درست کردن تن آدمبرفی شدند، احسان و معین هم از راه رسیدند. سعید کوچولو هم با دوستش جواد آمد. همه عاشق درست کردن آدم برفی بودند.
برای همین شروع کردند به کمک. یکی برف میآورد، یکی برفها را گلوله میکرد و یکی برفهای گلوله شده را روی تن آدمبرفی میچسباند. بچهها تند و تند تلاش میکردند و آدمبرفی ذرهذره بزرگتر و کاملتر میشد.
سر و بدن آدمبرفی که کامل شد، بچهها دو تا شاخهی خشک درخت پیدا کردند و جای دستهای آدم برفی گذاشتند. رضا یک دانه گردو برای چشمهای آدمبرفی آورده بود. گردو را شکست و همه با هم خوردند و دو لپه پوستش را برای دو تا چشم آدمبرفی گذاشتند.
خیلی قشنگ شد. احسان یک برگ جای دهان آدمبرفی گذاشت و جواد یک دانه سنگ گذاشت جای دماغ آدمبرفی. انگار آدمبرفی از دماغ خوشش نیامد. سرش را تکان داد و آن را انداخت.
احسان دوباره سنگ را برداشت و گذاشت جای دماغ آدمبرفی. آدمبرفی باز هم سرش را تکان داد و سنگ را انداخت. رضا گفت: «باید یک دماغ دیگر پیدا کنیم. از این خوشش نمیآید.»
سعید کوچولو گفت: «بله، آدمبرفی که بدون دماغ نمیشود، چهجوری برفها را بو بکشد!» معین فکری کرد و گفت: «هویج لازم داریم. آدمبرفی حتما از دماغ هویجی خوشش میآید.» آدمبرفی این را که شنید، لبخند زد.
بچهها یکییکی رفتند خانههایشان تا هویج بیاورند. اما یک مشکلی بود. هیچکدام در خانه هویج نداشتند. همه ناراحت برگشتند کنار آدمبرفی بدون دماغ. آدمبرفی هم ناراحت شد.
همین موقع بچهها عمهخانم را دیدند که از خرید برمیگشت. عمه خانم تا بچهها و آدمبرفی را دید، لبخندی زد و گفت: «بهبه، عجب آدمبرفی قشنگی!» احسان آهی کشید و گفت: «حیف دماغ ندارد.»
سعید کوچولو لبهایش را آویزان کرد و گفت: «هویج نداریم.» عمهخانم با مهربانی گفت: «اما من دارم. همین الان برای سوپ، هویج خریدم.»
بعد دست برد توی سبد خریدش و یک هویج تروتازه و نارنجی بیرون آورد و داد به بچهها و گفت: «بفرمایید، این هم دماغ آدمبرفی شما.» بچهها با خوشحالی دماغ آدمبرفی را سر جایش چسباندند.
آدمبرفی خوشحال شد و خندید. بچهها زود کنار آدمبرفی ایستادند تا عمهخانم با گوشیاش یک عکس یادگاری از آنها بگیرد. به که چه عکسی! به که چه آدمبرفی قشنگ و خندهرویی!