به گزارش شهرآرانیوز؛ من مدیر فروش و مدیر برنامه کم نداشتم. سرمایه گذار و شریک و همکار هم. کسب و کار و تجارت در این گرگ آباد مرد را از پای در میآورد و من که زن بودم و در نگاهشان روییده از دنده چپ مرد. گرگهایی که اسم خودشان را گذاشته بودند کاسب و فکر میکردند هرچه بیشتر از این مصر و شامات و عراق و ایران بکنی و بنجل بفروشی و سکه روی سکه بگذاری کاسب تری و زرنگ تر.
به خواستگاریام که میآمدند از داشته هایشان که حرف میزدند چیزهایی گذاشتند روی میز که معدنش را داشتم. سکه؟ شتر؟ زر و سیم و باغ؟ شوخی میکنید؟ همه شان را رد کردم. همه شان را گذراندم که به تو برسم؛ و لبخندت از همان روز گریبان دلم را ول نکرد.
آن روزها که هنوز «رسول» خوانده نمیشدی و همه تو را «امین» صدا میکردند، من پیش از آنکه شیفته بزرگی ات شوم، به سکوتت دل بستم. به نگاه دوخته ات به زمین. مردان بسیاری در مکه سخن میگفتند، اما تو بیشتر گوش میدادی. وقتی از سفر شام بازگشتی، میان بارهای ادویه و پارچه، بوی دیگری با خود آوردی، بویی شبیه باران بر خاک داغ.
یادم هست آن عصر، برایت عطر نرگس خریده بودم. از فارس. از سرزمین روزبه. سلمان خودمان. شیشه کوچک را که گشودم، لبخند زدی و گفتی: «پاکیزگی، آرامش دل است.» از همان روز فهمیدم زندگی با تو، زندگی سادهای خواهد بود، اما عمیق.
خانه مان آرام بود. صبحها پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، تو از خواب برمی خاستی. من برایت نانِ نرم و کمی شیر آماده میکردم. دل خوشیام بود خرمای تازه را خودم هسته میگرفتم تا دستت زحمت نکشد. تو با همان وقار همیشگی به دهان میگذاشتی و لبخندت عسل میشد و پیش از رفتن، نگاه کوتاهی به من میانداختی، نگاهی که در آن، شکر بود و مهربانی.
این جزئیات کوچک، لحظه لحظه زندگی مان را میساخت. وقتی خلوت حرا آغاز شد، میدانستم در تو چیزی میجوشد که در بازار و خانه نمیگنجد. کوه، تو را صدا میکرد و آنجا رفتی که به آسمان نزدیک شوی. هر بار که توشه ات را آماده میکردم نان جو، پارهای کدوی خشک، ظرفی آب، دلم آرام و بی قرار با هم میتپید.
خودم گاهی تا دامنه کوه میآمدم. شنهای داغ زیر پاهایم میسوخت، یال حرا را بالا آمدن برای زنی جوان، چون من مهیب بود و من بر بالهای عشق و ایمان و اراده تا آنجا میآمدم، اما فکر اینکه در آن غار تنها نشستهای، مرا بالا میکشید. وقتی ظرف غذا را دستت میدادم، انگار بخشی از جانم را در آن سنگها میگذاشتم. بوی کوه با عطر تنت درهم میآمیخت. سکوت حرا سنگین بود، اما میان ما کلمهای لازم نبود. من میفهمیدم که تو در جست وجوی نوری هستی که هنوز نامش را نمیدانی.
آن شب که هراسان بازگشتی، عبایت خاک آلود بود و چشم هایت برق دیگری داشت. تنت میلرزید. بی آنکه چیزی بپرسم، پارچهای نرم آوردم، شانه هایت را پوشاندم. صدایت آهسته و عمیق بود وقتی از آن دیدار گفتی. من نه از ترس لرزیدم و نه تردید کردم. سالها زندگی در کنار تو، برای باور آن لحظه کافی بود.
