خادم | شهرآرانیوز؛ جنگ ویتنام چنان طولانی و فرسایشی بود که باعث شد چشم سیاست مداران و مردم آمریکا از جنگهایی که احتمال کشدار شدن داشته باشد بترسد و این ترس تا همین امروز وجود دارد و سیاست مداران این کشور به شدت نگران طولانی شدن جنگهایی هستند که آغاز یا در آن مشارکت میکنند. لشکرکشی آمریکا به ویتنام دلایل و ریشههای زیادی داشت که مهم ترینش نگرانی از نفوذ کمونیسم در این کشور و افتادن آن به سمت شوروی و چین بود.
این کاملا منطقی بود که جهان سرمایه داری منافعش را در خطر ببیند و به آنچه داشت در جهان روی میداد واکنش نشان دهد؛ پس از جنگ جهانی دوم سرعت پیشروی سیستم کمونیستی بیشتر هم شد و آمریکا نمیخواست کمونیست شدن دومینووار حکومتها را ببیند. البته بخشی از مردم ویتنام هم علاقه و باوری به آن ایدئولوژی نداشتند و همین زمینه دو دستگی و شکاف را میان آنها ایجاد کرد.
حاکمان ویتنام هم آن قدر سیاست، دوراندیشی یا توان نداشتند که در طول سال ها، مسیری که داشت کشور و مردمشان را به آن سمت میبرد تغییر دهند یا اصلاح کنند؛ شاید ویتنام پیش از آنکه به صورت رسمی به دو بخش ویتنام جنوبی و ویتنام شمالی تقسیم شود، در قلب مردمانش بود که دو بخش شده بود.
به دلایل بسیار و پیچیده که اینجا مجال بررسی آنها نیست، شد نباید آنچه میشد: درهای جهنم باز شد. جنگ ویتنام ۲۰ سال طول کشید (از ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵) که بنا به آمار در آن بیش از ۵۸ هزار آمریکایی و دست کم یک میلیون و ۱۰۰ هزار ویتنامی کشته شدند.
این جنگ منتقدانی جدی در خود آمریکا داشت؛ چه در میانه نبرد و چه پس از آن؛ از عوام الناس ایالات متحده تا فرهیختگان آن. منتقدان، حضور نظامی آمریکا در کشوری دور را بیهوده میدانستند که فقط سبب اسراف خون و سرمایه میشد و نتیجهای هم نداشت.
هنر نیز معترض بود و هنرمندان بسیاری، سیاست مداران و سیاستهای آنان را بی رحمانه نقد کردند و یکی از دلایلی که باعث شد آن لشکرکشی به کشوری با اقتصاد ضعیف کشاورزی در آسیا آن قدر زشت و قبیح جلوه کند، همین نقدها و امکان بیان آن بود. آکادمی اسکار نیز به این فیلمها روی خوش نشان میداد و برخی از آنها چندین جایزه اسکار بردند و همین سبب شد که این فیلمهای ضد سیاستهای جنگ طلبانه آمریکا که در خود آمریکا تولید شده بود، مورد توجه مردم، منتقدان و رسانهها قرار بگیرند.
جنگ ویتنام مثالی تابوگونه شد که با یادآوری اش، به آن دسته از سیاست مداران آمریکایی که قصد لشکرکشی به کشورهای دیگر را داشتند، هشدار میدادند و میدهند. حالا برخی، حمله به ایران را چیزی شبیه به آن جنگ میدانند. الیور استونِ کارگردان یکی از آنان است. او که خود به عنوان سرباز به جبهه ویتنام فراخوانده شده و جنگ را تجربه کرده بود، فیلم «جوخه» را ساخت؛ فیلمی که از پرفروشترین فیلمهای سال ۱۹۸۶ شد و ۶ اسکار، از جمله اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را گرفت.
