فاطمه تکلو|شهربانو، زینب مولایی از آن دهههفتادیهایی است که در رشته جغرافیا و برنامهریزی روستایی در دانشگاه تهران تحصیل کرده است، اما در این حوزه فعالیت نمیکند! او از همان زمان در نشریات دانشجویی شروع به فعالیت میکند و در سالهای آخر دانشگاه به حوزههای موردعلاقهاش در زمینه نویسندگی ورود میکند. او سال ۹۴ اولین ورود جدی به حوزه حرفهای نویسندگی را دارد و سال ۹۷ کتاب «دلتنگ نباش» او درباره زندگی شهید روحالله قربانی از شهدای مدافع حرم چاپ میشود که با استقبال خوبی روبهرو میشود و یک ماه بعد از چاپ، تقریظ رهبری را دریافت میکند. این کتاب تا الان به چاپ سیوچهارم رسیده است، بعد از آن در سال ۱۴۰۰ کتاب «قاسم حاجقاسم» را مینویسد که زندگینامه داستانی شهید وحید زمانینیا از محافظان وفادار حاجقاسم سلیمانی است. آخرین کتاب او «عزیز زیبای من» است که دلیل گپوگفت ما با او شده است؛ مستند روایی از روزهای پایانی زندگی شهید حاجقاسم سلیمانی.
خانم مولایی اکنون کتاب دیگری در دست نوشتن دارد که مرتبط با حوزه زنان است.
سال ۱۴۰۰ کتابی به نام «قاسم حاجقاسم» نوشتم که درباره شهید وحید زمانینیا، جوانترین محافظ حاجقاسم بود. پس از انتشار آن کتاب از طرف مکتب حاجقاسم با من تماس گرفتند و در جلسهای پیشنهاد کاری با محوریت ۷۲ساعت پایانی زندگی حاجقاسم عزیز از دید خانواده و برخی همرزمان و فرماندهان جبهه مقاومت و کسانی که لحظات آخر با ایشان دیدار داشتند، به من دادند. من این کار را خیلی دوست داشتم و تلاش کردم تمام تجربهای که در این مدت در نویسندگی کسب کرده بودم، برای این کار صرف کنم.
از همان ابتدا به من گفتند بنا به وضعیت موجود به هیچ مصاحبهای از همسر حاجقاسم دسترسی نداریم و تا جایی که من اطلاع دارم، قرار بود اثر دیگری به صورت مجزا درباره همسر شهید تولید شود. راویان اصلی کتاب سه دختر حاجقاسم، نرجس، فاطمه و زینب و دو پسر حاجقاسم و سه نفر از فرماندهان مقاومت سردار قاآنی و دکتر قالیباف هستند.
برای نام کتاب پیشنهادهایی به صورت تعاملی مطرح شد و در نهایت «عزیز زیبای من» توسط انتشارات مکتب حاجقاسم و با مشورت اعضای خانواده سردار انتخاب شد. حاجقاسم، در یکی از نامههایی که به دخترشان، فاطمهخانم، نوشته بودند، خطاب به مرگ و شهادت عبارت «ای مرگ خونین من عزیز من، زیبای من کجایی...» را به کار برده بودند و عنوان «عزیز زیبای من» برای کتاب از این جملات انتخاب شده است. از این عنوان دو برداشت میشود؛ یکی اینکه خود خانواده، حاجقاسم را عزیز زیبای من خطاب میکنند و دیگری اینکه خود حاجقاسم این عنوان را درباره شهادت به کار میبرند.
یکی از عادات حاجقاسم این بود که وقتی از مأموریت برمیگشتند و فرصتی برای دیدار خانواده فراهم میشد، تمام اعضای خانواده را دور هم جمع میکردند. حتی اگر یک نفر از اعضای خانواده نمیتوانست بیاید، برنامه را تغییر میدادند. احترام ویژهای هم برای نوهها قائل بودند و میگفتند این بچهها آزادند در خانه پدربزرگشان هر کاری که دوست دارند، انجام دهند و کسی اجازه ندارد به آنها تذکری دهد. یکی از مواردی که در خاطرات به آن اشاره شده، این است که در مهمانیها، حاجقاسم اجازه نمیدادند همسرشان کار کنند و خودشان غذا را درست میکردند. آدم فکرش را نمیکند که یک مرد جنگ که تمام دشمنان ایران از او میترسیدند، چه احساس مسئولیت و مهربانی در ارتباط با همسرش دارد که نمیگذارد او کار کند و میگوید صبحانه روز جمعه را من آماده میکنم. حتی ایشان میدانست که بهتفکیک، هرکدام از بچهها چه غذایی دوست دارد تا برای او همان غذا را درست کند و روزهای جمعهای که در منزل حضور داشتند، اصلاً به خانمشان اجازه نمیدادند کار کنند.
