دیکته دیکتاتوری برای سلطنت خیالی

حرف وزن کشی جریانات نیست. حرف این است که غبار هم، برخلاف سبکی وزن، می‌تواند دید را محدود و حتی تنفس را با اخلال همراه کند از این روست که گاه باید به برخی جریانات تخیلی هم توجه کرد. تخیلی که هنوز به حاکمیت نرسیده، اما زبان حذف را تمرین می‌کند.

«دیکتاتوری قبل از حاکمیت» نامی دقیق برای این وضعیت است، جایی که اراده حذف، پیش از کسب موفقیت، اعلام موجودیت می‌کند. اگر سیاست را، چنان که در مطالعات فرهنگی می‌گویند، صرفا عرصه نهاد‌ها ندانیم بلکه آن را شبکه‌ای از گفتمان ها، تصاویر، حافظه‌ها و بازنمایی‌ها بفهمیم، آنگاه درمی یابیم که این اقتدارگراییِ پیشادولتی، پیش از آنکه پروژه‌ای سیاسی باشد، یک پروژه فرهنگی است. 

پروژه‌ای که از دل نوعی نوستالژی اقتدار برمی خیزد، نوستالژی «رژه مرگ» و تهدید و یک «اشاره به تیر چراغ برق» راه خود را از دل اقتدار ملتی باز کند که بازهم به آنان نه می‌گوید. نسلی که تجربه تاریخی پدران این جریان را در حافظه جمعی خود دارد، با شنیدن این ادبیات، به یاد گذشته می‌افتد، گذشته‌ای که در آن، اقتدار بی مهار، هزینه‌های سنگینی بر ایران تحمیل کرد، اما مسئله امروز، شکاف حافظه است. 

بخشی از نسل جدید، به جای تقابل با تاریخ به مثابه متن، تاریخ را در قالب تصویر مصرف می‌کند، تصویر‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی بازتولید می‌شوند، ساده سازی می‌کنند و از سیاست، روایتی قهرمان محور و بی پیچیدگی می‌سازند. در این زیست جهان اینستاگرامی، «قدرت» بیش از آنکه نهاد باشد، ژست است. 

ژست قاطعیت، ژست بی پروایی، ژست انتقام. سیاست از عرصه گفت‌و‌گو به صحنه نمایش بدل می‌شود و بازیگرانش، پیش از آنکه برنامه حکمرانی داشته باشند، ادبیات تهدید دارند. اینجاست که دیکتاتوری، نه به مثابه یک ساختار، بلکه به مثابه یک سبک زندگی سیاسی بروز می‌کند، اما کافی است از منظر تحلیل گفتمان، به همین «اکنون» بنگریم. کسانی که هنوز نیامده، از مجازات‌های نمایشی سخن می‌گویند، در واقع از فقر سرمایه نمادین خود خبر می‌دهند. آنکه از اقناع ناتوان است، به ارعاب پناه می‌برد. 

آنکه از تولید معنا عاجز است، به تولید هراس روی می‌آورد. جامعه پیچیده ایران، با تکثر قومی، نسلی و طبقاتی اش، با زبان تهدید اداره نمی‌شود، با زبان گفت‌و‌گو فهم می‌شود. واقعیت این است که این جریان ها، در میدان واقعی سیاست، چندان جدی گرفته نمی‌شوند، نه از آن روی که خطرناک نیستند، بلکه از آن روی که فاقد پشتوانه اجتماعی پایدارند.

بیشتر به کودکانی می‌مانند که با ژست قلدری راه می‌روند، اما با نخستین ترک بر چرخ اسباب بازی شان فرو می‌ریزند. اقتدارشان نمایشی است و نمایش، جای نهاد را نمی‌گیرد. با این همه، مسئله اصلی خود این مدعیان نیستند، مسئله، «مخاطب» است. آن ذهن‌هایی که ممکن است در خلأ تحلیل تاریخی و در فقدان آموزش انتقادی، جذب این روایت‌های ساده ساز شوند.

{$sepehr_key_189148}

دیکتاتور‌های کوچک، اگر در قلمرو ذهن‌ها جا باز کنند، حتی بدون تصرف دولت، می‌توانند فرهنگ را آلوده کنند. آن‌ها در سرزمین کوچک ذهن بسته خود، خشن و ناپرهیزکارند و اگر زمینی بیابند، جز بذر حذف نخواهند کاشت. ایران امروز، به اعتبار تجربه تاریخی اش، بعید است به اینان زمین سیاست بدهد، اما وظیفه روشن فکری و رسانه‌ای، جلوگیری از اشغال زمین ذهن است. 

نباید گذاشت هیچ پنداری، محل تخلیه خشونت نمادین شود. باید حافظه تاریخی را بازخوانی کرد، باید پیچیدگی جامعه را توضیح داد، باید به نسل جدید نشان داد که سیاست، بیش از آنکه صحنه تهدید باشد، عرصه مسئولیت است. نوشتن از این جریان ها، اگر صرفا واکنش به هیاهویشان باشد، شاید اسراف واژه باشد، اما اگر به قصد بیدار کردن مخاطبانشان باشد، وظیفه‌ای مدنی است. 

ایران، بیش از هر زمان، به بیداری جمعی نیاز دارد، به نسلی که بداند اقتدار بی پاسخ گویی، حتی پیش از تحقق، بوی استبداد می‌دهد. از نوع همان استبدادی که در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بر آن نقطه پایان گذاشتیم. نقطه پایانی با خون که هرگز به سر خط برنمی گردد.