الیور استون در آن مراسم گفته بود که جنگی مانند ویتنام نباید «هرگز، هرگز در طول زندگی ما دوباره اتفاق بیفتد.»، اما به نظر استون، جنگ آمریکا با ایران، بی شباهت به جنگ ویتنام نیست. او در گفت وگویی که به تازگی و به مناسبت چهل سالگی ساخت فیلم «جوخه» با مجله «ورایتی» داشته، گفته است:
«مسخره است که دوباره به این حالت جنگ دوستی برگشتهایم. ما چیزی از ویتنام یاد نگرفتهایم، ما فقط به نظامی گری و افزایش بودجه دفاعی خود ادامه میدهیم. ما به سلطه گری و قلدری و تهدید ادامه دادیم. جنگ در عراق بزرگترین فاجعه از زمان ویتنام بود. جورج بوش، بدترین رئیس جمهوری است که تا به حال داشتهایم. عراق چه چیزی برای ما به ارمغان آورد؟ ثروت ما را از بین برد و ما را به عنوان یک ملت، بی رحم کرد و حالا آقای ترامپ در حال شروع جنگ در ایران است و همین بازی را با کوبا و ونزوئلا انجام میدهد. مثل امپراتوری روم است. ما هرگز درس عبرت نمیگیریم.» *
در ادامه مروری داریم به برخی از آثار شاخص سینمایی که درباره جنگ ویتنام و در واقع و در بطن، در ضدیت با هر نوع جنگ ساخته شده است و «درس»هایی است که فیلم سازان خواستند بدهند. **
«بازگشت به خانه» یکی از صادقانهترین و احساسیترین فیلمهایی است که تاکنون درباره پیامدهای جنگ ویتنام ساخته شده است. این فیلم مطالعه بصری سه سرنوشت غم انگیز است. این درام عاشقانه به کارگردانی هال اشبی با ظرافت نشان میدهد که چگونه شهروندان آمریکایی که در جنگ ویتنام شرکت داشته یا نظاره گر عواقب آن بودهاند، به تدریج اعتماد خود را به این درگیری به عنوان یک درگیری ملی از دست میدهند. این فیلم یک نمونه اولیه از این موضوع است که یک فیلم چگونه میتواند احساسات منفی نسبت به این برهه تاریخی ایالات متحده را به تصویر بکشد.
سال ۱۹۷۸، دو فیلم بسیار متفاوت درباره جنگ ویتنام برای کسب جایزه اسکار بهترین فیلم با هم رقابت کردند؛ «شکارچی گوزن» ساخته مایکل چیمینو و «بازگشت به خانه» ساخته هال اشبی. فیلم «شکارچی گوزن» برنده جایزه بهترین فیلم شد، اما فیلم بازگشت به خانه با بازی فاندا و وویت برنده جایزه بهترین بازیگر زن و بهترین بازیگر مرد برای این دو بازیگر شد. این فیلم همچنین نامزد نخل طلا در جشنواره فیلم کن ۱۹۷۸ شد، در حالی که وویت جایزه بهترین بازیگر مرد را نیز در این مراسم به دست آورد.
فرانسیس فورد کاپولا، کارگردانی است که بسیاری از هواداران سینما نام او را با سه گانه «پدر خوانده» به یاد میآورند. اما یکی از بهترین فیلمهای او که کوئنتین تارانتینو هم علاقه خاصی به آن دارد، «اینک آخرالزمان» است. فیلمی که یکی از متفاوتترین و تحسین برانگیزترین هنرنماییهای مارلون براندو را هم درون خودش جای داده و شاید بهترین هنرنمایی او باشد.
این فیلم نامزد ۸ جایزه اسکار شد و در نهایت ۲ جایزه را تصاحب کرد و نخل طلای جشنواره کن ۱۹۷۹ را هم به خانه برد. «اینک آخرالزمان» برخی از نمادینترین صحنهها را نه تنها در تاریخ فیلمهای جنگی، بلکه در تاریخ سینما در طول قرن بیستم به تصویر میکشد.
