رمضانهای عمر من، بیشتر از آنکه در کوچه و خیابان اتفاق بیفتد، در دل من اتفاق میافتاد و میگذشت. خانه مان در کوچهای پهن در شهری کویری به نام بم بود. دیوار به دیوار خانههای شکم در شکم دیگر، با پنجرههایی رو به نخلستان که عصرها بوی خاک و تفتیدگی میداد. آنچه از رمضان در خاطرم مانده، نه شکل شهر است و نه رنگ دیوارها. نه سفره و غذا و خوراکی و گرسنگی لرزش پنهانی است که در سینهام میافتاد، وقتی نام خدا بیشتر از روزهای دیگر بر زبانها میچرخید.
سحرها با صدای رادیو بیدار میشدیم. صدایی خش دار و مهربان که انگار از جایی دور میآمد. از گلوی قناتی، سرگلدستهای. هنوز چشم هایم باز نشده بود که ترسی نرم در دلم مینشست، نکند خواب بمانم، نکند سحرم قضا شود، نکند روزهام ناقص باشد. کودک بودم، اما گناه را جدی میگرفتم، نه، چون کسی مرا ترسانده بود، بلکه، چون حس میکردم در این ماه، همه چیز دقیقتر دیده میشود. انگار آسمان، به زمین نزدیکتر است و خطاها، بلندتر صدا میدهند.
سر سفره ساده سحر، لقمهها را آهسته میجویدم و به خودم قول میدادم امروز یک ذره خوب باشم. نه که دروغ نگویم، یکی دوتایش را غلاف کنم. دل کسی را نشکنم. حتی در خیال هم لغزشی نکنم. ظهر که میشد و تشنگی در گلویم میدوید، کلافه میشدم. از گرمای اتاق، بوی پوشال کولر و گلوی مثل خشت، پناه میبردم به لمس خمره گونی پیچ شده گوشه پذیرایی و آب ریختن روی کله و استغفار کردن از خوردن، از صدای بچههایی که در کوچه بازی میکردند، از کش آمدن عقربههای ساعت.
همان جا بود که ترس از گناه، با ضعف من گره میخورد. میترسیدم غر بزنم، میترسیدم در دلم اعتراض کنم. با خودم نجوا میکردم: «دست و پای شیطون بسته شده تو این ماه، تو دیگه ببین چقدر چش سفیدی اگر معصیت خدا رو بکنی.» این جمله را بی بی به جانم ریخته بود.
گاهی بی اختیار درِ یخچال را باز میکردم. پارچ آب برق میزد. دستم جلو میرفت و بعد، چیزی در درونم میایستاد؛ نه صدای پدر، نه نگاه مادر، فقط نوعی شرم درونی. آرام در را میبستم و همان لحظه، گرچه گلویم خشکتر میشد، دلم سبک میشد. میفهمیدم که گناه، همیشه کاری بزرگ و آشکار نیست، گاهی تسلیم شدن بی صدا به خواهشی کوچک است؛ و بندگی، همین ایستادنهای کوتاه و خاموش است.
افطار که میرسید، با صدای اذان از تلویزیون، بغضی نامرئی در گلویم جمع میشد. پیش از آنکه خرما را بردارم، در دل از خدا عذر میخواستم برای بی حوصلگی ها، برای فکرهایی که شاید شایسته نبود. کودک بودم، اما دلم میخواست پاک باشم. شوقی داشتم که نمیتوانستم توضیحش بدهم، شوقِ اینکه خدا از من راضی باشد. نه به خاطر پاداش، نه از ترسِ صرف مجازات، از ترس دورشدن. از اینکه میان من و او فاصله بیفتد.
نوجوان که شدم، این ترس عمیقتر شد و صورت پرسش گرفت. در منبرها و جلسات و گعدههای شبانه ماه رمضان، وقتی سخن از حساب و کتاب اعمال میرفت، سکوت میکردم و به خودم فکر میکردم آیا نیت هایم خالص است؟ آیا روزهام فقط گرسنگی است؟ شب ها، وقتی چراغها خاموش میشد و سایه برگ نخلها میافتاد روی دیوار، حس میکردم جهان باریک شده و راهی مستقیم تا آسمان باز است. آن برگها را بال فرشته میدیدم به نوازش خانه ما در آن لحظه ها، قلبم تند میزد. میترسیدم پرونده اعمال مقبولم سبک باشد. میترسیدم نامم در شمارِ غافلان نوشته شود.
