قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم، اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. میگفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام میده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جابهجا میکنه. سبزی و مرغ رو پاک میکنه. ظرفها رو میشوره...» دهانم باز مانده بود که مگر میشود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل میکند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود؛ از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد.
کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشقپیشه بود که دل جوانی داشت و مَنِشی پخته و باطمأنینه؛ که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موریجان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیتالله آملی را در نوفللوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالمزادهای با عالمزادهای ازدواج کرده.
البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمینها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانهای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند، آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتیها و فرشهایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری بهجز همانها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود، نداشتند. عجیب هم نبود. فریده میگفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیتهای بعدیاش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیتالمال میریزد که مدیون نباشد.
میگفت این خانه را که میخریدیم، پوللازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمیشه حقوقهای معوقهتون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» اینها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظهای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود؛ و در عوض، بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود.
فریدهخانم میگفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدمهای مختلف روزهای متمادی میآمدند و روی همین صندلی که شما نشستهاید مینشستند و ازش میخواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشادهای، شکایتی...» همه حرفها را با طمأنینه میشنید و با احترام مهمانانش را بدرقه میکرد. در حالی که بهشان گفته بود: «انشاءالله خودش درست میشود. من که نمیتوانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گندهلاتهایی که خوب رجز میخوانند و بلدند چهطوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود.
اما کی باورش میشد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچهها تا چه اندازه رقیقالقلب بود که حتی در همان دورهای که نباید خانه میآمد، اگر چند هفته یکبار نوههایش را نمیدید، محزون و دلتنگ میشد. به همه بچههای فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچههای خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاریاش دخالت نمیداد. مرتضی در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میداد. فریده میگفت: «هرچه رفقای علی اصرار کردند، بیاید در صداوسیما اذان بگوید که ضبط کنند، قبول نکرد. آن زمان که رئیس صداوسیما بود.» فریده میگفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته، هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تأیید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم؛ که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمیماند.
اما خیلی به فریدهخانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد، انگار دستهای فریده را بریدهاند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میگفت.
من مطمئنم یک آه این زن میتواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند.
{$sepehr_key_197785}