این فیلم اقتباسی از رمان «قلب تاریکی» اثر جوزف کنراد است که در آن مردی مأموریت دارد یک تاجر دیوانه عاج فیل را در دوران حکومت استعماری اروپا در آفریقا از بین ببرد. کاپولا این داستان را گرفته و آن را در جنگ ویتنام به کار میگیرد. سروان ویلارد در دوران جنگ ویتنام این دستور را دریافت میکند که سرهنگ نیروهای ویژه، والتر کورتز (با بازی مارلون براندو) که به همراه افرادش در جنگلهای کامبوج پناه گرفته را پیدا کند و به قتل برساند. والتر کورتز به رهبری شایسته و دوست داشتنی تبدیل شده که همه نیروهایش او را به اندازه پروردگارشان میپرستند.
بیشتر فیلمهای مربوط به جنگ ویتنام به ابهامات مربوط به تعریف خیر و شر میپردازند. اما در «جوخه» ساخته الیور استون، مخاطب یک مثال کامل و مطلق از خیر در برابر شر را میبیند. در این فیلم ویلم دفو و تام برنگر در نقش دو سرگروهبان آمریکایی با هم درگیر میشوند و سرباز جدیدی به نام کریس تیلور با بازی چارلی شین نقش میانجی آنها را دارد.
گروهبان بارنز (برنگر) شخصیت شرور قطعی داستان است که سعی میکند الیاس (دفو) را بکشد، چون هم رزمش شاهد کشتن یک زن بی گناه و ارتکاب جنایات جنگی توسط او بوده است. داستان درباره یک سرباز تازه کار است که در حال آموزش و رفتن به جنگ است و مرگ و خشونت را در اطراف خود میبیند.
«جوخه» درباره این است که چگونه افراد فاسد از لحاظ اخلاقی، یک موقعیت از قبل کریه و خشن را به عنوان توجیهی برای تجاوز، کشتن یا آسیب رساندن به افراد بی گناه از جمله زنان، کودکان و افراد مسن به کار میگیرند. «شین» در نقش سرباز بی تجربه داستان بسیار تحسین برانگیز ظاهر میشود، شخصیتی که به تدریج به یک سرباز سرسخت تبدیل میشود.
«جوخه» فیلمی نمادین است که جوایز متعددی از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین صدا و بهترین تدوین را برده است.
فیلم «شکارچی گوزن» یک اثر پرتنش و ویرانگر است با بازیهایی بی نقص. ساعت اول داستان فیلم در آمریکا اتفاق میافتد، جایی که سه مرد با بازی رابرت دنیرو، کریستوفر واکن و جان سوج آماده جنگ در ویتنام میشوند. این مردان توسط نیروهای بی رحم ارتش ویتنام شمالی دستگیر و به زندانیان جنگی تبدیل میشوند که در گودالهای کثیف نگهداری و شکنجه میشوند.
اسرای آمریکایی مجبور به انجام بازی رولت روسی با یکدیگر میشوند که یکی از سکانسهای فراموش نشدنی فیلم است و تقلیدهای بسیاری از آن صورت گرفته است. در نهایت آنها فرار میکنند و هر کدام راه خودشان را میروند. نیکی با بازی کریستوفر واکن در ویتنام میماند و به هروئین و هیجان نیهیلیستی بازی در دوئل رولت روسی اعتیاد پیدا میکند.
این فیلم نیز مانند دیگر فیلمهای تحسین برانگیز درباره جنگ ویتنام، ارتش و جنگ را ذاتا دیوانه به تصویر میکشد. رولت روسی نمایانگر طبیعت تصادفی و پوچ مرگ در جنگ است. تصویر شکارچی گوزن از خشونت و هرج و مرج ناشی از جنگ، بسیار تکان دهنده و ترسناک است و شخصیتها قربانی اختلال استرس پس از حادثه و اعتیاد به هروئین میشوند و نمیتوانند دوباره به آغوش جامعه بازگردند.

