شیعه زاده | شهرآرانیوز؛ آگره هنوز تاج محل را در سینه دارد، اما شکوهش دیگر آن شکوه صدسال پیش نیست. در خانوادهای صاحب نفوذ و سرشناس و در همین شهر آگره به دنیا میآید. نامش را «میرزا اسدا... بیگ خان» میگذارند و بعدها «غالب» نامیده میشود. وقتی پا به این دنیا میگذارد، امپراتوری رو به مرگ، نفسهای آخرش را میکشد.
آگره دیگر آن پایتخت پرهیاهوی عصر اکبر و شاه جهان نبود. شهر زیر فشار آشوبهای داخلی و حملات بیرونی، حالتی نیمه خاموش داشت. معماری باشکوه آن همچنان ایستاده بود، اما به مثابه یادگاری از یک عصر از دست رفته. شهر از دست مغولها لغزیده بود و کم کم به دست انگلیسها میافتاد.
جدش از ماوراءالنهر آمد. از تبار ترک. مهاجرت کرد تا در دربار مغول، عزیز شود. وقتی به هند رسید، امپراتوری مغول هنوز نفس داشت، هرچند نفس هایش کوتاه شده بود. غالب بعدها که در نامهای، از اصل و نسبش مینویسد، نسبش را تا افراسیاب توران میکشد و آن قدر شاعرانه مینویسد که حقیقت و تخیل درهم میروند. او حتی در معرفی خودش هم شاعر میماند.
صدسال پیش از به دنیا آمدن او و در زمان اکبر، هند شمالی زیر سایه اقتداری میدرخشید که باغ ها، مدارس، مساجد و جاده هایش زبانزد بود، اما سیاستهای سخت گیرانه و متعصبانه مغول، آن نظم هم زیستانه را شکست. شاعران هندو از دربار رانده شدند، شکاف شیعه و سنی پررنگ شد و حصارهای ذهنی میان اهل ادب بالا رفت. شعر دیگر میدان تلفیق فرهنگها نبود، بلکه به مثابه میدان مرزبندی شناخته میشد. بعد از آن نادرشاه میآید. دهلی را میلرزاند.
قصه دوصدهزار کشته، تاج طاووس، کوه نور و کاروانهای غنیمت بر تن رنجور هند حک میشود. بعد احمدشاه درانی میآید، هشت بار حمله میکند. مراته ها، سیک ها، جت ها، افغانها و... هرکدام سهمی میخواهند و پشت همه این آشوب ها، انگلیسیها آرام و حسابگر جلو میآیند. غالب در کودکی پدرش را از دست میدهد، با این همه خانواده وضع مالی آبرومندی دارد.
به مدرسه میرود، عربی و فارسی میآموزد، علوم طبیعی میخواند، اما از همان ابتدا، فارسی برایش چیز دیگری است. انگار زبانی است که در آن میتواند از جهان فروریخته اطرافش، جهان تازهای بسازد. ۹ ساله است که مثنوی میسراید. آن را بر کاغذ گدی پرانش مینویسد. سالها بعد، دوست کودکی اش «کان هایه لال» نسخهای از آن مثنوی را برایش میآورد. غالب شگفت زده میشود؛ انگار با کودکی خودش روبه رو شده باشد.
دهلی حالا دیگر شهر آرامی نیست. انگلیسیها زبان فارسی را در سال ۱۸۳۷ از مقام رسمی کنار میزنند و انگلیسی را جایگزین میکنند. این تصمیم یک ضربه فرهنگی تمام عیار است. فارسی که ستون دیوان و دربار بود، حالا به حاشیه رانده میشود. غالب، اما کنار نمیرود. او همچنان فارسی مینویسد.
سالها با فارسی زیسته و با آن اندیشیده، چطور میتواند فارسی را کنار بگذارد. اردو هم کم کم در شعرش جا باز میکند، اما انگلیسی هرگز. او میان دو زبان حرکت میکند، بی آنکه یکی را قربانی دیگری کند. همه فرزندانش در کودکی میمیرند. این فقدان تکرارشونده، اندوه را به استخوان هایش مینشاند.
تنگدستی مالی گریبانش را میگیرد. مستمری درباری ناچیز است. سال۱۸۵۷ میرسد. قیام بزرگ هند علیه انگلیسی ها، دهلی را به میدان خون تبدیل میکند. امپراتوری مغول عملا پایان مییابد. غالب شاهد است. نه شمشیر میزند، نه فرماندهی میکند، او فقط مینویسد. در نثر فارسی اش، در یادداشت هایش، از این ویرانیها گزارش میدهد. شهر خاطراتش را میبیند که زیر چکمهها خرد میشود. او در میان این ویرانی، همچنان شاعر است. شعرش فلسفیتر میشود.
عشق در غزل هایش دیگر فقط دلدادگی نیست، پرسش از هستی است، از تقدیر، از بازی بی رحم سرنوشت. او میداند جهان قدیم تمام شده است، اما به جای آنکه فقط سوگواری کند، زبان تازهای برای این پایان میسازد. شعرش پر از تناقض است؛ هم تسلیم است و هم طغیان، هم ایمان است و هم تردید. غالب در دل فروپاشی، پیچیدهتر میشود. او میخواهد شاعر زمانه اش باشد، حتی اگر زمانه اش در حال نابودی باشد.
{$sepehr_key_189510}
میرزا اسدا... بیگ خان یا «غالب دهلوی» در ۲۶ بهمن ۱۲۴۷ خورشیدی در دهلی درگذشت. مرگ او پایان نمادین نسلی بود که میان شکوه مغولی و استعمار انگلیسی زیسته بود. او در طول عمرش شاهد افول تدریجی فرهنگی بود که زبان فارسی در آن ستون هویت به شمار میرفت. با رسمی شدن زبان انگلیسی و کنار رفتن فارسی از دستگاه اداری، یکی از مهمترین بسترهای بالندگی ادبیات فارسی در شبه قاره تضعیف شد. با این حال، غالب از نوشتن دست نکشید.
دیوان فارسی او حجیمتر از دیوان اردو بود، هرچند در حافظه عمومی امروز بیشتر با غزلهای اردو شناخته میشود. نامه هایش، که به زبان سادهتر و محاورهایتر نوشته شده بودند، به تحول نثر اردو کمک کردند و بعدها به عنوان متونی مدرن شناخته شدند. زندگی او مجموعهای از تضادها بود.
اصالت خانوادگی و تنگدستی، غرور ادبی و نیاز مالی، ایمان و تردید، سنت و مدرنیته، در زندگی او جاخوش کرده بود. شاهدی حساس بود که تاریخ را از درون تجربه میکرد. سرانجام او در آرامگاه کوچکی در نزدیکی نظام الدین دهلی به خاک سپرده شد، اما نامش از مرزهای جغرافیا عبور کرد و تا قرنها در هند و پاکستان و افغانستان و ایران خوانده شد.
بر قول تو اعتماد نتوان کردن / خود را به گزاف شاد نتوان کردن
از کثرت وعدههای پی درپی تو / یک وعده درست یاد نتوان کردن
غالب دهلوی