مدتها از وجود تصاویر دو متهم روی تابلوی لیست سیاه متهمان دایره تجسس کلانتری کوی پلیس میگذشت. متهمانی سابقه دار که انواع و اقسام جرائم از جمله سرقت لوازم منزل، خودرو، دله دزدی و... را در کارنامه جرائم خود داشتند. تحقیقات پلیس برای شناسایی و دستگیری دو متهم ادامه داشت تا اینکه مأموران پس از انجام تحقیقات میدانی گسترده، موفق به شناسایی آنها و کشف محل اختفایشان در منطقه کوشش شدند.
هر چند مأموران برای بازداشت این متهمان حرفهای و سابقه دار لحظه شماری میکردند، اما با دستور سرهنگ عباس عطایی، رئیس کلانتری کوی پلیس، از هر اقدامی به جز زیرنظر داشتن خانه متهمان و جمع آوری مستندات با هدف شناسایی و دستگیری همدستان احتمالی دیگر این دو متهم منع شدند.
به دنبال این دستور، مأموران همچنان مخفیگاه متهمان را زیرنظر داشتند تا اینکه در اواسط شب، دختری نوجوان را دیدند که وارد مخفیگاه این دو متهم شد. پس از ورود این دختر، مأموران با هماهنگی قضایی وارد مخفیگاه متهمان شدند و دو متهم و دختر پانزده ساله را دستگیر کردند.
متهمان به کلانتری کوی پلیس منتقل شدند. در بدو ورود این سه متهم به کلانتری، با توجه به تحقیقات پلیس از دو متهم، مشخص شد که دختر نوجوان ارتباطی با جرائم آنها ندارد. بررسی پرونده دو متهم در دایره تجسس و رسیدگی به وضعیت دختر نوجوان که خودش را مهسا معرفی میکرد، به سرهنگ طیبه روغنگر، رئیس دایره مددکاری و مشاوره، سپرده شد.
دختری که لهجه اصفهانی داشت، مدعی بود که متهمان از دوستانش هستند و مهمان آنها بوده است. او در پاسخ به این سؤال که در مشهد چه میکرده و والدینش کجا هستند، خندههای تلخ کرد و مدعی شد که کسی را در این دنیا ندارد.
حوالی ساعت ۲۲ بود و مأموران پیش از بازجویی و گفتوگوی بیشتر، مهسا را به یک پرس غذای گرم و نوشیدنی دعوت کردند. پس از صرف غذا، دختر نوجوان که زخمی عمیق و باز روی صورت داشت، دیگر از مأموران نمیترسید. او به مأموران گفت: من اصفهان متولد شدهام. فرزند اول والدینم بودم و با مادرم اختلاف سنی زیادی ندارم. نه ساله بودم که خواهر کوچکم به دنیا آمد.
با تولد او همه مشکلات ما و تقابل والدینم با یکدیگر شروع شد. یادم هست که هر شب در خانه ما دعوا و جدل شدید بود و سرانجام والدینم از هم طلاق گرفتند. پس از جدایی آن ها، من بین خانه پدر و مادرم سرگردان بودم تا اینکه هر دوی آنها دوباره ازدواج کردند. پدرم با همسر جدیدش در یک شهر دیگر ساکن شد. مدت کمی با آنها بودم تا اینکه به خانه مادر و ناپدریام رفتم.
شوهر جدید مادرم با خواهر کوچکم مشکلی نداشت و حتی او را دوست داشت، اما از من اصلا خوشش نمیآمد. او چندین بار، بدون بهانه کتکم زد تا اینکه آخرین بار یک لیوان به سمت صورتم پرتاب کرد. زخمی که روی صورتم باقی مانده یادگار پدرخواندهام است. من این زخم را درمان نکردم تا همچنان باز باشد.
مهسا ادامه داد: صبح روز بعد، تمام وسایلم را برداشتم و از خانه خارج شدم. من از خانه فرار نکردم، بلکه آنجا را ترک کردم. مطمئن هستم کسی از فرار من ناراحت نشد و نگرانم نیست. این را میتوانم ثابت کنم، پس از اینکه خانه را ترک کردم، مدتی در بهزیستی شهرمان زندگی کردم. والدینم نیز متوجه شدند، اما دنبالم نیامدند.
پس از مدتی در بهزیستی بودم تا اینکه از آنجا فرار کردم. بله، من از بهزیستی فرار کردم. در بهزیستی افرادی نگرانم میشدند، اما در خانه همه از رفتنم خوشحال شدند. پس از اینکه بهزیستی را ترک کردم، به مشهد آمدم. در همان بدو ورود به مشهد با مردی جوان آشنا شدم که اجازه داد با او زندگی کنم.
این دختر نوجوان اصفهانی درباره اینکه چطور با سارقان آشنا شده است توضیح داد: مرد جوانی که من را به خانه اش راه داده بود، در گذشته مرتکب جرائمی شده و سابقه دار است، اما حالا سر کار میرود. او مرد بدی نیست، علاوه بر اینکه مرا به خانه اش راه داده و هزینه هایم را میدهد، من را آزاد گذاشته و هیچ کاری به من ندارد.
من هرکجا میخواستم میرفتم. با هم چندین بار به خانه این دو مرد جوان آمده بودیم و امشب هم میخواستم به آنها سربزنم و مهمان آنها بودم که دستگیر شدم. البته من از کارها و جرائم آنها اطلاعی نداشتم، فقط میدانستم سابقه دار هستند، اما از اینکه باز هم دزدی میکنند اطلاعی نداشتم.
{$sepehr_key_191324}
مهسا که به هیچ تعارفی «نه» نمیگفت، یک استکان چای نوشید و در پاسخ به اینکه دوست دارد نزد والدینش برگردد یا نه، گفت: مهم نیست که من دوست دارم یا نه؛ مهم این است که آنها قبولم نمیکنند. پدر و مادرم الان زندگی خودشان را دارند. من شماره تلفن آنها را ندارم، اما اگر داشتم و شما با آنها تماس میگرفتید، ممکن است حتی من را گردن نگیرند و وجودم را انکار کنند.
به همین دلیل میگویم که من یتیم هستم و والدینی ندارم. این نوجوان هرچند در مقابل بازگشت به نزد والدینش مقاومت میکرد، اما پس از ساعتها مشاوره در دایره مددکاری و مشاوره کلانتری برای رفتن به بهزیستی اعلام آمادگی کرد. سرانجام، مهسا که پس از جدایی والدینش دچار زخم روحی عمیقی شده بود با هماهنگی مقام قضایی، برای درمان زخم صورتش به مرکز درمانی رفت و پس از درمان، راهی یکی از مراکز نگهداری بهزیستی شد.