در نگاه اول، به نظر میرسد که فیلم «صبح بهخیر، ویتنام» مطالعه یک شخصیت کمدی به نام آدرین کروناور باشد که نقش او را رابین ویلیامز بازی میکند؛ یک دی جی رادیویی شوخ و بامزه که همه سربازان عاشق او هستند، اما مافوق هایش او را دوست ندارند. سانسور در اینجا یک مسئله مهم است، زیرا او از خواندن برخی داستانهای خبری منع میشود و خبرها باید تمام و کمال از قبل مورد تأیید و سانسور قرار گیرند.
کارهای آدرین و راههایی که برای دور زدن فرامین مافوقهای مستقیمش پیدا میکند سبب عصبانیت آنها میشود. آدرین واقعیت خطرناک شرایط خود و جنگ را درک میکند و این ماجراها دیگر برایش موضوعهایی خنده دار نیستند. یکی از دلایلی که جنگ ویتنام چنین جنگ بحث برانگیزی شد به تصویری باز میگردد که از این جنگ برای میلیونها خانوار آمریکایی ساخته میشد و افکار عمومی را شکل میداد.
«صبح بهخیر، ویتنام» نشان میدهد که رسانهها و اخبار تا چه حد میتوانند در تغییر باور افراد تأثیر داشته باشد؛ چه آنها که خبرها را دریافت میکنند و چه کسانی که آنها را پخش میکنند. نیکسون و دروغ هایش در این فیلم که ترکیبی از کمدی و تراژدی است، به صورت مکرر مورد انتقاد قرار میگیرند.
«تپه همبرگر» فیلمی به شدت خشن است درباره گروهی از سربازان که باید به طور مداوم از تپهای در جنگلهای ویتنام بالا بروند. دشمن در طرف دیگر تپه قرار دارد و سربازان هر روز در حال نبرد، کشتن یکدیگر و تلاش برای رسیدن به بالای تپهای هستند که سربازان ویتنام شمالی در آنجا انتظارشان را میکشند.
آنها این کار را هر روز انجام میدهند، اما پیشرفت کمی دارند. سربازان بارها مجبور به عقب نشینی و شروع از اول میشوند. کاری که یادآور افسانه سیزیف است و شکنجه ابدی آن مرد نفرین شده است که محکوم شده به غلتاندن سنگی به سر کوهی که به محض رسیدن به نوک قله به پایین برمی گردد و او باید تا همیشه این عمل را تکرار کند.
این کار احمقانه و بی فایدهای است، و بالا رفتن از تپه همبرگر نیز دقیقا همین است. در حالی که صحنههای نبرد فیلم به طرز حیرت انگیزی کارگردانی و طراحی شدهاند، این صحنههای بی هیاهوی گفتوگو و بحث بین سربازان است که در نهایت «تپه همبرگر» را به فیلمی تأمل برانگیز تبدیل میکند.
سربازان درباره واقعیتهای نژادپرستی و نژادپرستی سیستماتیک، چگونگی رفتار با سربازان در آمریکا، نفرت آنها از رسانهها و درباره چیزهایی در خانه که بیشتر از همه دلشان برایشان تنگ شده، با هم حرف میزنند.
همانند تقریبا تمام فیلمهای استنلی کوبریک، فیلم «غلاف تمام فلزی» یک شاهکار است. فیلم به دو بخش متفاوت تقسیم میشود: نیمه اول فیلم درباره فضای آموزشی سختگیرانه ارتش و یک مربی آموزشی بی رحم، بیش از حد خشن و آزارگر است که جوانانی را آموزش میدهد تا به عنوان تفنگدار دریایی به جنگ ویتنام اعزام شوند.
رفتار سرگروهبان خشن سبب درگیری بسیار شدید بین او و یکی از سربازان با نام مستعار گومر پیل با بازی وینسنت دی اونوفریو میشود که در هماهنگ کردن خودش با جو موجود و انتظاراتی که از او میرود موفق نیست و مدام از سمت سرگروهبان تحقیر میشود که در نهایت ماجرا به رویارویی تراژیکی بین این دو ختم میشود.
در نیمه دوم فیلم، سربازان آموزش دیده در بخش اول داستان، در ویتنام و مشغول جنگ هستند. یک تکتیرانداز ویتنامی یکی از افراد آنها را میکشد و وقتی دیگران برای کمک به او میروند، متوجه میشوند که این یک تله است و باید تصمیم اخلاقی سختی بگیرند.
