بازگشت دختر جوان به آغوش خانواده | مشاوره‌ای که ضامن خوشبختی عروس جوان شد

به گزارش شهرآرانیوز؛ زوج میان‌سال به همراه مردی جوان از محور نیشابور به مشهد رسیدند و مستقیم به کلانتری کوی پلیس رفتند. هر ۲ مرد در ابتدا بیرون از مقر پلیس ایستادند و مشغول گفت‌و‌گو با هم شدند و زنی میان‌سال با چهره‌ای نگران وارد ساختمان شد. او با اضطراب به هر افسری که می‌دید، متوسل می‌شد و از همه طلب کمک می‌کرد.

با‌توجه‌به اظهارات اولیه این زن و حال و روز پریشانش، او را به اتاق رئیس کلانتری هدایت کردند؛ اتاقی که زن توانست بخشی از سفره دلش را در آن باز کند. این مادر میان‌سال به رئیس کلانتری گفت: من ۴ پسر و یک دختر جوان دارم. یک هفته قبل فهیمه، دختر کوچکم، از خانه رفت. 

ما هیچ‌خبری از او نداشتیم و با تصور اینکه حادثه‌ای برایش پیش آمده است، به بیمارستان‌ها، کلانتری‌ها و خانه دوستان و آشنایان سر زدیم، اما هیچ اثری از دخترم پیدا نکردیم. به برادرانش چیزی نگفتیم. اما من، پدرش و حتی مسعود، نامزد دخترم، داشتیم مانند شمع آب می‌شدیم تا اینکه دیروز صبح از شماره‌ای ناشناس یک پیامک دریافت کردم.

زن که به شدت نگران دخترش بود، ادامه داد: وقتی پیامک را باز کردم، دیدم از طرف دخترم است. او نوشته بود: «حالم خوب است مادر، نگران نباش.» پس از این پیامک فهمیدیم دخترم با اتوبوس به مشهد آمده است. سرهنگ عباس عطایی، رئیس کلانتری کوی پلیس، باتوجه‌به شرایط روحی این زوج میان‌سال و خطراتی که در این پرونده خانوادگی وجود داشت، تیمی از مأموران دایره تجسس و رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس را مسئول رسیدگی فوری به این پرونده و نجات فهیمه کرد.

دخترم نمی‌خواست ازدواج کند

در آغاز رسیدگی به پرونده، تیم تحقیق با هماهنگی مقام‌قضایی، فرایند شناسایی و ردیابی فرستنده پیامک را آغاز کرد. هم‌زمان جلساتی جداگانه با مادر، پدر و نامزد دختر برگزار شد.

در این جلسات، والدین فهیمه به سرهنگ طیبه روغنگر، رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس، توضیح دادند: ما در شهرستانی کوچک و سنتی زندگی می‌کنیم. در شهر ما دختر‌ها زود ازدواج می‌کنند و معمولا در ۱۸ سالگی ازدواج می‌کنند و مادر می‌شوند. با وجود این، فهیمه ما -که حالا ۲۰ سال دارد- از همان ابتدا متفاوت بود. او فوق‌دیپلم دارد و از ۱۲ سالگی خواستگاران زیادی داشت. خودش همیشه می‌گفت تا ۳۰‌سالگی ازدواج نمی‌کنم، اما پدرش می‌خواست او را در ۱۳‌سالگی شوهر دهد.

مادر فهیمه ادامه داد: یک‌بار به من گفت با یکی از هم‌کلاسی‌هایش در مشهد ارتباط دارد. از فهیمه پرسیدم آیا می‌خواهد با این پسر ازدواج کند؟ موافق نبود، اما حرف‌های این پسر ذهن دخترم را مشغول کرده بود؛ البته فهیمه بعد از چندماه به من گفت آن پسر با دختر دیگری ازدواج کرده است. این موضوع سبب ناراحتی شدیدش شده بود، هرچند به پدرش چیزی نگفتم و رازداری کردم تا اینکه یکی از همسایه‌های ما در شهرستان، فهیمه را از پدرش خواستگاری کرد.

آنها خانواده بسیار خوبی بودند و فهیمه که همیشه ایراد می‌گرفت، نتوانست ایرادی از مسعود بگیرد. روز خواستگاری، فهیمه چای را تعارف کرد، اما به محض دیدن خواستگارش، با عجله از اتاق بیرون رفت. با این حال، جلسه ۲ ساعت طول کشید و همان‌جا پاسخ مثبت دادیم و قول و قرار‌ها گذاشته شد. وقتی مهمان‌ها رفتند، فهیمه گفت او را دوست ندارد. 

پدرش با او به‌شدت دعوا کرد. شوهرم به فهیمه گفت از سن ازدواجت گذشته و هفته بعد باید با این پسر عقد کنی. بحث تا نیمه‌شب ادامه داشت. تا اینکه دو روز پس از خواستگاری، صبح که بیدار شدم، دیدم فهیمه رفته و مدارکش هم نیست. با او بار‌ها تماس گرفتم، اما گوشی‌اش خاموش بود. ابتدا به پدرش چیزی نگفتم تا عصر که دیگر نتوانستم پنهان کنم.

