ملیکا محمودی حسینآباد، دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زن و خانواده | شهرآرانیوز: در ایام نوجوانیام، شبهایی که فردایش به هر دلیلی مدرسه تعطیل بود، باروبُنه را جمع میکردم و به خانه مادرجان میرفتم. گاهی آنقدر وسایل برمیداشتم که هرکس مرا میدید فکر میکرد عازم سفر هستم.
هرسال شب ۲۲بهمن دلم میخواست روایت دسته اول آن سالهای قبل از انقلاب و پیروزی انقلاب را از زبان شیرین و با لهجه مشهدی «مادرجان» بشنوم. یکجوری سر صحبت را باز میکردم و از قبل برایش چای لیوانی خوشرنگی میریختم همراه نعلبکی لبهطلایی و آبنباتهای حاجی دارچینی میبردم و کنار دستش مینشستم.
او میگفت و من مدام در ذهنم خودم را جای جوانیاش میگذاشتم که جوادش را یکدستی بغل میکرده و عکس امام(ره) را که روی مقوا چسبانده بوده تا پاره نشود، با دست دیگر میگرفته و لبه چادر رنگیاش را مثل همین حالا با دندان نگه میداشته و یک نفس تا میدان شهدا میرفته برای شعاردادن.
از انقلابی که پیروز کرده بودند، میگفت. تا به خودمان میآمدیم، شب از نیمه گذشته و میرسیدیم به آن جاهایی که از مسجد محل کاموا میگرفته و کلاه و شالگردن برای رزمندهها، از شب که بچههایش میخوابیدند یعنی در تنها وقت خالیاش تا خود صبح میبافته و گاهی میرفته مسجد و لباس خونی رزمندهها را میشسته و چقدر به حال مادر آن رزمنده صاحب لباس، که معلوم نیست شهید شده یا نه در همان حال گریه میکرده.
همیشه به حال مادرجان غبطه میخوردم؛ چه چیزهایی دیده بود. چه خاطرات دستهاولی از جنس حماسه داشت، خودش یک تاریخ شفاهی بود. میتوانست نوه نوجوان و پرجنبوجوشش را ساعتها سرگرم و مدهوش خاطرات شیرین روزهای جوانیاش کند.
{$sepehr_key_197793}
دلم میخواست در دوران انقلاب و جنگ به دنیا میآمدم و آن حماسهها را از نزدیک میدیدم و گاهی فکر میکردم چه مادربزرگ حوصلهسربر و بیخاطرهای میشوم که هیچ اتفاق تاریخی را به یاد نمیآورم.
ده سال از این خاطره گذشت و من هم حماسهها دیدم شاید حماسههایی که من دیدهام غایت آن شروع مادربزرگ در دهه ۵۰ بوده باشد.
شاید آن نفرینی که او به جان کارتر کرده بود، الان در حق ترامپ گرفته باشد و البته من میدانم دعای مادربزرگها همیشه مستجاب میشود.
من هم مثل جوانیاش چادرم را با چنگودندان نگه میدارم و الان عکس «آقا سیدمجتبی» را روی مقوایی چسباندم و هر شب یکنفس تا میدان شهدا میروم. میروم که انقلابی را که مادرجان به من سپرد، به دست صاحبش بسپارم.
در این مجال آخر، همین قدر بگویم گل خاطرات زمان مادربزرگیام را گذاشتم برای خاطرهای از جنگ رمضان که به ظهور انجامید.