بازیها در این فیلم درخشان است، اما بازی شخصیت مربی آموزشی در این فیلم به پیش فرض تمام مربیان آموزشی در فیلمهای جنگی تبدیل شد و هر فیلم دیگری که داستان آن در یک آکادمی نظامی روایت میشود، یا سبک آموزشی او را بازسازی کرده یا به نحوی بازی او را تقلید میکند.

الیور استون، کارگردان و کهنه سرباز ارتش ایالات متحده آمریکا از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۸ به ویتنام اعزام شد. او دو بار در این جنگ زخمی شد و مدال شجاعت ستاره برنزی را دریافت کرد. تجربههای دوران جنگ استون، سه گانه سینمایی ویتنام او را شکل داد: «جوخه»، «متولد چهارم جولای» که دومین اسکار بهترین کارگردانی را بابت آن گرفت و «بهشت و زمین».
«متولد چهارم جولای» یک درام ضد جنگ بیوگرافی تکان دهنده است که در آن تام کروز نقش اول را بازی میکند. فیلم زندگی ران کوویچ، فعال ضدجنگ آمریکایی را به تصویر میکشد که در جنگ ویتنام زخمی و فلج شده است. ما ابتدا کوویچ را به عنوان یک جوان آرمان گرا میبینیم که تصمیم میگیرد برای کشورش بجنگد.
با این حال، وحشتهای جنگ او را دچار اختلال استرس پس از حادثه و اعتیاد به الکل میکند و باعث میشود که تصور دیگری نسبت به جنگ ویتنام پیدا کند. این تصویر تحسین شده کروز از یک کهنه سرباز عصبانی جنگ ویتنام بود که به دور کردن این بازیگر جوان از نقشهای کلیشهای خود در ابتدای دوران حرفهای اش و سوق دادن او به سمت حضور در نقش اول درامهای معتبر در دهه ۱۹۹۰ کمک کرد.
{$sepehr_key_198265}
افراد سایکوتیک از هر موقعیتی به سود خود استفاده میکنند و زمان جنگ نیز نه تنها از این قاعده مستثنا نیست که اتفاقا بحرانها زمینه را برای رفتار بیمارگونه و بی رحمانه آنان آمادهتر میکند. مایکل جی. فاکس در فیلم «تلفات جنگ» مکس به گروهبان تونی مسرو (با بازی شان پن) که یک دختر جوان و بی گناه ویتنامی را میرباید، تا توسط دسته مورد تجاوز و آزار و اذیت قرار گیرد، اعتراض میکند.
مکس موضوع را به مقامات ارشد اطلاع میدهد، اما آنها علاقهای به ماجرا نشان نمیدهند و ترجیح میدهند حرف گروهبان تونی را که به دروغ میگوید زن جوان را برای بازجویی گرفته، باور کنند. وضعیت در فیلم بسیار پیچیده است، چون گروهبان تونی، جانِ مکس را نجات میدهد.
مکس تمام تلاش خود را میکند تا زن اسیر را نجات دهد و در نهایت خودش به هدفی برای هم رزمانش تبدیل میشود. داستان چالشهای اخلاقی مختلفی را پیش میکشد، مثلا شخصیت دیگری که در ابتدا به آزارِ زن جوان معترض است، به دلیل فشار هم قطاران و ترس از دشمنی مافوق هایش که به نوعی زندگی او را در دست دارند، به این تعرض تن میدهد.
مکس در تلاش برای رسیدن به عدالت برای قربانی، کاملا تنهاست. این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده و اثری جدی و پرتنش از برایان دی پالمای بزرگ است.
پی نوشت:
* برگرفته از ترجمه خبرگزاری مهر از این گفتوگو
** برای نوشتن معرفی فیلمها از مطالبی که پیش از این در سایتهای مختلف منتشر شده، با تغییراتی استفاده شده است.