به گزارش شهرآرانیوز؛ چند روز پیش، خانوادهای در حال آمادهشدن برای رفتن به مهمانی بودند. مادر خانواده برای برداشتن زیورآلاتش بهسراغ آنها رفت، اما متوجه خالیبودن جعبه جواهراتش شد. او مطمئن بود که هشت حلقه النگو با وزن ۶۱ گرم را در این جعبه گذاشته است.
زن درحالیکه فکر میکرد النگوهایش را کجا گذاشته از مینا، دختر پانزدهسالهاش، درباره طلاها پرسید، اما مینا اعلام کرد که چیزی نمیداند. زن برای پیداکردن طاهایش خانه را به هم ریخت و یاد پیشنهاد شوهرش افتاد که چندی پیش گفته بود طلاها را برای خرید خودروی جدید یا خانه بزرگتر بفروشند.
زن وقتی موضوع را به شوهرش گفت، مرد نیز اعلام کرد که چیزی دراینباره نمیداند. با اعلام گمشدن طلاها به پلیس، سرهنگ امیررضا فعال، رئیس کلانتری معراج مشهد، رسیدگی به پرونده را به گروهی از افسران دایره تجسس این کلانتری زیر نظر سروان حبیبا... دیبا سپرد و تحقیقات در این زمینه آغاز شد.
ماجرای گمشدن مرموز طلاجات با ورود پلیس و بررسیهای اولیه تبدیل به یک پرونده سرقت شد. مأموران با بررسی خانه و موقعیت طلاها متوجه شدند که با یک پرونده سرقت روبهرو هستند. اما نکته مهمی که از چشم پلیس دور نماند، موضوع ورود سارقان به این خانه بود که در زمانی نامعلوم و بدون بهجاگذاشتن کوچکترین سرنخی توانسته بودند مرتکب سرقت شوند.
بررسی اظهارات این خانواده نشان داد که آنها متوجه سرقت نشده و در چندوقت اخیر هیچگاه خانهشان را خالی نکردهاند. از سویی بررسیهای پلیسی با توجه به یافتههای میدانی، آنها را مطمئن کرد که هیچ فردی وارد این خانه نشده است و همین شد که انگشت اتهام بهسمت اهالی خانه چرخید.
افسران کلانتری معراج با تجربه خود مطمئن شدند که یکی از اعضای این خانه رازی را در سینهاش پنهان کرده است. تحقیقات از اعضای خانواده شروع شد و اضطرابی که سراپای دختر نوجوان را فراگرفته بود، مأموران را مطمئن کرد که او میتواند راز گمشدن طلاها را فاش کند.
مأموران با حضور پدر و مادر، از مینا چند سؤال کردند و دختر نوجوان خیلی زود به تناقضگویی افتاد و نتوانست به مقاومتش ادامه دهد. او در میان گریههای بیامان اعتراف کرد که خودش طلاهای مادرش را برداشته است.
مینا که همچنان گریه میکرد، راوی داستانی تلخ از دوستانی ناباب شد که او را تحت فشار گذاشته بودند تا دزدی کند. دختر نوجوان به مأموران گفت: مدتی قبل با دوستانم مریم و سحر داشتیم فکر میکردیم چطور میتوانیم دوست پسرانمان را خوشحال کنیم تا آنها ما را ترک نکنند. من خودم به این فکر میکردم که کاری کنم تا امیر عاشقم شود. وقتی با دوستانم صحبت کردم، آنها که امیر را دیده بودند، پیشنهاد دادند که اگر برای او موتورسیکلت و گوشی بخری عاشقت خواهد شد و علاقهاش به تو دوچندان خواهد شد.
ولی من پولی نداشتم که بخواهم اینکارها را بکنم که دوستانم گفتند: «اگر النگوهای مادرت را برداری و بفروشیم، میتوانیم این پسرها را خوشحال کنیم»؛ من قصد دزدی از مادرم را نداشتم و از طرفی دوستانم بزرگتر از من بودند و مدام کنار گوشم میگفتند که تو نمیخواهی خوشبخت شوی؟ مطمئن باش که خانوادهات هم خوشبختی تو را میخواهند و آنقدر از این حرفها به من گفتند تا اینکه قبول کردم و یواشکی طلاهای مادرم را برداشتم.