با آغاز طلبگی، این ترس، رنگ دیگری گرفت. دیگر از ندانستن نمیترسیدم، از نخواندن میترسیدم، از بیهوده زیستن بیشتر. از اینکه بدانم و عمل نکنم. در حجرهای ساده، میان کتاب ها، مینشستم و میخواندم. از فقرِ ذاتی انسان، از نیاز همیشگی مخلوق به خالق. هرچه بیشتر میفهمیدم که وجودم سراسر احتیاج است، شوق بندگی در من بیشتر میشد. بندگی برایم دیگر یک تکلیف نبود، پناه بود. جایی که میتوانستم با همه ضعف هایم بایستم و بگویم: «من چیزی ندارم جز همین خواستن تو.»
شبهای قدر، ترس و شوق در من به هم میرسیدند. قرآن را بر سر میگذاشتم و نامها را آهسته تکرار میکردم. اشک میآمد، بی آنکه بدانم دقیقا برای چه. مگر چشمه میداند چرا میجوشد؟ شاید برای خطاهایی که به یاد نداشتم، شاید برای کوتاهیهایی که هنوز مرتکب نشده بودم. حس میکردم اگر امشب دستم را رها کنم، در تاریکی خودم گم میشوم و اگر بگیرم، راهی باز میشود باریک، اما روشن.
رمضان برای من همیشه ماهِ حساب کشی از خود بوده است. ایستادن روبه روی آینهای که دروغ نمیگوید. در زندگی شهری دهه ۶۰ من در درونم جهانی دیگر داشتم. جهانی پر از بیم و امید. از گناه میترسیدم، چون میدانستم کوچک است، اما فاصله میاندازد؛ و به بندگی مشتاق بودم، چون میدانستم مرا به جای درست خودم برمی گرداند.
این سالهای تهران نشینیام هلال ماه که هویدا میشود همان حامدم. همان گوش پیالهای ریش تنک و اهلی و محاسبه گر، عرفان نمیترکانم و زهدی نمیفروشم، ولی خود صاحب رمضان شاهد است لرزشِ قدیمی در سینهام تژ میزند، زنده میشود.
هنوز از خطا میترسم، نه ترسی فلج کننده که ترسی بیدارکننده. وسط چهل و چهارسالگی دیگر خودمانیم گناه آن قدری کیف نمیدهد که کیف میداد در اوج تبختر دهه سوم عمر، غیبت، پوززدن، من من کردن، تکبر داشتن و رو کم کردن، اینها همان گناههای زبانی و کلامیاند، اما حیرتا که دیگر لذتی ندارند. شاید روزگار سخت گرفته، خودم سخت گرفتم یا هردو، ولی سال دیده شدهام. زندگیام انگار طولی نداشته ولی تا دلت بخواهد عرض.
{$sepehr_key_191078}
باورم نمیشد از این کارم ولی چند روز پیش چشم وا کردم دیدمای داد بیداد وقتی خرید کردم قبل کارت کشیدن چندتایی آب نبات خریدم که پر شالم داشته باشم که مثل پدربزرگها به کودکی، بچهای، چیزی، توی مسجد رفتنهای رمضان بدهم. هنوز سفید نکرده پیرمرد شدهام. بگذریم.
این رمضان را هم مثل بقیه رمضانهای عمرم هنوز شوق دارم که در صف بندگان بایستم، بی هیچ پلاک اضافه دیگری، فقط بندگی مخلص و زاهد و باتقوی قواره من نیست بنده بی ادعا، با دلی که میداند هیچ ندارد جز نیاز. هیچ ندارد جز دو پیاله خالی تمنا. رمضان برای من، از کودکی تا طلبگی، تا همین امروز روایت همین نیاز بوده است، نیاز به تغییر حرکت هجرت و ترسی که مرا از خودم میترساند و شوقی که مرا به او نزدیک میکند. شوقی که ترغیبم میکند بهترین نسخه خودم باشم.
من هر سال دو تا تاریخ تولد دارم، یکی را مامور بدخط اداره ثبت احوال شهرستان بم ثبت کرده و یکی تاریخی که هرسال فرشتههای خوش خط عرش الهی در شبهای قدر رمضان ثبت میکنند.