دستت را گرفتم و گفتم: «تو همان مردی هستی که هرگز کسی را نیازرده. خداوند، چنین دلی را تنها نمیگذارد.» این را نه از ایمانِ ناگهانی، که از شناخت روزمرهام از تو گفتم. بعد از آن، خانه مان رنگ دیگری گرفت. آیهها که میآمدند، تو آرام مینشستی و میخواندی. من گوش میدادم و کلمات را در دل تکرار میکردم.
گاهی میان خواندنت، صدای بازیِ فاطمه بلند میشد. آه، فاطمه... وقتی او را در آغوش گرفتم، حس کردم ادامه تو را در دستانم نگه داشتهام. شبهایی که بی قراری میکرد، تا صبح بیدار میماندم. تو کنارش مینشستی و با انگشتانت موهایش را کنار میزدی. میگفتی: «او بوی بهشت میدهد.» و من، در دل، خدا را شکر میکردم که مادرِ چنین دختری شدهام.
مادری، مرا مصممتر کرد و سخت تر. وقتی قریش آزار میرساندند، نگاه به فاطمه مرا استوار میکرد. باید جهانی میساختیم که او در آن بی هراس راه برود. داراییام را آرام آرام فروختم؛ نه با حسرت، که با حسابی روشن. با یقین. بی واهمه و ترس از آینده. هر قطعه زمین و هر گردن بند، میتوانست شکمی را سیر کند یا بدهی مسلمانی را سبک تر.
شبها که مرور میکردم، دیگر سود و زیان برایم معنای سابق را نداشت، معیارم آرامش تو بود؛ و بعد، شعب ابی طالب. درهای تنگ که باد در آن زوزه میکشید. دیگر از آن عطرهای نرگس خبری نبود. شن باد وگرسنگی بود و یک خرما، ده نفر. بوی خاک و گرسنگی در هوا میپیچید. کودکان از بی غذایی گریه میکردند.
من سهم خود را کمتر میکردم تا برای فاطمه و دیگران بیشتر بماند. گاهی آن قدر ناتوان میشدم که هنگام برخاستن، چشمانم سیاهی میرفت، اما نمیخواستم تو در چشم هایم خستگی ببینی. شب ها، وقتی همه میخوابیدند، کنار سنگی مینشستم و به ستارهها نگاه میکردم. با خود میگفتم همین آسمان، روزی بر شهری دیگر خواهد تابید که نامت را با احترام بر زبان میآورند.
{$sepehr_key_192827}
تنم در آن سالها تحلیل رفت. استخوان هایم برجسته شد و سرفه هایم طولانی. فاطمه دستم را میگرفت و با آن نگاه کودکانه اش میپرسید: «مادر، خوب میشوی؟» لبخند میزدم و میگفتم: «خوبم، تا وقتی پدرت کنارمان است.»، اما میدانستم زمان رفتنم نزدیک شده. نه از مرگ میترسیدم، نه از رنج؛ تنها دلم میخواست کمی بیشتر بمانم و ببینم روزی را که دیگر کسی جرئت نکند سنگی به سوی تو پرتاب کند.
در بستر بیماری، خانه مان ساکت بود. صدای نفس هایم کوتاه شده بود. تو کنارم نشستی؛ همان گونه که سالها پیش کنارم نشسته بودی و از سفر شام گفته بودی. دستت را روی دستم گذاشتی. گرمایت هنوز همان بود. خواستم چیزی بگویم، اما واژهها سبک شده بودند. فقط نگاهت کردم؛ همان نگاه عمیق روز نخست. در آن نگاه، همه چیز بود، حرا، فاطمه، شبهای بی نان و صبحهایی که با نان و شیر آغاز میشد.
محمدِ من، زندگی مان با همین جزئیات ساخته شد، با عطری کوچک، با ظرف غذایی در دامنه کوه، با گریه کودکی در نیمه شب و با صبری که آهسته در دل ریشه میکرد. اگر تاریخ، نام مرا در کنار تو میآورد، بگذار بداند که من پیش از آنکه در صفحهها باشم، در خانه ات زیستم؛ در کنار نفس هایت، در گرمای دستت و در سایه رسالتی که آرام آرام از میان زندگی روزمره مان سر برآورد. من دوستت داشتم محمد.