پیدا کردن دختر نوجوان

پس از صحبت‌های مادر، نوبت به پدر رسید. مرد میان‌سال در جلسه از کودکی دخترش گفت و اینکه هرچه خواسته برایش فراهم کرده است. البته منظور این پدر از فراهم کردن امکانات همان اجازه تحصیل به دخترش بود. هرچند این مرد خود را پدری نمونه می‌دانست، اما گفته‌هایش درباره فهیمه نشان می‌داد بیشتر از آنکه نگران دخترش باشد، نگران آبرو و حرف مردم است.

پس از والدین، نوبت به نامزد فهیمه رسید. مسعود حرف خاصی برای گفتن نداشت، جز اینکه از نوجوانی فهیمه را دوست داشته است. مسعود گفت در جلسه خواستگاری می‌خواسته است با دختر مورد علاقه‌اش صحبت کند، اما پدر فهیمه این اجازه را به او و دخترش نداده است.

در حالی که جلسات مشاوره با خانواده فهیمه ادامه داشت، تحقیقات پلیس به نتیجه رسید و فردی که از تلفنش پیامک ارسال شده بود، شناسایی و در محل کارش ردزنی شد. تیم تحقیق با مجوز قضایی به سراغ پسرنوجوانی رفتند که پیامک از گوشی او فرستاده شده بود.

این پسر نوجوان که در یک واحد تجاری بزرگ و شلوغ کار می‌کرد، پس از اینکه در جریان ماجرا قرار گرفت، با اشاره به انتهای فروشگاه گفت که این دختر تلفن همراهش را گرفته و پیام فرستاده است. با راهنمایی این پسر نوجوان، مأموران فهیمه را در حالی که مشغول کار بود، شناسایی کردند.

دختر جوان نه‌تنها از مشاهده آنها ناراحت نشد، بلکه پیش قدم شد و سلام کرد. او وقتی درباره حضور والدین و نامزدش شنید، گفت: از روزی که به مشهد آمدم و سختی‌ها را دیدم، پشیمان شدم، اما به‌خاطر سختگیری‌های پدرم جرئت بازگشت به خانه را نداشتم.

چند دقیقه بعد، فهیمه وسایلش را برداشت و همراه مأموران به مقر پلیس رفت. والدین این دختر وقتی شنیدند او پیدا شده است، خوشحال شدند، اما به واسطه برگزاری جلسه مددکار این مرکز پلیس با فهیمه امکان دیدن دختر خود را پیدا نکردند. فهمیه پس از انتقال به مقر پلیس در دایره مددکاری و مشاوره کلانتری گفت که می‌داند اشتباه کرده و از کارش پشیمان است، هرچند راه دیگری برای جلوگیری از ازدواج نداشته است.

فهیمه تعریف کرد دختران زیادی را می‌شناسد که مجبور شده‌اند در سن ۱۳ سالگی لباس عروس به تن کنند. او حتی با نام بردن از یک دختر ۱۳‌ساله در روستا مدعی شد او نیز مجبور شده است برای فرار از عروسی خانه را ترک کند.

{$sepehr_key_197972}

قرار ازدواج فهیمه و مسعود

فهمیه در ادامه این جلسه تنها نتیجه مثبت ترک خانه‌اش را برهم‌خوردن این ازدواج می‌دانست، اما وقتی شنید خواستگارش از نوجوانی او را دوست داشته و حتی برای پیدا کردن او کسب‌و‌کارش را رها کرده و به مشهد آمده است، نه‌تنها نظرش درباره این پسر تغییر کرد، بلکه گفت که می‌ترسد نظر مسعود درباره ازدواجشان عوض شده باشد. با توجه به این گفته‌ها، مسعود به این جلسه مشاوره دعوت شد.

فهیمه و مسعود ۲ ساعت با هم صحبت کردند و سرانجام هر ۲ به اتفاق هم از اتاق بیرون آمدند تا پس از آنها، والدین فهیمه به اتاق مشاوره بروند. در طول این جلسه خشم پدر فهمیه فروکش کرد. با آرام شدن فهیمه مأموران به دنبال فهمیه و مسعود گشتند، اما هیچ رد و نشانی از آنها در کلانتری پیدا نشد؛ موضوعی که سبب نگرانی والدین فهمیه شد، اما وقتی آنها با مسعود تماس گرفتند، متوجه شدند که او و دخترشان با هم به یکی از پارک‌های محدوده بولوار فرودگاه رفته‌اند.

پس از بازگشت آنها به مقر پلیس، فهیمه و مسعود از تصمیم خود برای ازدواج با یکدیگر خبر دادند. یک روز بعد، فهیمه و مسعود با حضور والدین ۲ طرف در مشهد عقد کردند و پس از برگزاری مراسم، به زادگاه خود بازگشتند.