{$sepehr_key_196103}
برداشتی که من از مصاحبههای نرجسخانم داشتم این است که نرجسخانم چون فرزند اول حاجقاسم است، رابطه پدردختری عمیقی داشتند. حاجقاسم تأکید داشتند که او مراقب بقیه اعضای خانواده و به نحوی مادر دوم بچهها باشد. یکی از خاطراتی که من در ذهنم باقیمانده و به نظرم جذاب بود، این بود که نرجسخانم تعریف کرده بود وقتی کودکی ۸ یا ۹ ساله بوده در مسافرتی خانوادگی با یک گروه فیلمبرداری ساخت یک فیلم سینمایی روبهرو میشوند. دو بازیگر خانم از حجاب کامل نرجس خوششان میآید و با او صحبت میکنند، اما نرجس به دلیل تیپ و ظاهر آن دو خانم بازیگر آنها را چندان تحویل نمیگیرد. مادر نرجس این اتفاق را برای حاجقاسم تعریف میکند. حاجقاسم از رفتاری که دخترش داشت، ناراحت میشود و دخترش را با یک جعبه شیرینی به چادر محل حضور گروه سینمایی میبرد و از دخترش میخواهد از آن دو خانم دلجویی کند. نرجس میگوید آن روز پدر من این درس را به من داد که حجاب من دلیل بر برتری من نیست و نباید به هیچ عنوان غرور داشته باشی و با این کارش غرور من را کشت.
حاجقاسم همچنین با نوه بزرگ خود یعنی دختر نرجسخانم هم رابطه عمیقی داشتند. به انشاهای او بادقت گوش میکردند و همیشه توصیه میکردند هوای او را داشته باش، زیرا او در نوشتن بسیار بااستعداد است.
فاطمهخانم تعریف میکند وقتی در یکی از دعواهای بچگی، یکی از برادرها به او سیلی میزند، حاجقاسم پسرش را دعوا میکند و میگوید چون اسم این دختر فاطمه است، هیچکس حق ندارد توی گوش او بزند. فاطمه درباره پدر چیزهایی میگوید که به نظر من خیلی به درد جامعه امروز ما میخورد. او میگوید پدر با دوقطبیسازی در جامعه بسیار مخالف بود. او مخالف دوقطبیسازی جامعه بود و همه را واحد میدید. نمونههایی از ایشان شنیدیم مانند جملهای که گفتند «آن دختر کمحجاب هم دختر من است». از این دست خاطرات زیاد است. به فاطمهخانم تأکید میکردند وقتی وارد مدرسه یا دانشگاه میشوید، دنبال این نباشید که تنها با افرادی شبیه به ظاهر خودتان دوست شوید. با افرادی که ظاهر و اعتقاداتشان به شما شبیه نیست هم ارتباط برقرار کنید و با همه خوشرفتار و مهربان باشید.
زینبخانم هم کوچکترین عضو خانواده بوده و وابستگی شدیدی بین پدر و دختر بوده است. به همین دلیل زینب خانم همهجا با حاجقاسم همراه بوده است. حاجقاسم وقتی وارد خانه میشده، قبل از اینکه کیفش را زمین بگذارد، زینب را صدا میکرده است. آنقدر به هم وابسته بودهاند که انگار جنس این رابطه پدردختری با بقیه فرزندان تفاوت داشته است. زینبخانم میگفتند هریک از اعضای خانواده که نمیتوانستند بابا را پیدا کنند، به من زنگ میزدند؛ چون میدانستند من هر طور که هست بالاخره بابا را پیدا میکنم. زینبخانم که همیشه همراه حاجقاسم بود، اطلاعات بیشتری هم درباره پدر دارد.
زینبخانم تعریف میکند من همیشه پدر را تیمار میکردم و به تاولهای وحشتناک برجامانده از مجروحیت شیمیایی ایشان رسیدگی میکردم و پاهای ایشان را برای التیام دردهایشان ماساژ میدادم. روز آخر که حاجقاسم قرار بود بروند هم همینکار را کردم. آن روز وقتی به زخمهای وحشتناک پای ایشان رسیدگی میکردم، گفتند «تو همیشه رازدار من بودی. به مادرت نگو که پای من چنین زخمهایی دارد تا احیاناً مادرت از من نخواهد که به این سفر نروم».
خاطرهای که با واسطه شنیدم این است که زینبخانم از شدت وابستگی که به پدر داشتند، همیشه روی دست ایشان به خواب میرفتند.
