یادش به خیر آن رمضان‌ها!

رمضان هم رمضان‌های قدیم! اولین سحر هر ماه رمضان عطر خوش قرمه سبزی مامان خانه را پُر می‌کرد و دلمان برای رسیدن سحر پَر می‌کشید. دست گرمی که صورتم را نوازش و صدای آرامی که صدایم می‌کرد: «پاشو مامان جان! سحره، خواب نمونی، پاشو صورتت رو بشور سر حال میشی...»

نوای آشنا و دل نشین دعای «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ مِنْ بَهاَّئِک بِاَبْهاهُ وَکُلُّ بَهاَّئِکَ بَهِیُّ اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِبَهاَّئِکَ کُلِّهِ...» از رادیوی آیوای کوچک مامان در آشپزخانه، چراغ‌هایی که یک به یک روشن می‌شدند، سفره کوچک سحری و سکوتی خاص ناشی از خواب آلودگی مان همراه با صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب‌های رنگارنگ ملامین و... همه خاطراتی رنگی از سحر‌های ماه رمضان کودکی مان هستند.

غذای سحری بی برو برگرد برنجی بود، مامان می‌گفت این طوری دیرتر گرسنه می‌شویم. مدام اصرار می‌کرد یک دل سیر بخورید وگرنه وسط روز ضعف می‌کنید، اما شاید خواب آلودگی اشتهایمان را کور کرده بود و با اکراه و ترس از دل ضعفه وسط روز غذا را می‌خوردیم و نزدیک اذان صبح با اضطراب تند تند آب می‌نوشیدیم که مبادا تشنه شویم.

نماز صبح را که می‌خواندیم به رختخواب می‌رفتیم، اما برخلاف سر سفره، حالا انگار اصلا از اول خوابی در چشم هایمان نبوده که برگردد و فقط می‌خواسته غذای سحری را از ما دریغ کند. خلاصه یک ساعتی وقت داشتیم بخوابیم و صبح زود باید راهی مدرسه می‌شدیم، اما درست ۱۰ دقیقه پیش از زمان برخاستنمان خوابی عمیق و شیرین چشمانمان را می‌ربود که بیدار شدن از آن بسیار سخت بود.

مدرسه در این ماه خود داستان دیگری داشت، اولین عکس العمل بچه‌ها به محض رسیدن به هم، نمایش زبان هایمان بود که به عنوان نماد روزه بودن به رخ هم می‌کشیدیم، اما نزدیک ظهر که می‌شد خوراکی‌های یواشکی بود که برخی بچه‌ها از کیف هایشان بیرون می‌کشیدند و فوری در دهانشان می‌گذاشتند که مثلا کسی نبیند. گاهی بوی نارنگی کلاس را برمی داشت، اما جالب اینکه هیچ کس اصل وجودی آن را گردن نمی‌گرفت.

{$sepehr_key_192480}

نکته زیبای ماجرا این بود که بچه‌ها اگر روزه هم نمی‌گرفتند همراه خانواده سحر بیدار می‌شدند و به هر سختی که بود غذا می‌خوردند و آداب ماه رمضان را به جا می‌آوردند. در طول روز هم در عین خواب آلودگی وانمود می‌کردند روزه هستند و روزه خواری در ملأعام را ناخودآگاه ناپسند می‌دانستند. اگر روزه هم نبودند مؤدب به آدابش بودند و روزه گرفتن فخری فاخر برای هر بچه‌ای بود.

هرسال فیلمی از تلویزیون پخش می‌شد که پسرکی یک دانه گز در کیف قهوه‌ای مدرسه اش داشت و دائم آن را بیرون می‌آورد و زبانش را دور لبش می‌چرخاند و تا اذان با خود برای شکستن روزه اش درگیر بود. انیمیشن «زهره و زهرا» هم پای ثابت برنامه کودک ماه رمضان بود.

همه این‌ها که می‌گذشت حال خوش افطار و احوال روزه داران دیدنی بود. جعبه کوچک زولبیا بامیه، نان تازه و پنیر محلی و سبزی، خرما و استکان‌های شفاف آبجوش بر سفره کوچکی که مادر نزدیک درِ راهرو پهن می‌کرد و نوای ربنا که قرار از دلمان می‌برد فرارسیدن افطار را اعلام می‌کرد. با اولین ا... اکبر اذان، تکبیره الاحرام نماز پدر و صدای برخورد کفگیر و ملاقه به قابلمه مادر که هنوز در آشپزخانه مشغول بود خیلی حال خوبی داشت.

یادش به خیر! نمی‌دانم من این طور فکر می‌کنم یا واقعا رمضان‌های آن روزگار حال وهوا و حتی عطر دیگری داشت. با اینکه به لطف خدا این ماه فرا رسیده است، اما برای ماه رمضان آن روز‌ها سخت دلم تنگ شده است.