دختر پانزدهساله با اشاره به برداشتن فاکتور خرید طلاها از داخل جعبه جواهرات مادرش، ادامه داد: ما النگوها را به یک طلافروشی بردیم و آنجا هشت عدد النگوی مادرم را فروختیم. با پولش من دو گوشی آیفون برای خودم و دوستم خریدم. وقتی گوشی را به امیر هدیه دادم او خیلی خوشحال شد. ما همان روز رفتیم به فروشگاهی که امیر پیش از این یک موتورسیکلت را در آن به من نشان داده بود.
من موتورسیکلتی خریدم و به نام امیر زدم. من همه اینکارها را کردم، چون امیر را دوست داشتم. فکر میکردم برایش موتورسیکلت بخرم با یکدیگر مثل فیلمها سوار موتورسیکلت میشویم و دور دور میرویم. روزی که موتور را برای امیر خریدم خیلی خوشحال شد. فکر کردم با کاری که برای او انجام دادم ازدواج ما قطعی شده و به خواستگاریام میآید. البته چند بار که بحث ازدواج را پیش کشیدم او طفره رفت و حتی با من دعوا کرد که چرا در این شرایط اقتصادی حرف ازدواج را میزنم.
پس از ثبت اظهارات این دختر نوجوان، والدینش از رفتار او بهشدت خشمگین بودند. همزمان مأموران با هماهنگی مقام قضایی ابتدا به راستیآزمایی اظهارات مینا پرداختند و با احضار سحر، دوست شانزدهسالهاش به همراه خانوادهاش به کلانتری، با این دختر نوجوان به گفتوگو پرداختند.
سحر وقتی دید که پای او در یک پرونده سرقت باز شده است، مدعی شد: مینا از من پرسید که چهکاری میتوانم انجام بدهم تا امیر رهایم نکند. من گفتم که ببین دوست دارد چه چیزی داشته باشد و همان را به او بده. بعد هم گفتم او عاشق موتورسیکلت و گوشی است، ولی پول نداشت که اینها را بخرد. بعد خودش گفت که مادرش طلا دارد که اگر آنها را بردارد و بفروشد، میتواند موتورسیکلت و گوشی بخرد. او خودش طلاها را برداشت و من فقط مینا را در فروش النگوها همراهی کردم.
{$sepehr_key_195457}
در ادامه رسیدگی به این پرونده، نوبت به احضار امیر رسید. پسر نوجوان که احتمالا تازه درباره اتفاقات اطلاع پیدا کرده بود، پس از احضار بدون موتورسیکلت و گوشیهمراه به کلانتری مراجعه کرد. او در ابتدا منکر هدیهگرفتن موتورسیکلت و گوشی شد. پسر نوجوان حتی مدعی شد که این اموال متعلق به خودش است و پس نخواهد داد. باوجوداین، امیر پس از رویارویی با مینا اعتراف کرد که این وسایل را او برایش خریده است و سرانجام ناچار شد موتورسیکلت و گوشی را به مغازهای که آنها را خریده بود بازگرداند و پولی را که پرداخته بود پس بگیرد.
پس از گرفتن این پول، مینا مأموران و مادرش را به مغازهای برد که النگوهای مادرش را فروخته بود. مالک این واحد صنفی که از خرید النگوها زیر قیمت بازار سود درخور توجهی نصیبش شده بود، ابتدا کوشید با ادعای فروش النگوها از پس دادن النگوها خودداری کند و آنها را وادار به خرید طلاهای جدید کند. تلاش این فرد سودجو سودی برایش نداشت و مادر مینا از میان ویترین مغازه النگوهایش را شناسایی و پیدا کرد. متصدی، النگوهایی را که از این دختر نوجوان خریده بود به او بازگرداند و پولش را پس گرفت.
پس از جبران خسارتی که مینا به خانوادهاش زده بود، این خانواده به افسران کلانتری معراج قول دادند تا در جلسات مشاوره و مددکاری این کلانتری شرکت کنند و پیش از گذشته هوای دخترشان را داشته باشند و با محبتکردن به مینا او را برای یافتن راه درست در زندگی کمک کنند.