خاطرهای هست که برای من عجیب است. میگویند زینبخانم هشتساعت تمام پشت در اتاق جلسهای که حاجقاسم در آن حضور داشته، نشسته بوده، وقتی از او میپرسند چگونه این کار را کردی؟ میگوید ایرادی ندارد همین که میدانم نزدیک پدرم هستم من را آرام میکند.
در یکی از خاطرات هم هست در زمانی که زینبخانم کمسنوسال بوده، روزی حاجقاسم نمیتوانستند او را با خودشان ببرند. صبح که زینبخانم از خواب بیدار میشود، خیلی بیقراری و گریهوزاری میکند. مادرشان به او میگویند که پدرت برای تو یک نامه گذاشته است. در این نامه پدر نوشته بود که «دخترم، من نمیتوانم تو را با خودم ببرم. من را ببخش و بیقراری نکن» و در این نامه توصیههایی به او کرده بودند. ابتکار جالب حاجقاسم این بود که در این نامه نوشته بودند «من یک جای این نامه را بوسیدم اگر میتوانی جای بوسه من را پیدا کن». این ابتکار پدرانه برای دلجویی از دخترش برای من بسیار جالب بود.
لطیفترین پدرانهای که میشود تجربه کرد، ایشان داشتند. منی که تا به حال ایشان را ندیده بودم و از دور درباره ایشان شنیدم، یک حس پدرانه نسبتبه ایشان در خودم احساس میکنم. گویی تمام آدمهایی که ایشان را میشناسند و به ایشان ارادت دارند چنین حسی دارند. انگار یک پدر معنوی برای همه بودهاند. دخترها میگفتند پدرانگی و محبتی که به فرزندان شهدا داشتند، بیشتر از ما بود. به طوری که فرزندان شهدا میگویند دردی که بعد از رفتن حاجقاسم احساس کردیم، اگر بیشتر از شهادت پدرمان نباشد کمتر نیست و فکر میکنیم دوباره یتیم شدیم. روزی حاجقاسم به دیدار دختر شهید نصرتی میرود. این دختر در زمان شهادت پدرش کودک بوده، او از دیدار با حاجقاسم خیلی خوشحال میشود و میگوید احساس کردم پدرم در خانه را باز کرد و به من سر زد. او نامهای احساسی برای حاجقاسم مینویسد و بابت این رسیدگی و دلجویی از ایشان تشکر میکند. حاجقاسم در وصیتنامهشان نوشته بودند که موقع خاکسپاری این نامه را هم با من دفن کنید تا این نامه شفیع من شود. این را برجستهترین خاطره از رابطه با فرزندان شهدا میدانم.
روزهای نبودن حاجقاسم در خانه بسیار بیشتر از روزهایی است که او در خانه حضور داشته است. حتی وقتی در ایران بودند، آنقدر کارهای مختلفی داشتند که فرصت نمیکردند زیاد به خانواده سر بزنند. اما در همان فرصت کم، حضور پررنگی داشته و از همه اعضای خانواده دلجویی میکردهاند.
فاطمهخانم خاطرهای داشتند که میگفتند یک بار که خیلی بیقراری میکردم، پدر به من گفتند فرزندان شهدا را ببین که چقدر سختی میکشند. در این زمان همسر ایشان گفتند «آنها پدرشان یک بار شهید شده است و میدانند دیگر پدرشان برنخواهد گشت، اما شما هر روز و هر لحظه برای ما شهید میشوی و این خیلی دردناکتر است».
حاجقاسم برای همه عزیز است. قهرمانی بینظیر است که برای همه خاص است و همه حس عمیق قلبی با او دارند. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. من خیلی به ایشان ارادت داشتم. خیلی دلم میخواست کتاب اولم کتاب «دلتنگ نباش» را به ایشان هدیه دهم و بهواسطه آن، با ایشان دیدار کنم. وقتی که این درخواست را دادم، چند ماه بعد، ایشان به شهادت رسید و برای من خیلی دردناک بود که نتوانستم ایشان را ببینم. فکر میکنم این بیقراریهای شبانه ۱:۲۰ برای همه وجود دارد. شب ۱۳ دی ۹۸ برای من تلخ و سخت بود. میتوانم بگویم هر شب ساعت ۱:۲۰ دلم یک طوری است انگار که قهرمان یک نفر را از او بگیرند و به غرورش بربخورد. حس بسیار عجیبی است. فکر میکنم بزرگترین عنایتی که حاجقاسم به من داشتند، همین بود که اجازه دادند دربارهشان بنویسم و این بزرگترین لطفی بود که در حق من شد. کتاب «عزیز زیبای من» را خیلی دوست دارم؛ با اینکه برایم بسیار سخت و تلخ بود.
{$sepehr_key_196141}